پائيز تازه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٤ 

سلام

       بر فراز آسمان تکه ای ابر که بوی زندگی رو به ارمغان داشت جولانگاهی را در پیش رو پیدا کرده بود  که نتونستم بی نظاره گری اون شادمانی حاصل از این یافتن ، به راهم ادامه بدم ؛  عصر روز جمعه بود و میشد در خلوتی دوباره حضورش رو از دورها با التماسی که از عمق وجود سر می کشید ، درخواست کرد ، یکی پیشترها به من گفته بود که این روز به اون تعلق داره و هیچوقت نفهمیدم که چرا !

     بازی ابرچه هائی که از مادرشان جدا می شدند و گهگاه صفحه بی فروغ صورت ماه رو که انگار از بیماری شدیدی رهائی یافته و در حال جون گرفتن بسر میبره ، تار میکردند  اونقدر شیرین بود که منو یاد بازی های کودکانه خودم می انداخت که پس از هر شیطنتی به آغوش گرم مادر پناه می جستم و با لبخندی کودکانه به این کرده خود با تعجب نظاره گر بودم ، ستاره ها هم مثل همون ستاره های زندگیه من با روشن و خاموش شدنهای خود این ابرچه ها را به تکرار کارشان تشویق نموده و بر زلالیت و معصومیت آنها لبخند بر لب داشتند ، همانگونه که مرا غرق خنده ها و تشویق های محرک خود می کردند .

     روز ، روز خدا بود و شب آغاز ستایشی دیگر و غروب آفتاب، مرگی پایدار ، و من در پی گمشده ای که یافت مینشدنی بود در پس تاریکی ابرها و فروغ شب او را جستم و چون همیشه برایم دست نیافتنی بود . زردی آتشینی که بر سینه کش نگاهش خبر از پائیز داشت ، می خواست در آتشی که پرداخته شده بود ، ما هم سهیمی خرده پا باشیم و افسوس از این حس ویرانگر ما که گرمی اینچنین محافلی را به لقایش بخشش نموده پی اصل شرر می گردد ، خش خش موزون و متناسب فرشی که گسترانده بودند با جلوه گر سفید برف که نیم بندی از بند وجود طبیعت را به آغوش کشیده بود راه را نمایان گر گشته که به وصل می رسید و اصل را در پرده حقایق پنهان میکرد و کاش می شد تا در غروب این ضیافت همراهان همیشگیم مرا رها نمی کردند و سری در میان سرها به قوت قلب دادنها بر می افراشتم که ، تنهائی مجال از من نمی برد و مرا با نهادی از درون پیوند می بخشد که سزاوار ستایش و پرستش است  . همانگونه که در میان راز و رمز این طلبیدن ها پیش می رفتم به محفل گاه زیبای خود جلوس یافتم که یادی از رازهای اندرونیم را در پس سنگ زیرین ش  نهان دارد و صندوق وار حافظ اسرار من است ، گنجینه ای که رمز ورود به آن را باید از گذر زمان جویا شد . در راه بی انتهای مرمرینی که سر بر آسمان داشت ، پیچ و تابهای دلی را می دیدم که نسخه درمان خود را در خم و راست مسیر می جست و شوق وصال بر گونه های خیس و یخ زده هم ترحمی نداشت ، که چه با اشتیاق بار ابرهای سنگین درون را بر فراز و نشیب های لاله گونی خالی می کرد و پژواک صدائی که از نهاد دوست داشتنها بر سینه سرد و سخت سنگها می خورد و به آسمان سرافراز هدیه می شد .

    مأمن دیگری هم در این سیرو سلوک با من همراهی داشت و مکانی که میشد از چنگال خشک سرما به آن پناه برد و راه همان بود که همیشه بود و همیشه خواهد بود ، صفحه نمایش یکسانی که با راز و رمز طبیعت الفتی داشتند و خارج از آن مفهوم پیدا نمی کرد و نور از دور نوید دیگری به ارمغان داشت ، آبیه آبی ، آسمانی که بر فراز مسیر سایه وار در تکاپوی بیهوده ما نظاره گری می کرد انواری از موهبت الهی را گستراند تا در سیاهی سایه سار ابر روشنی بخش راه هدایت ما باشد که میعادگاه همان بود که دیدانداز نگاهمان را به جمالش منور می نمود ، چند قدم مانده به نور ماندم در سر دو راهی انتخاب ؛ بروم یا نروم ! و این آخرین آزمایش ابدیست از کرده ها و نکرده ها .

 شاد باشین


کلمات کلیدی: