| قلب سنگی |
| ساعت ۱٠:٥٠ ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٤ |
|
بر تشنگی خود در سرابی که پیش رویم نهاده اند خواهم خندید و غرق در حسرتی خواهم شد که بی هیچ ، مبالاتی مرا در دیدگان خود گم کرده است ، سبکبالی خواهم شد و نهان از دیدگان بر فراز ها خواهم رفت و خواهم دید هیچ انگاری بزرگی را که کم دانستیم و پوچ پنداری کوچکی را که بر بلندا ارج نهادیم . راز این خلقت را خواهم پرسید و بر افکار مسلط خواهم شد که این آرزوی منست. " مکافات خانه اعمال همین دنیاست " قبل از اونکه به بیان مطالب مربوط به برنامه جمعه هفته پیش بپردازم * ، می خوام در مورد موضوعی که این هفته به سراغم اومد چیزهائی بگم . میگن اگه در هر کاری عشق نباشه اون کار یا به ثمر نمیرسه و یا نمیشه از نیروهای ماورائی برای به ثمر رسوندن اون بهره برد ؛ این مطلب رو به عینه حس کردم و برام به شکلی واقعیت خودشو نشون داده ؛ یه هفته ای میشه که میل به کوه رفتن رو ، به کلی از دست دادم ، یه ماجراهائی منو از رفتن به کوه منصرف کرده و یه جورائی اصلآ تمایلی ندارم ساعاتی از عمرم رو در جائی باشم که منو در تفکرات بی فایده ای غرق میکنه ، کلی تر که بخوام بگم ، اينجوریه که عشق رفتن به کوه ، در من مرده و فقط حس عادت ، تنها بانی حرکت من به سمت کوه میشه ، لذا این هفته رو علیرغم داشتن تعطیلی میان هفته و همچنین تعطیلات آخر هفته تا بعد از ظهر روز جمعه در خونه نشستم و به انجام کارهای عقب افتاده مشغول شدم و کلی هم از این کار خود لذت بردم و مثل هفته هائی که به دلایلی نمی تونستم به کوه برم اصلآ احساس نکردم چیزی کم دارم ، تا اینکه بعد از ظهر جمعه شد .
از اینکه دو روز تونسته بودم پس از مدتها در خونه بمونم خودم خیلی تعجب می کردم ، چهار سالی میشه که هیچ جمعه ای رو بدون دلیل خونه نموندم ، همون عادتی که گفتم یه جورائی برای رفتن ، وسوسه ام میکرد ولی قدرتش اونقدر کم بود که لم دادن و تلویزیون تماشا کردن رو ترجیح میدادم ، وقتی فیلم سینمائی تموم شد مثل مرغ های پر کنده درون اتاق به این در و اون در میزدم ، انگار یه چیزی درون جلدم رفته بود و کارهائی خلاف اونچه که می خواستم انجام میداد ، انگار یکی گوشم رو گرفته بود و منو به سراغ وسایل کوهم می برد ، انگار یکی نمی خواست این هفته رو هم بدون کوه رفتن به پایان ببرم ، خیلی خسته بودم ، شاید بگید دو روز استراحت برای رفع خستگی کمه ! ؟ من میگم برای منی که برای رفع خستگی ، سه بار توچال رو صعود میکردم و باز هم برای صعودی دیگه ، توان داشتم ولی وقت نداشتم ، این نوع رفع خستگی ها کمه ، پاهام انگار پاهای همیشگی نبودند ، درد عضله قبل از حرکت درونشون شعله میزد ، یه جورائی دائمآ احساس میکردم با کوچکترین فشاری دچار انقباض عضلانی خواهم شد ، نفسم مثل همیشه ، بالا نمی اومد ، فشار درون قفسه سینه با قبل کمی متفاوت بود ، با اونکه حرکت رو با ریتم خیلی آرومی شروع کرده بودم ولی نمی تونستم آخر مسیر را برای خودم تجسم کنم ، انگار این مسیری که اینبار در پیش گرفته بودم بی انتها بود ، تاریکی هم اونقدر بر همه جا احاطه داشت که تشخیص مسیر به سختی صورت میگرفت ، نمی خواست قدمی جلوتر برم ، ولی یکی منو میکشید ( ! ) همونی که منو یکباره به راه انداخت می خواست یه چیزی به من بگه ، میخواست یه چیزی رو که انگار ، باز ازش غافل شده بودم به من گوشزد کنه ، دائمآ با خودم میگفتم خدا کنه خطام زیاد بزرگ نباشه . با همه این شرایطی که برام محیا شده بود منو بردند ، بردند به جائی که خیلی برام آشنا بود ، ستاره ها هم بودند ، سایه ها هم بودند ، باد بود ، ابر بود ، مه بود ، صدای آب بود ، زوزه سگها بود ، شیر پلا بود ، آسمون هم بالای سرما نشسته بود ، چه خبر شده بود ! مونده بودم که چرا همه شون اینجوری زل زدن به من! و بدون هیچ صدائی خیره خیره نگاه میکنند ! خدا به خیر کنه .یک باره وقتی به خودم اومدم دیدم کنار سنگ خاطره نشستم و نمی تونم حتی رو پاهام بایستم ، اینو راست میگم شاید باورتون نشه ، شاید بگین خیال باف خوبی هستم ولی به جلالش قسم رو پاهام بند نمی شدم ، رو سنگ خاطراتم نشستم ، همون سنگی که صندوقچه اسرار من بود ، دیگه هیچ نیروئی منو به سمت بالا نمی برد ، دیگه هیچ بانی و باعثی منو به سمت بالا هدایت نمیکرد ، انگار همون جا باید موضوع رو میفهمیدم ، بازم اشتباه کرده بودم ، همه از من گله داشتند ، همه یه چیز می گفتند ؛ مگه کوه رو برای دنیا شروع کردی که بخواهی برای همون هم کنار بگذاری ؟ و چه راست میگفتند ، هفته قبل به یکی از دوستانم گفته بودم دیگه کوه نمیام ، دیگه برام بسه ، دیگه راهم از کوه جداست ، ولی به این فکر نکردم که اونم یه دل سنگی داره که نمی تونه پس از این همه مدت آشنائی ، این همه مدت نزدیکی ، این همه مدت با هم بودن ، در شادی ها ، در غمها ، در گرفتاریها ، در خنده ها و در گریه ها ، به این راحتی منو فراموش کنه ، باز هم خودخواهانه تصمیم گرفته بودم و فقط خودمو میدیدم ، ببینین دل سنگی اون از دل ماهیچه ای ما لطیفتره !! اونا همه با هم یک صدا میگفتند روزی که پا به کوه گذاشتی یه هدف دیگه ای داشتی که حالا برای هدف سومی می خواهی ما رو ترک کنی ؛ اونا راست می گفتند چرا که یه جورائی عشق رو فهمیده بودند ، یه جورائی معنی دوستی رو درک کرده بودند ، یه جورائی دل های بی جونشون ، جون گرفته بود . فقط تنها چیزی که تونستم بهشون بگم این بود که اگه مدتی هم بنا به دلایلی ترکشون کنم مطمئن باشند اين جدائی پایداری نداره و جایگاهشون تو قلب منه و دوباره میام سراغشون و همدم و شریکشون میشم ، اگه اونروز باز هم منو پذیرا باشند .
( * مطلب اشاره شده بالا را در موضوع بعدی خواهم آورد)
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |



