زنگی از کوه - قسمت دوم
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

 

زنگي از كوه

- كوه نميري؟...

 طنين صداش هنوز پرده گوشمو نوازش ميده ، خيلي مشتاقم براي يكبار هم كه شده در كوه هم راهش بشم ولي هر بار به دليلي از اين كار ناكام مي مونم ،خيلي تلاش كردم و در اين راه خيلي چيزها رو به راحتي از كنارش گذشتم ،ميگم به راحتي ، شايد بهتره بگم در ظاهر به راحتي .

 دل رو نميشه باهاش در افتاد ، وقتي به سمتي بره ديگه مال تو نيست .

 بيست سال  از عمرمو خيلي كوشش كردم در اختيار خودم باشه ، خودم گردش ببرمش ،تر و خشكش كنم ، نوازشش كنم ،پاي حرفهاش بشينم ، نق زدناشو بشنوم ، همپاي بازياش باشم ، با هم از بقالي محل تك بزنيم ، با هم شرمنده بشيم ، با هم شادي كنيم ، بخنديم ، با هم هزارو يك كار ناگفتني انجام بديم  و در آخر با هم ،

 وقت غروب پاي پنجره ،

 يا ،

 توي امتداد جاده ،

 يا كنار دريا ،

 و اين آخريا هم ، از روي اون اوج هزاران پائي ، نوك قله ي صفا - كه كاش اين آخري رخ نميداد - بشيني باهاش مرواريدهاي قشنگت رو نثار سينه هميشه تشنه خاك كني . بيست سال واقعا زحمت كشيدم ، ولي افسوس

، خيلي افسوس

،  ببينی كه ديگه مال تو نيست ، مال يكي ديگست .


کلمات کلیدی: