| چراغی در شب |
| ساعت ٦:٤٠ ب.ظ روز ٢٢ آذر ۱۳۸٤ |
|
سلام
ضمن عرض سلام و تبريک ميلاد مسعود امام هشتم لازم است متذکر بشم که مطلب زير دو هفته پيش تهيه شده ولی با توجه به اتفاقی که برای بنده رخ داد مجبور شدم اول متن قلب سنگی رو بروی صفحه بيارم . گاهی وقتها اونقدر مطلب داری که نمیدونی کدوم رو بنویسی یا وقتی هم ، پای نوشتن می شینی ، زمان کم میاری و الفاظ هم به پایان میرسن ، امروز می خوام دوباره و باز هم دوباره از کوهی بگم که هر چی از اون گفته باشم فکر میکنم کم گفتم و حق اون رو نتوستم ادا کنم : پنج شنبه بود و با اونکه از صبح تصمیم گرفته بودم اون روز رو ، زودتر از روزهای دیگه در کوه باشم ولی یه حسی به من اجازه نمیداد در تنظیم ساعتم زودتر از تاریکی هوا چیز دیگه ای رو انتخاب کنم ، انگار اینبار شب ماموریت داشت تا خلوتی رو برام محیا کنه پر از سکوت ، پر از آرامشی که بتونه این آشفته بازار ذهن منو که نمی خواد با خودش کنار بیاد به راه بیاره ، این دومین دلسوزی آشکاری بود که پس از اون ماجرا (!) برام تدارک دیده شده بود ، چیزی که با انواع ترفندها ازش گریزان بودم و تنفر تفکر در مورد اون همیشه آزارم میداد ، فکر میکنم یه جورائی این هم معضلی برام میشه و چیزی جز تحمل برام باقی نمی گذاره ، شاید از شر همین یکی هم که شده ، یه روز سر به کوه بگذارم و پشت سرم رو هم نگاه نکنم ، خدا کنه اونروز زودتر بیاد و اونقدر عقل از سرم بپره که با شادمانی پذیرایش باشم . دیوونه نشدم ، اشتباه هم تصور نشه ، عاشق هم نیستم ، حداقل در این زمان که این مطلب رو مینویسم ، مطمئنم چیزی از عشق در سرم نیست ، فقط عاصی شدم ، خسته شدم از همه صفاتی که می دونیم بدند ولی از انجام دادن اونها دریغ نمی کنیم ، خوبی و بدی نسبیه ، ولی به نظر بنده ، قبح و حسن کارها رو میشه به خوبی از هم تفکیک کرد ؛ هر چقدر هم دیدگاهها متفاوت باشند . برنامه سختی رو برای خودم تدارک دیده بودم ، یه جورائی باید آزمون دیگه ای رو از سر می گذروندم ، اصلآ شرایط دست به دست هم داده بود که وارد این آزمون بشم ، یه بار دیگه لازم بود صبر من بررسی بشه و تحت امتحانی دیگه ای قرار بگیرم . تاریکی همه جا را در سیطره خودش فرو برده بود و چون پادشاهی بینا بر همه احاطه داشت ، بچه های آسمون هم که چون خدم و حشم این شاه به حساب میومدند بی وقفه در آمدو شد جلوه گر میشدند و از مادر مهربانشان خبری نبود ، انگار وزیر اعظم شاه در سر سرای کاخ پادشاهی حضور نداشت . تازه واردی که ، سالها دست بوس این وقار شاه بود ، اینبار به خواست شاه وارد میدونی شده بود تا در صورت پیروزی از اولین مرحله واقعیت عبور کنه ؛ راستش این پازلی که برام تدارک دیده شده ، دیگه داره به روزهای سخت خودش میرسه و مرحله دوم سختی اون در حال خودنمائی به سر میبره تا در صورت پیروزی در مرحله اول راه به بالاتر باز بشه . علاوه بر تاریکی ، هوا هم از شدت سرمای بیشتر از قبل ، برخوردار شده بود ولی گرمی وجودی که نمی دونستم از کجاست ، احساس اون سرما رو از من گرفته بود ، روشنائی نور چراغهای شیرپلا از دورها خودی نشون میداد و امید رو ، چون نوری پر فروغ در اندرون من زنده میکرد ، تاریک بود ولی انگار خورشیدی نور افشان بر همه جا نور می پاشید ، به جرأت میتونم بگم گاه گاهی حس میکردم نوری عظیم ، از مقابل ، دیدگانم رو در خود فرو مبرد به طوری که مجبور می شدم لحظاتی هر دو چشم را ببندم و دوباره به سمت نور خیره بشم ولی دیگه از اون روشنائی اثری دیده نمی شد ! مثل همیشه شیر پلا در شب استراحتگاه من نبود و سنگ خاطره (خودم به این نام ، نامگذاریش کردم) سنگی بود که پذیرای من شده بود ، سنگی که چه بسیار شبها ، با لالائی خود منو به خواب میبرد ، ولی اینبار نباید گوش به نوای دلنشینش می سپردم و باید از اون هم میگذشتم و به راهم ادامه میدادم ، هنوز چند قدمی از سنگ خاطره جدا نشده بودم ، که انگار آه عاشقانه اش منو گرفت و لحظاتی از خود بی خودم کرد ، انگار صدای آه اون رو از دور ها هم شنیده بودند و همدردیها از گوشه کنار نثارش میشد ، همه جا پر بود از همدردی و ذره ای دلسوزی هم دیده نمی شد ، وقتی به خودم اومدم غرق نوری شده بودم که انگار از دل سنگهای زمین بیرون زده بود ، نوری که چشم رو خیره میکرد و فقط سفیدی رو در اون حاصل داشت ، نوری که فقط نشان عشق رو در اون میشد دید ، مثل روح سنگ مرده ای بود که به آرومی به آسمون میرفت و همه جا رو با عشق خودش روشن میکرد ، اون میرفت ولی تلألواتش ، راهنشان راهروان میشد ، مادر کودکان آسمان اونقدر مهربون و آروم سر به سینه آسمون گذاشته بود که توقف و تماشای این آرامش رو واجب می کرد ، حتی اگه با کسی هم قول و قراری داشتی نمی تونستی ، برای وفا به عهد از اون دست بکشی . ساعتی رو نشستم و از دور بر فراز کمان حائل میان دو قله بزرگ منطقه ( کلکچال و لزون) به این طلوع زیبا خیره شدم ، طلوعی که نور امید رو در اون شب تار به دلها راه میداد و صدای شادی آسمون رو به همه جا منعکس میکرد ، انگار جشنی به پا بود و ستاره ها برای این جشن سر از پا نمی شناختند . نور افشانیش منو یاد آتش بازی های کودکی می انداخت ، یاد خنده ها و شیطنت های زیبا و پر شور بچه های محل ، بچه هائی که با صافی و زلالیتشون آب رو شرمنده میکردند . آره میگفتم باید دوباره امتحان دیگه ای رو از سر میگذروندم ، باید صبرم دوباره مورد آزمایش قرار میگرفت ، باید می فهمیدم هنوز اونقدر همت دارم تا بتونم به همون زمان برگردم ! اونقدر توان در من مونده که با یادآوری اون خوشی ها ، زیبائیهای پوچ و باطل کنونی رو ول کنم و به سلامت اون دوران باز گردم ! باید خیلی چیزها رو مرور میکردم ، باید در اون خلوتی که برام ساخته شده بود ، به خیلی چیزها نگاه میکردم ، آخه اون شب با شبهای قبل خیلی فرق داشت ؛ به شکلی میشه گفت از خوابی که چند سالی در اون غوطه می خوردم بیدار شده بودم ، نمی دونم شاید تلنگری منو بیدار کرده بود ، که کمتر اتفاق میفته در زندگی از این نوع بیداری ببینم ، باید قدرشو میدونستم و نهایت بهره رو ازش می بردم ، باید در موردش کلی فکر میکردم و هزار تا باید دیگه ای که ، باری رو بر دوشم میگذاشتند ،به انجام میرسوندم.
از شیرپلا تا پناهگاه امیری اونقدر برام خاطره انگیزه که اگه سالها طول بکشه تا مسافت این راه رو طی کنم باز هم مرور خاطرات در اون راه ، زمان کم میاره ، ولی به قول یکی از دوستان باید از خاطرات فقط خوشی هاشو تو ذهن هامون داشته باشیم و غم هاشو بشوئیم و بریزیم دور ، اما من میگم مگه میشه !!؟ مسیر امیری تا قله فرش سفیدی داشت که چند هفته ای توسط خیریه آسمون پهن شده و هر رهگذری رو بر روی خودش پذیراست ، نعمتی که در این چند سال اخیر کمتر شاهد اون بودیم . آروم ، آروم و در حالی که سر به زیر داشتم و فقط چند قدمی خودمو نظاره میکردم و با شرایطی که انگار همه حسها رو در من قربانی کرده اند فقط پیش می رفتم و از اون حالات زیبا و دوست داشتنی خودم خبری نبود، تنها یکی دوبار تنهائی چنان منو در خودش احاطه کرد که بی اختیار شاهد حضور مرواریدهای قشنگی بودم که در زیر نور ماه بیرنگی خودشون رو به نمایش می گذاشتند و با شمارش قدمهام ، نگاهمو از چشماشون دور میکردم ، نمی خواستم در اون شرایط حس رو از چشمام بگیرم و اون صحنه های زیبائی که حاصل کرده بودند از بین ببرم . ردیف مرتب و منظم میله های راهنما ، با پایان قله تموم می شدند و هر کدومشون رو که رد میکردم به یاد گذر ساعات عمر خودم میفتادم که چه ساده و آروم پشت سر گذاشته میشن و اگه بخواهی به اوج برسی دیگه باز نمی گردند . و اون ؛ چقدر زیبا و استوار بر بلندا نشسته بود و بر همه این تلاش بی وقفه ی من و منهای دیگر نظاره داشت . بی هیچ وقفه ای و بدون اندک استراحتی با قله که برای دست یازیدن به اون تلاش فراوان نموده بودم خداحافظی کردم انگار سبکبار و سبکبال دیگری بودم که فقط فرصت باز شدن درب قفس را می جست ، خالی از هر کینه و کدورتی و فارغ از هر خواهش و خواستنی راهیه راه آغازین شدم ، هوا بسی سرد بود و مجال ماندن را می گرفت ، وعده ای دیگر مرا مجبور میکرد بر سرعت طی طریق راه بازگشت ، شدت به خرج دهم تا از اصل وفای به عهد نیز غافل نشده باشم ، ساعت 07:15 بامداد ، جمعه بود که در کنار مجسمه سربند به اتفاق رفیقی نوبهار که دو بهار از بهار دوستیمان میگذشت دیدار نو نموده و در پی صعودی مجدد عازم این راه دوست داشتنی شدیم و در پی کسب معرفتی دیگر تلاش بی وقفه ی دیگری را از سر گرفتم ، تا نهایت دیگری را در پی آغازی دیگر بیابیم.
* از دوستم علی بابت عکسهای قشنگی که برام ميل کرد ممنونم
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


