زنگي از كوه
- كوه نميري؟...
طنين صداش هنوز پرده گوشمو نوازش ميده ، خيلي مشتاقم براي يكبار هم كه شده در كوه هم راهش بشم ولي هر بار به دليلي از اين كار ناكام مي مونم ،خيلي تلاش كردم و در اين راه خيلي چيزها رو به راحتي از كنارش گذشتم ،ميگم به راحتي ، شايد بهتره بگم در ظاهر به راحتي .
دل رو نميشه باهاش در افتاد ، وقتي به سمتي بره ديگه مال تو نيست .
بيست سال از عمرمو خيلي كوشش كردم در اختيار خودم باشه ، خودم گردش ببرمش ،تر و خشكش كنم ، نوازشش كنم ،پاي حرفهاش بشينم ، نق زدناشو بشنوم ، همپاي بازياش باشم ، با هم از بقالي محل تك بزنيم ، با هم شرمنده بشيم ، با هم شادي كنيم ، بخنديم ، با هم هزارو يك كار ناگفتني انجام بديم و در آخر با هم ،
وقت غروب پاي پنجره ،
يا ،
توي امتداد جاده ،
يا كنار دريا ،
و اين آخريا هم ، از روي اون اوج هزاران پائي ، نوك قله ي صفا - كه كاش اين آخري رخ نميداد - بشيني باهاش مرواريدهاي قشنگت رو نثار سينه هميشه تشنه خاك كني . بيست سال واقعا زحمت كشيدم ، ولي افسوس
، خيلي افسوس
، ببينی كه ديگه مال تو نيست ، مال يكي ديگست .