| در تاریکی... |
| ساعت ۱٠:٠٩ ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٤ |
|
سلام ماه رمضون امسال ، با سال گذشته کلی فرق داشت ، انگار این ماه رمضون مثل صاحبش کاملآ تنها بود و در تنهائی خودش اومد و در همون تنهائی هم قصد رفتن کرده ، شاید هم واقعیت این نباشه ولی این حسیه که درون من بوجود اومده و رشد کرده ، خیلی خوبه آدمی بتونه در شرایط مختلف این ایام مقدس را تجربه کنه ، چراکه دری از واقعیات براش باز میشه که درکش در شرایط غیر اون شرایط غیر ممکن و نامتعارفه . امسال همانطور که با شرایط جدید روحی خودم به استقبال ماه مبارک رفتم دیگه مثل قبل حتی حوصله کوهپیمائی در این ماه رو هم از دست داده بودم تا اینکه یکباره به خودم اومدم و دیدم ، ماه تموم شد و من نتونستم از اون لذتهای شبانه حاصل از افطاری ها و سحریهای کوه بهره ببرم ، برنامه های کوهنوردی خوبی رو در این چند ماهه اخیر به اجرا گذاشته بودم ، بخصوص این دوتای آخر که کلی بهم حال داد (قله علم کوه) و شرایط جوی نامناسب هم مانع از اجرای آن نشد . فقط برنامه های ماه مبارک بود که می تونست تکمیل کننده اونا باشه ،که اولین جرقه زده شد . هوا کاملآ صاف بود و تا نیمه ماه یکی دو روزی فرصت مونده بود، تنها بودم و به قصد تنها برنامه اجرا کردن ، ساعت چهار بعدازظهر پنج شنبه 21 مهرماه ، به راه افتادم ، اینبار پا در مسیری گذاشتم که با مسیر همیشگی و دائمی من کمی تفاوت داشت ، این بار مسیری رو انتخاب کرده بودم که تجربه دیگری به اندوخته هام افزوده بشه ، شاید از دید بعضی ها کمی احمقانه به نظر بیاد ولی کسب این تجربه ها هم جزئی از برنامه زندگیه منه ، گفتم تنهائی قصد کوه کردم ولی مگه میشه از دست این دوستان دمی رو در کوه تنها بود ، انگار مراقب هستند ببینند که کی قدم به کوه میگذاری تا در خلوتی که در اونجا برات بوجود میاد شریکت بشند حالا اگه این خلوت در تاریکی باشه که بهشت رو براشون به ارمغان بردی . مسیر نا آشنا بود و با اونکه کاملآ در دسترس بود دفعات زیادی رو به اونجا نرفته بودم ، نمی دونم چی شد که هوای اون مسیر به سرم زد ! قصد کرده بودم تا قبل از افطار قله باشم ، راهش زیاد طولانی نیست ولی خشک و خلوتگاهیست برای دل های خلوت طلب ، تصمیم اصلی من دیدار با یگانه دوست واقعیم در اون بلندا بود ، وقت ملاقاتی داشتم با کسی که چندیست از پذیرش من سرباز میزنه، اصلا همین امر منو در کوه رفتن بی انگیزه کرده ولی نمی خوام دوستی ای رو که 4 ساله با عشق حاصلم شده بدلیل سوء تفاهمی از دست بدم ، میدونم که اهل این حرفا نیست واقعیت رو بخواهین اگه دقت کرده باشین دو نفر که خیلی به هم نزدیک میشن و صمیمیت بینشون از حد ش میگذره زودتر از هم رنجیده خاطر میشن و حتی ناراحتی های حاصل از خطای دیگران رو سر یکدیگر خالی میکنند ، اون هم دیگه خسته شده و توان به دوش کشیدن همه اون بارهای سنگین دلهارو نداره و با منی که کمی بهش انس گرفته ام اینگونه برخورد میکنه ، میدونم علیرغم تمام گستردگی و فراخی سینه اش در برابر این فشار ها نیاز به دست نوازشی داره که پای حرفهای دل اون بشینه و شنوای درد دلهای او باشه . تنها راه افتاده بودم و مسیرم قله بود ، قله ای که راه به میعادگاه من داشت ، تنها بودم در میان کج و راست راههای بی انتهائی که امتداد اونها به آسمون ختم میشد و در پس هر کدامشان کوچه راه دیگری بود به آسمانی دیگه ای و چشمه ای که از دور به من چشمک میزد ؛ تا اذان ساعتی وقت داشتم و جذابیت ، صافی و زلالیت آب آن چشمه چنان مرا مجذوب کرد که نتونستم دست رد به دعوت ، اون صمیمیت بدم و تا زمان افطار میهمانیشانرا پذیرفتم . آنجا من بودم ، چشمه بود ، درخت بود ، بوته بود و آبی که جاری می شد ، به روایتی آبی که از بهترین آبهای منطقه به شمار میره . لذت افطار کردن را باید در سکوت باد ، آرامش حرکت برگها ، نگاه خاک و نوازش غروب خورشید چشید تا دونست که من در کدام حسم شناور بودم . ماه در گوشه ای از آسمون نشسته بود و به حیرت من ، از اون همه لذتی که بی استفاده همه ، آغاز و پایان میافتند میخندید ، آره اون تنها دوست من بود که اون شب نمی خواست منو تنها بگذاره ، یه جورائی حس میکنم اون هم ماموریه ، برای افرادی مثل من که از تنهائی مطلق به اعماقی فرو نرند که بازگشتش گم شدن باشه ؛ ماه وقتی دید که داره دیر میشه از مکانش تکونی خورد و هشدار حرکت داد ، و من هم پس از بستن کوله از مسیری کاملآ پر شیب ودر میان خیلی از نرمه سنگ رو به بالا راه افتادم ، راهی که در مقابلش مسیر راحت تر رو در تابلوی سمت راست نگاهم به نمایش میگذاشت .