۱۳ ساعت اسارت
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٦ دی ۱۳۸٤ 

 

 

 

جانپناه توچال 01 

 

سلام

 

        موضوع مربوط میشه به جمعه هفته گذشته ، جمعه ای که پر بود از زیبائیها و زشتيها و حرفهای نگفته ای که گفته شده اند ولی انگار گوشی به اونها بدهکار نیست ، ساعت 7:00 صبح روز جمعه بود که از خواب بیدار شدم ، میل به کوه ، اونهم در زمانهای شلوغی مدتیه از درونم رخت بسته ، حس خوبی از حضور در اجتماعات کوه را ندارم و با اونکه دلم برای همنوردائی که در طول مسیر ، هر هفته میدیدمشون کلی تنگ شده ، باز هم ترجیحآ تلاش میکنم ، ساعتی به کوه برم که حداقل ، زمان اندکی رو بتونم با خودم و اون یار همیشگی که هیچ وقت منو تنها نمی گذاره خلوتی داشته باشم ، با اونکه قرار قبلی داشتم و می خواستم با دوستانی در کوه دیدار تازه کنم ولی با اطمینان از این مطلب ، جمعی از اعضاء گروه غير رسمی کوچکمان (آريانا) با همند کمی دیر تر راه افتادم ، ساعت حدود 11:00 بود که از سربند عازم کوه شدم و اینبار به این امید پا به کوه گذاشتم که بتونم شرایط بدنی خودمو در پی ، آغاز دوباره کوهپیمائی هام پس از اون شرایط بحرانی که برام  ایجاد شده بود به وضعیت عالی برسونم ، آخه یاد روزهائی که پس از هر بار پائین اومدن میل به بالا رفتن به سراغم مياد ، خیلی برام شیرین و لذت بخشند ، می خوام دوباره مثل اون روزها با اون عشق همیشگی پا به کوه بگذارم و از زیبائیهای پنهانش لذت ببرم ، می خوام چیزائی رو بینم که تا به حال نمی دیدم و برای رسیدن به این خواسته باید شرایطی رو در کوه برای خودم ایجاد کنم ، شرایطی که با همیشه فرق کنه و بتونه منو به خواسته هام برسونه . از همون آغاز حرکت یه ترسی از بد شدن شرایط جوی منو همراهی میکرد ، با اونکه ظاهرش اونقدر بد نشون نمیداد ولی امان از این حس ششم.

 

مسیر توچال 02      

   

     تا شیر پلا رو در میان شلوغی و هیاهوی آدمهائی که دوتا دوتا بودند و فقط به هم فکر میکردند  پیش رفتم و دریغ از یک آشنائی که بتونم حس تنهائی خودمو با اون تقسیم کنم ( خواست واقعی دلم) . به شیرپلا که رسیدم هوا رنگش برگشته بود و انگار از چیزی مضطرب به نظر می رسيد ، خشم و نفرتی هم از دورها بر چهره اش  در حال شکل گرفتن بود و با باد سخن از حرفهای تندی میزد ، شیرپلا هم عاری از هر رفیق و چهره ای آشنا ، شده بود ، گوئی وارد شیرپلای دیگه ای شده ام و فقط نمیکت و میزهای اون آشنا بودند ، انگار این مدتی که برنامه ی ، زمانی صعودهامو تغییر دادم در آدمهائی که پا به کوه می گذاشتند ، نيز تأثیر کرده بود . پس از خداحافظی از اون یکی دو نفری که مختصر آشنائی با آنها داشتم راهی بالا شدم و با پوششی کامل در میان بارش خفیف که تازه پا به میدون گذاشته بود راه افتادم ولی هنوز چند قدمی جلوتر نرفته بودم که هوا برگشت و مجبور شدم کل لباس هامو از تنم خارج کنم و با حجم کمی از لباس پوشيده شده ، به مبارزه با خشم ، باد و طوفان بپردازم ، بارندگی خیلی کم شده بود ، اما رنگ هوا هر لحظه تیره و تیره تر میشد ، ذرات ریز برف هم پس از برخورد بر صورتم ، ذوب می شدند و از زیر چانه به روی زمین می افتادند ، آخه سرعت حرکتم رو اونقدر کم کرده بودم که این قطرات فرصت به زمین رسیدن رو هم پیدا میکردند و با لبخندی بر من جذب خاک و برف نشسته بر زمین می شدند ، مناظر ابرهای نشسته بر قله و خط الراس نزدیک اون خیلی زیبا بود ، اونقدر زیبا که از وحشت جرأت تماشا رو  ازمون  می گرفتند .

 

 مسیر توچال 03  

    

