گلایه
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٤ 

سلام

        

      پس از مدتها امروز تونستم زمانی رو به مرور وبلاگهای دوستان اختصاص بدم و تا حدودی مطالب جدیدشون رو مطالعه کنم ، وقتی وارد هر کدومشون می شدم که به نوعی به ماجراهای اخیر مربوط به جامعه کوهنوردی اشاره داشتند ، شاهد جنگ و جدالهائی بودم که منو بیشتر از پیش از حضور در مکانی که فکر میکردم جایگاه ترویج و تبلیغ این ورزش مفرح و روح پروره  منع می کرد ، نمیدونم چرا بعضی ها چه اون طرفی ها و چه این طرفی ها  ، به راحتی به خودشون اجازه میدن که با درج مطالبی در وبلاگها ، کامنتا و به طور کلی مکانهائی که میشه کمی از کوه و طبیعت اطلاعات کسب کرد ، دوست داران جدید کوه و طبیعت رو که برای فرار از همه ناآرامی ها و رسیدن به معرفتها ، قصد پناهنده شدن به این مکان مقدس رو دارند اینگونه دلسرد ، دودل و بی انگیزه میکنند ، واقعآ جای تاسف داره که برای کسب جایگاه ها ، قدرتها و حتی در جهت خصومتهای شخصی از این رسانه ای که متعلق به عامه افراد می باشه استفاده میکنند و هدف اصلی از پایه گذاری این ورزش رو با جاه طلبیها مثل سایر ورزشهای رقابتی به گندابی تبدیل کرده اند . میگم خوبه ما هم مثل قدرتهای بزرگ کوهنوردی که سری در سرها دارند کار شاقی در این عرصه نداشتیم وگرنه باید هر روز شاهد چه جنجالها و آشوبها - که حتمآ نیاز نیست بدنی باشه -  می بودیم ! ما واقعآ ملتی هستیم در کمال بی ادعائی !!!!!!

  

        وقتی ایندفعه هم مثل دفعات قبل با کوله ای که مشابه تمام برنامه ها از حد معمولش سنگین تر بود وارد کوه شدم ، تصمیم گرفته بودم کار رو یکسره کنم و این سوء تفاهمی رو که مدتیه رابطه ما رو کمی از صمیمیت انداخته از بین ببرم ، میگم که عجب از این ذات که وقتی شیفته چیزی میشه ، خودتو بکشی نمی تونی اونو از رسیدن به وصالش جدا کنی و زمانی از چیزی - چه با دلیل و چه بی دلیل - بدش بیاد از هیچ راهی نمی تونی اون حس اولیه شیفتگی رو در درونش شعله ور کنی ؛ قصدم اونقدر محکم بود که هیچ مانعی نمی تونست جلودار من بشه ، اینبار هم مثل دفعه قبل راه دیگه ای رو انتخاب کرده بودم تا از طریق دیگه ای اونو  ، شوکه کنم شاید این شوک بتونه سردی رفتارشو عوض کنه و مثل گذشته ها با همون خوشروئی ، پذیرای حقیر باشه ؛ آفتاب هنوز غروب نکرده بود و سری بالاتر از سرها در میون همه زیبائیها داشت ، چرا گفتم زیبائیها ، آخه نمی دونین وقتی ابری بیاد جلوی خورشید رو بگیره و شکست نورهای حاصل از به خونه رفتن خورشید که بر در و دیوار شهر نشسته باشه و از دور رگه های طلائی رو بر شهری که در اون زندگی میکنی ببینی  چی حسی بهتون دست میده حالا فکر کنین این انوار طلائی با مانعی هم پراکنده بشه (ابر) انگار زمین و زمان رو به زر گرفتن . خورشید غروب کرد ، صدای اذان هم فضا رو روحانی کرده بود ولی من قصد نداشتم توقف داشته باشم و افطاری بخورم ، خیلی دوست داشتم زودتر از قبل به مهمانخانه دوست همیشگی یارم برسم و دمی رو با اون خلوت کنم و قصدمو با اون  هم در میون بگذارم ، این مهمانی و این تبادل نظرها ساعتی بیش طول نکشید و پس از خداحافظی راهیه راهی شدم که بیش از پیش خطر آفرین بود ، سرد بود و باد تندی وزیدن داشت ، دوست همیشگیم که مثل نگهبانی هیچ وقت منو تنها نمی گذاشت دیده نمی شد ، فقط انعکاس نور چراغهای شهر بود که کمی راه رو نمایان میکرد ، امید و قوت قلب دادنهای همنوردام در تماسهاشون تنها عواملی اند که در این مسیر ها ترس رو از وجودم می شویند و حافظ و افزایش دهنده توانائیهام میشند ، منم پس از پایان مسیر تازه میفهمم که چه کاری کردم و چه مسیری رو برای رسیدن به مقصودهام در نظر گرفته ام و اونجاست که ترس منو میگیره و لرز بر اندامم نمایان میشه .

     در میون تاریکی حاصل از چتر شب فقط نور چراغ پیشونی بود که در میان سنگهای لایه ای و لغزنده مسیر مکان قدم گذاشتن رو به من نشون میداد و نور شهر هم کلیتی از مسیر را در مقابل دیدگانم به تصور میکشید ، همیشه پس از اتمام کار وقتی به عقب بر میگردم و راه پیموده شده رو نظر می اندازم باورم نمیشه در اون شرایط از اونجا عبور کرده باشم ، واقعآ تست این مسئله کاری نداره فقط تصمیمی می خواد و همتی ، به شکل انفرادی توصیه نمیکنم بلکه به صورت گروهی یکبار در شب عبور از مسیر داراباد به توچال لذتی داره غیر قابل وصف ، تازه اینجاست که خواهید فهمید که این من نیستم که مسیر رو عبور میکنم بلکه منو از این راه عبور میدن !!!

      ایندفعه قصد داشتم تمام مسیر رو از روی تیغه ها برم و از پاکوبهائی که گاهآ کمی به پائین هدایت می شدند استفاده نکنم ، اینم تنوعی بود که می تونستم در کارم بوجود بیارم ، مثل دفعه قبل ، اواخر مسیر تیغه ها رو هم با احتیاط زیاد رد کردم سپس در مسیری افتادم که راه همواری بود و پاکوب مشخصی داشت . هر بار که این مسیر رو عبور میکنم با جزئیات بیشتری از اون آشنا میشم و سختی هاشو راحت تر پشت سر میگذارم ، فکر کنم اگه یکی ، دو باره دیگه از این راه به توچال برم از جهت آشنائی با مسیر در زمستون با مشکل رو برو نشم .

      برخلاف دفعه قبل صعود به همه لزونها در برنامه صعودم قرار داشت لذا پس از اتمام راه اولیه (تیغه ها ) و گذر از یکی ، دو ارتفاع کوتاه رو به سوی اولین لزون به سمت بالا راهی شدم و از اونجا بود که به راحتی میشد تمام دره های نیمه تاریک و روشن بین لزونها و کلکچالها رو شاهد بود . زمان زیادی از دست داده بودم و باید به سرعت ادامه مسیر رو طی میکردم و خودمو به اون جائی میرسوندم که برنامه رو برای اون تدارک دیده بودم ، یار و همراه همیشگی در تنهائیهام ، رفیق شفیقی که ماندگاریم در این چند سال رو در تهران بانی بود ، مهربونی که میتونی همه حرفات رو بدون دغدغه باهاش در میون بگذاری ، راز دار بی صدا و شنوای بی زبان . توچال این میعادگاه حرفهای نگفته من ، انگار اون هم فهمیده بود چرا این همه راهمو دور کردم و چرا این مسیر رو انتخاب کرده بودم ، لحن استقبالش به شکلی بود که به یقین می دونستم دیگه سوء تفاهمی در کار نیست و مثل قبل منو پذیرفته ، اونجا بود که بهش قول دادم هر جا باشم و در هر شرایطی باشم فراموشش نکنم و درسهائی رو که در این مدت کوتاه آشنائیمون ازش گرفتم، که به اندازه قرنها تلاش ، ارزش دارند ملکه ذهنم کنم .

  شاد باشين


کلمات کلیدی: