| ياد دوباره ۲ |
| ساعت ٦:٥٦ ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸٤ |
|
سلام تا صبح كارم شده بود نظاره گري به كوهنورداني كه از راه مي رسيدند و بساط غذا و خواب پهن ميكردند ، چشمام خيلي سنگين بودند ولي خواب از سرم پريده بود ، خيلي دوست داشتم كوله رو جمع كنم و به سمت بالا به راه بيفتم اما خستگي عضلات پاهام اين اجازه رو از من ميگرفتند و فقط استراحت بود كه ميتونست منو براي صعود فردا آماده كنه ، سكوت درون پناهگاه كه گاهآ با صداي خش خش جا به جا شدن يكي ، درون كيسه خواب ، شكسته ميشد ، حوصله منو به كلي سر كرده بود ، ساعت هم نمي خواست در كورس پيش رويش دور برداره ، انگار زمان خوابيده بود ولي رويداد ها در اسكان زمان رخ ميدادند ، ساعت سه شده بود و ديگه فرصتي هم براي خواب وجود نداشت ، وسايل رو جمع كردم و در حالي كه هنوز بقيه خواب بودند ، راه افتادم ، هر چي در جمع كردن وسايل سروصدا راه انداختم ، بلكه يكي بيدار بشه و در راه همپاي من باشه ، انگار نه انگار كه يكي داره امواج صدا رو در هوا مي پراكنه ! بيرون پناهگاه ، هوا كمي سردتر شده بود و لازم بود كه لباسي گرم مي پوشيدم ، از باد خبري نبود و ستاره ها هم مثل هميشه پهنه وسيع آسمون رو چلچراغون كرده بودند . سياهي شب هم دامنش رو چنان گسترده بود كه تاريكيهاي دور مانده از نور شهر در كنار روشنيهاي بهره برنده ، سياه قلمي از طبيعت زنده را به نمايش ميگذاشت . مسير پناهگاه اميري تا قله از دوست داشتني ترين مسيرهائي ست كه تا به حال از اونا گذر كردم ، يه جورائي مسير، معنويت خاصي رو در خودش داره ، خيلي آروم و بي هيچ ادعائي ، كوهنوردارو به بالا هدايت ميكنه و وقتي كه به يال آخر ميرسي ، خط الراس كاملآ ملايمي به پيشوازت مياد ، مسيري صاف در اوج بلندي . قاب عكس زيباي جانپناه قله كه مثل كارت تبريكهاي چند حالته با وزش باد و هجوم ابرها ، حالت هاي مختلفش رو به نمايش ميگذاره ، ميبردت به اوج رؤياها ، انگاري واقعآ درون ابرها قدم ميزني و كنار ماه و ستاره ها جلوس داري . ديگه سرد شده بود و با اولين نورهاي سپيده صبح ، بادي هم شروع به وزيدن كرده بود ، درون جانپناه قله ، تعدادي دور تا دور خوابيده بودند و فقط ميشد كنار درب ، گوشه نيمكت نشست . در بازگشت هم تلاش بر اين بود تا به موقع به شيرپلا برسم تا يك باره ديگه جمع دوستان رو كه دور يك سفر صبحانه ميخوردند ببينم . پس از صرف صبحانه و تجديد ديدار با ديگر دوستان ، به همراه شش نفر ، مجددآ راهي قله شدم ، اصلآ اين بار دوم صعود كردن ها يه حاله ديگه اي برام داره ، انگار واقعآ پاهام نياز دارند كه اون مسير رو براي بار دوم هم طي كنند ، معمولآ در توچال رفتن هام ، يكي از صعود ها متعلق به خودمه و دومي متعلق به دوستان و گاهآ اگر سومي هم اجرا بشه در جهت كمك رسانيه ، چه به من گفته بشه و چه درونم الهام بشه ، اين كمك رساني حتمآ كه نبايد براي ديگران باشه ، گاهي حس مي كنم وقتي از كوه پائين اومدم ، يه چيزي رو اونجا جا گذاشتم كه به كمك من نياز داره و بايد به سمتش برم ، اينجاست كه من هم فقط جواب بله ميدم ، حالا در هر شرايطي مي خواد باشه . با توجه به توان دوستان ، بين بچه ها كمي فاصله افتاده بود و در آخر كار ، از اين جمع ، چهار نفر روي قله ، جائي كه با رسيدن به اون ، سجده شكر ذهنم رو به خودش مشغول ميكنه ؛ نشستيم و مثل برنامه هاي سالهاي قبل ساعتي رو زير آفتاب نه چندان سوزنده شهريور كه بوي پائيز رو هم به همراه داشت به استراحت پرداختيم ، واقعآ همه ي خستگي آدم با ديدن مناظر زيباي اطراف اين قله پر ابهت از تن بيرون ميره و شادابي كوهي بر چهره ميشينه ، شرايط اونقدر دلچسب ميشه كه فكر بازگشت در اذهان خطور هم نميكنه . نهار و چاي بهترين فعاليت و ميوه برترين سرگرمي در طول استراحت به شمار مياد ، ياد دوستان هم كه به دلايلي نتونستند ، اونجا كنارمون باشند ، ورد زبانمون ميشه . شاد باشين
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


