تولد من
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸٤ 

 

 

توچال آبان 84 

 

 سلام

 

      شب قبل کلی بارون باریده بود و حتی در ارتفاعات هم میشد پیش بینی کرد که ارتفاع برف ممکنه به نیم متر هم برسه ، وقتی برگه مرخصی رو گذاشتم رو میز رئیسم با خودم گفتم حالا که تصمیم گرفته شده T، باید به هر قیمتی که میشه اون رو به اجرا بگذارم حتی اگه از آسمون سنگ هم بباره . ولی وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم ، دیدم مثل همیشه تصمیمم رو بر پایه احساسات گرفتم و عقل رو در اون دخیل نکردم ، لذا اول به سراغ آسمون رفتم تا برای یکبار هم شده عاقلانه تصمیم بگیرم ، خدا هم ما رو دوست داشت و اونقدر ستاره در دل آسمون ریخته بود که فقط کافی بود سبدی بیاری و دونه دونه ، اونا رو درونش بچینی .

     حالا که خیالم راحت شده بود که با توجه به بارندگی های شب و روز قبل هوای خوبی در پیش روست دوباره به رختخواب رفتم تا پس از اون برای صعودی دیگه مهیا بشم ، صعودی که در وسط هفته نه برای تعطیلی بلکه برای روزی که ، برام از ارزش خاصی برخورداره در نظر گرفته شده بود ، آخه این صعود با بقیه کلی فرق داشت ، خیلی ها دوست دارن این روز رو ، در زندگی شون طوری برنامه ریزی کنند که در کنار دوستان و بخصوص بهترین عزیزانی که براشون اهمیت زیادی دارند باشند و در خلوتشون حضور اونها رو با چشم   دل و دیده حس کنند ، منم همین تصمیم رو گرفتم ولی اون عزیزی که بتونه منو در این روز همراهی کنه فقط خودم بودم ، شاید بگین باز هم غرور وجودمو گرفته و مغرورانه تصمیم گرفتم ولی در کنار دوستان خیلی خوبی که دارم نتونستم کسی رو پیدا کنم که در لذت این روز بتونم اون رو شریک خودم داشته باشم لذا بدون هیچ تدارکی که معمولآ در این روز در نظر گرفته میشه با دل تنهای خودم عازم جایگاه معنوی ، روحانی و دوست داشتنی همیشگی ام شدم . و چه شیرین تر از این که این روز زیبا رو در جایگاهی باشی که بهترین دوستان هستی رو در اونجا میتونی پیدا کنی . نکته ی جالب دیگه ای که در باب این روز باید بگم اینه که تازه علاوه بر اون مهمون های همیشگی که در اصل میزبانهای همیشگیند مهمان تازه ای هم مدتیه حضورشو در منطقه به نمایش گذاشته ، شاید هم فقط برای مراسم این روز به یاد موندیه که مدتیست پا به این عرصه زیبای نگاه ما اومده ، اما وقارش که از اون بلندای پر ابهت ، منظر نگاه ما رو پر میکنه اونقدر زیاده که وقتی ظاهر میشه تا از تیر رس نگاهم بیرون نره شاید تا ساعتها میشینم و اونو نگاه میکنم . وقت بالاشو تکون میده انگار موجی عظیم فضای اطراف ما رو در بر گرفته و همه تصاویر پیش رو یمان رو از حالت طبیعی شون خارج کرده . شاید نگاهبانی جدیده تا حضورش دل کوهنوردهارو در تنهائی ها محکم کنه و امید بخش باشه ولی هر چی هست امروز هم مثل این دوبرنامه اخیرم منظر نگاهم رو برای لحظاتی با حضورش روشن کرد ، یکی میگفت شای این همون همای رحمت باشه ! ولی من گفتم که نمیدونم ، شاید!

 

        اینها مطالبی بود که در شب 15 آبان 84 برای دل خودم نوشتم ، برای روزی که تنفر را باید از آن به ارمغان گرفت ،  حال بخوانید آنچه را که به واقع از درون من بر میخیزد :

    

       هیاهوی بزرگ برپا شده بود ، شهر و سرزمین من در آشوبی سرگردان دست و پا میزد و من هنوز نبودم ، رنج حاصل از خوشی ها فتنه گری دیگر بود در سرزمینی که بین تعاریف و واژه ها تفاوت را آشکار می یافتی و من نبودم ، پدر شاد بود و در مسرت خویش هیچ نمی دید ، چون من هنوز نبودم ، و  مادر این اسوه مهر و محبت ، در تلاطم همه رنجها سرشار از عشق بود و هنوز من نبودم و فریاد ها سرد بودند در مشت ها و گره ها .

       خواهشی که از عمق وجود بود و نمی دید راحتی را برای منی که هنوز نبودم ،

       آمدم و مرا به زور به اسارت آوردند که باشم در میان نفسها و خواهشها و کاش آنروز نمی بود ،

کاش آنروز پدر کودک نمی خواست

کاش مادر به خود زحمت نمیداد

کاش نافم غذای خود نمی برد

کاش آندم نفس بیرون نمی رفت

کاش دنیا مرا مدفون نمی کرد

کاش آدم بهشتم را نمی خورد

کاش شیطان قسم بر بد نمی برد

کاش ....

کاش به هنگام خروج طوفان                    پدرم خارج از آن کشتی بود

...

کاش در آن مجلس شام آخر                   عوض حضرت عیسی بودم

.....

و کاشهائی که نیستند و نخواهند بود ، شادیها در یاس بودند و نومیدی چهره ای روشن داشت

، پدر خواهد آمد ؟

نمیدانم!

ومن در سرگردانی اهل ، چشم بر این دنیا گشودم ،

آنروز منی بودم در میان همه ی منهای غربت ، در میان همه ی منهای عزلت،

منی بودم که سایه سار عشق را بر خود نمی دیدم و حیران و ماتم از وصالی زیبا که رباینده ای مهربان محرومیتی ابدی بر من نثار داشت ، از من ربوده بود . اشک میریختم در تاریکی موجود و حاصل ، زجه میزدم از دوری نا آشنای وجود و رنجی که بر من مستولی بود .

و کاش آنروز بلواقع من نبودم....

 


کلمات کلیدی: