| ياد دوباره ۱ |
| ساعت ۸:٢٠ ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٤ |
|
سلام
فالي زدم به حافظ و قصد كردم هر آنچه اومد مقدمه اين مطلبم كنم و الحق كه حافظ هم روي خوشي نشون و داغ دل ما رو تازه كرد .... زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم طره را تاب مده تا ندهي بر بادم يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم غم اغيار مخور تا نكني ناشادم رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم قد بر افراز كه از سرو كني آزادم شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي مارا ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه شور شيرين منما تا نكني فرهادم رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس تا بخاك در آصف نرسد فريادم حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي من از آن روز كه در بند توام آزادم
مدتي بود كه نتونسته بودم درست و حسابي باهاش باشم و انگار حق داشت كه از پذيرش من سر باز بزنه ، برنامه هاي بيرون از تهران و يكي ، دو سفر اخيرم امكان اينكه حداقل هر دو هفته يكبار بتونم به ديدنش برم را هم ، ازمن گرفته بود ، مني كه اگه هفته اي دوبار و گاهي سه بار اونو نميديدم شبها خوابم نميبرد ! ، پس از اون شب كه كلي باهاش حرف زدم و درد دلام رو بدون اونكه بدونم به حرفام توجهي داره يا نه براش نقل كردم ، اينهفته (17و 18/6/84) شبونه راه افتادم و با دسته گلي كه از گلزار وجودم چيده بودم رفتم تا دوباره پيوندمون رو مثل گذشته ها برقرار كنم ، خستگي سفرهائي كه داشتم ، اجازه نميداد مثل هميشه با چابكي دلچسب قدم بردارم و از بيراهه ها راه رو جستجو كنم ، سرم رو پائين انداخته بودم و با قدم هائي كوتاه ، بريده ، بريده به سمت قله در مسير پاكوبي كه راه رو نشون ميداد پيش ميرفتم . برخلاف اكثر برنامه ها كه خيلي دوست داشتم در طول مسير تنها باشم ، اينبار از همون ابتداي راه بدنبال همراهي ميگشتم تا حتي در سكوتي كه بينمون ميتونست برقرار باشه راهيه قله بشم ولي انگار آرزو در اون شرايط حكم همون رؤيائي رو داشت كه در خواب تحقق ميافت ، در ميان تاريكي شب ، از لابلاي مسير چندگانه سربند تا شيرپلا بدون ديدن آشنائي ، گذر كردم ، مسيري كه فقط نور شهر اونو روشني مي بخشه و ماه و ستاره ها در قسمت ديگه اي به انجام مسئوليت مشغولند ، عبور از ميان سنگها و صخره ها كه با علائم و طنابها مشخصند و گذر از زير بوته ها و درختها در حاليكه ، تنها هستي ، ترس شيريني رو در وجودت سازنده ست و اوج اين شيريني زماني خودشو بيشتر نشون ميده كه از اونجا گذر كردي و از بالا دست ، اون لكه هاي تاريك رو در ميان قسمت هائي كه با نور چراغهاي شهر قابل رؤيتند ، ببيني . ديگه به شيرپلا رسيدم و دوباره ياد همه اون جمع هاي دوستانه ، كه هنوز فاصله زماني زيادي از اونا نگذشته ، پيش رويم زنده شد ، لبخندي بر لبها نقش بست و آرزوي پايداري اونها در ذهنم خطور كرد . كوه خيلي خلوت بود ، يكي دو گروه كوچك كه از دل تاريكي شب استفاده كرده بودند ، بالا ميومدند ، نور حلالي ماه ، منظره زيبائي رو بر روي كلكچال ايجاد كرده بود ، فاصله اي كه بين مراجعت هام به توچال ايجاد شده بود تمام اون صحنه ها رو ، با اونكه بارها و بارها ديده بودم ، جلوه ي تازه ميداد و انگار بار اوليه كه مي بينموشون .لذا با چنان ولعي با چشمام اونا رو مي قاپيدم كه خودم هم خجالت كشيدم . شيرپلا استراحت نكردم ولي رو سنگ هميشگي خودم ، بالا سر شيرپلا ساعتي رو نشستم و از گوشه اون سنگ ، در حالي كه سر بروي شونه هاش داشتم شهر رو كه انگار با چراغهاي كوچكي خط كشي كرده بودند نگاه ميكردم و مثل هميشه زيبا و نوراني بود . وقتي راه افتادم تا بقيه راه رو ، گذر كنم ، ياد شبهائي افتادم كه خاطرشون هم برام عزيزند و هم كلي شيرين و تلخ ، ياد شبهائي افتادم كه چه درسهائي رو برام به ارمغان داشتند ، اون شبها بود كه به درستي فهميدم ، چرا ميگن سكوت كوه زيباست . اون زمين و اون سنگها در اون شبها شاهد چه چيزهائي كه نبودند . راه همچنان بدون كوهنورد بود و بهترين شرايط براي زنده كردن ياد اون شبها ، ولي ديگه اون حس با من نبود و ديگه نمي تونستم اون خلوص و پاكي رو در خودم ببينم ، ديگه نمي تونستم ، همون جووني بشم ، كه براي فرار از چه واقعيات نكبت باري ، پناهنده كوه شده . وارد پناهگاه شدم ، تعداد اندكي اونجا بودند و تدارك خواب ميديدند ، خيلي خسته بودم ، ميلي به رفتن نداشتم و چون كيسه خوابم رو نياورده بودم ، از ترس سرما در قله ترجيح دادم ، شب رو اونجا بخوابم و صبح زود به سمت قله برم ، ولي دريغ از لحظه اي چشم بر هم آمدن .... . --------------------------------------------------------------------------------------------- قابل توجه دوستان : بنا به دلايلی ، مطلب زنگی از كوه به طور پيوسته در مكان جديدی نوشته ميشه كه با مراجعه به آدرس زير ميتونيد اونرو بخونيد.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