ساعتی تلاش منو به جائی رسوند که دیگه همواری راه سختی اون مسیر شنی رو از ذهن پاک میکرد و تا قله فاصله ی زیادی نبود ، از همون مکان میشد قسمت دوم برنامه رو در ذهن به تصویر کشید و در همین حال و هوا بودم که سایه کوهنوردی دیگه (عمار ) منو به خودم آورد ، دیگه در دنیای واقعی هم تنها نبودم و میتونستم بگم شاید همپایی بود که از غیب رسیده بود . ولی پناهگاه مکانی بود که جدائی رو بین ما بانی شد و دوباره منو با دنیای خودم تنها ، در میان زمین و آسمانی که بهترین مراقب کوهنوردهان رها کرد . قله دارآباد با بادهای سردش جانپناه کوچک مرتبی رو به روی خودش میدید ، جانپناهی که در زمستونها ناجی جون بیشتر کوهنوردهائی ست که زیبائی زمستونهای اون رو در فصول دیگه در تجسمات خود حک می کنند. زیر مهتاب زیبائی که دامنه های هم سوی خود رو روشنائی بخشیده بود از این دوست کوهنوردم خداحافظی کردم و عازم تیغه های بس خطرناک دار آباد شدم ، کار خطرناکی بود ولی باید این کار رو میکردم ، یه جورائی لازمه ، با این مسیر بیشتر آشنا بشم ، زمستون در راهه و عشق تجربه این راه دائمآ منو وسوسه میکنه ، اگه الان شناخت خوبی نسبت به اون پیدا نکنم ، میدونم که در زمستون بدون شناخت وارد این منطقه خواهم شد . مسیر تقریبآ مشخص و واضحه ولی لازمه یک جاههائی بر روی تیزی تیغه ها قدم گذاشت تا گرفتار تاریکی سایه اونها از نور ماه نشی ، تقریبآ میشه گفت قسمت شمالی تیغه ها در تاریکی سایه هاست و در مکانهائی که مسیر به اون قسمت کشیده میشه دقت بیشتری رو میطلبه ، یه جاهائی هم لازمه که دست به سنگ شد و با حمایت دست بر روی سنگهای لایه ای قابل جدا شدن طی طریق کرد ، چون بار اولی بود که شبونه این مسیر رو میرفتم و دومین باری بود که از این مسیر عبور میکردم در انتخاب راه در دوراهی ها خیلی وسواس به خرج می دادم که بهترین راه رو انتخاب کنم تا مجبور به بازگشت مجدد به اول مسیر نشم ، به اواخر مسیر تیغه ها که میرسی خستگی ناشی از طولانی بودن راه و دست وپنجه نرم کردن های با سنگ ، در چهره کاملآ نمایان میشه ، اینجاست که تازه میرسی به جائی که راه گم میشه و ساعتی رو به دنبال بهترین راه رد شدن از چند مانع عمیق میگردی ، وقتی با موفقیت از کنار اونها گذشتی به امید سوار لزون شدن به سمت بالا میری ولی تازه میفهمی که تا اولین لزون هنوز کلی کار داری ، یکی دوبار هم با چپ و راست رفتن در این قسمت مسیر راه رو جستجو میکنی که یکباره می بینی که از اولین لزون گذشته ای ولی هنوز در پی اون میگردی ! آخر سر ، تازه اول مسیر یالی قرار میگیری که کلکچالی ها رو به توچال هدایت میکنه ، مهتاب هم رختشو بسته و تنهات گذاشته بدون اونکه حتی خودت بفهمی ، این از مهمترین مزیت های این مسیر هاست که اجازه نمیده حتی لحظه ای رو در افکار روحیه خراب کن بگذرونی ، این یال از اون مسیرهائیه که باید بر روی اون بایستی و به عظمت همه اونچه در پیرامونت می بینی فقط تفکر کنی . ساعت 4:30 بامداد بود که پس از گذر از مسیر منتهی شده به قله توچال به اون رسیدم ، با اونکه آثار دلخوری از من در چهرش کاملآ نمایان بود ولی با آغوشی باز چنان پذیرای من شده بود که انگار سالهاست از یکدیگر دور بوده ایم و یکدیگر را ندیده ایم ،پس از حضور یافتن بر بلندای این بلند با عظمت و بوسه زدن بر خاک پاک و نابش و همچنین سجده بر درگاه و آستان معبودش به دیدار دوستان گروه کوچکمان که جهت شب مانی به قله آمده بودند رفتم وپس از اون با آرامش شیرینی ، ساعتی رو در پناه جانپناهش به خواب رفتم .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