     برف دوباره با سرعت بیشتری به بارش در اومده بود و تقریبآ میشه گفت قسمتهائی از مسیر که برف هفته های گذشته ی اون به دل زمین و هوا رفته بودند دوباره با برف ، سفید پوش شدند ، فرشی که خیریه آسمون چند هفته قبل پهن کرده بود دوباره رفوو شد و پذیرای مهمانان جدید کوه ، مهمانهائی که هر چند بار پا به اون میگذارند باز هم جدیدند و تازه واردی به شمار ميان ؛ وقتی وارد پناهگاه امیری شدم ( خداوند ایشان و همه رهروان کوه را که در این راه جان باختند غرق در رحمت خود کند) توده ای برف بودم که قطعاتی یخ هم از من آویزان شده بود ؛ قندیل هائی که بسیار هم زیبا بودند ؛ استراحت کوتاهی در پناهگاه ، جان تازه ای به من می بخشید و سرمائی را که بدون اجازه و با فرصت طلبی مناسبی ، از کمبود لباسم سوء استفاده کرده بود و وارد بدن من شده بود باید خارج می کردم ، به بالانشین پناهگاه رفتم و بساط چای را به راه انداختم ، هنوز کاملآ مستقر نشدم که حضور عزیزی دوست داشتنی گرمی بخش محفل دوستانه ی من با خودم شد ، نگرانی از تنم رخت بست و دلواپسی به آرامش بدل گردید ، دیگه خیالم راحت بود و میشد از همونجا عزم بازگشت داشت و از خیر قله و سجده گاهش گذشت ، راحتتر از آنچه که تصورش را در ذهنم از ابتدای مسیر داشتم . انگار همون مسیر کوتاه هم تونسته بود ، حس صعود منو ارضاء کنه ، با خیالی راحت نشستم تا در کنار این یار مهربان دمی را در آرامش حضور ایشان ، سپری کنم . با گذشت زمان و رخت بستن سرما از وجودم و با سر رسیدن و قدم نهادن این مهمان عزيز بر خلوت من ، دیگه لرز نیز از من رفته بود و میل به بازگشت را هم نداشتم ، چه بس جایگاه خوبی بود ، محفلی دوستانه و سرزمینی بدور از همه جنجالها و هیاهو ها ، آرام و ساکن ، نشسته بر تختی بلورین ، که تیره گی حضور  مجامع بشری را نداشت ، بهشتی بود ساخته  ، بدست بشر ، پر از میوه های بهشتی ، اینجا بود که فهمیدم راست گفته اند ، آدمی  بخشی از خداست و بهتر است آن کلام حلاج را بگویم ، آنچنان که خود حس کردم  : " من ، خود خدایم " در کنار خدائی دیگر که او هم من بود و من هم او بودم و فقط نوری که از چهار چوب پنجره بر ما میتابید ساخته ی این خدایان نبود .

        زمان گذشت و فرصت صعود هم از دست رفته بود و در پی بازگشت بودیم که یار دیگری از دوستان همنورد به جمع ما پیوست و در پی ایشان یارانی دیگر ما را دریافتند و باید راه می افتادیم .

 

 مسیر توچال 04     

 

     آغاز حرکت مجددم علیرغم تصمیمی که گرفته بودم به سمت قله بود ، آخه در این بهشتی که برای خودم ساخته بودم ، شرایطی رو  ، که اول مطلب نوشتم ، برام فراهم کردند ، از بابت دوستان هم خیالم راحت بود ، تعدادشون در حدی بود که بتونند با حمایت هم و بدون مشکل پائین برگردند ، چون هوا کلآ عوض شده بود ، زمین و آسمون از هم تشخیص داده نمی شد ، رنگ تو رنگ شده بود و جز سفیدی میوه ای به بار نداشت ، انگار ننه زمستون در اون منطقه با میلهای بافتنی خودش زمین و آسمون رو به هم بافته بود ، حد تمایز بین فاصله ها از بین رفته بود و فقط میتونستی عینک روی چشمهاتو ببینی . مسیر رو میشناختم ، هر قدمی که برمی داشتم بدون اینکه بدونم فاصله ام با زمین چقدره ، چند سانتی جلو میرفتم ، کار سختی بود ، برف زیادی هنوز روی زمین ننشسته بود و تیرگی سنگهای جلوی پام کمک خوبی بودند ، خدا خیر بده و بیامرزه بهرام جعفری رو و همه اونهائی که در بر پا کردن تیرکهای طول مسیر همت کردند ( ما که کوتاهی کردیم) ولی بهترین وسیله نجات کوهنوردها در شرایط بحرانی در اون مسیر این تیرکهای راهنما هستند ، ساعت زیادی نگذشت و در پی کم و زیاد شدن شدت مه و ابر و بارش برف تونستم با پشت سر گذاشتن همه اون تیرکها به قله برسم ، یه جورائی احساس کردم شرایط رو برام به وجود آوردن ، ایندفعه با اونکه خودم ، قصد به وجود آوردنش رو داشتم ولی برام ساختند .

 

    جانپناه توچال 05

  

     وقتی وارد جانپناه قله شدم انتظار ملاقات چند نفری رو داشتم ولی کسی اونجا نبود ، از پائین شنیده بودم چند نفری قله اند ولی اینگونه نبود ، کمی بابت عدم حضور اونها نگران شدم اما کاری از دستم بر نمی اومد ، فقط تونستم واسشون دعا کنم . ساعت ورودم به جانپناه قله  5:30 عصر بود و باید زود باز میگشتم ، با رسیدن من شب چادر سیاه خودشو پهن کرد و تیره گی وحشتناکی رو بر گستره زمین و زمان تحمیل کرد رنگها نظمشون رو از دست داده بودند به روشنی ماتی تبدیل شدند ، تصور کنید در شیر غرق شده باشید و بخواهید مقابلتان را ببینید !  چاره نداشتم باید صبر میکردم تا از شدت و غلظت مه کم میشد و دوباره به راه می افتادم ، با خودم کیسه خواب نداشتم لذا باید در اولین فرصت بهبودی مختصر شرایط جوی ، جانپناه رو ترک میکردم ولی نباید بیگدار به آب میزدم ، چند بار برای کنترل وضعیت هوا و تشخیص راه کمی پائین اومدم ولی اونقدر غرق این محویات بودم که فاصله کوتاهی رو که ، پائین اومده بودم تا جانپناه به سختی پیدا میکردم ، بهتره بگم انگار راهها گم شده بودند و فقط راه بی پایان بودند ، راه هائی که ساخته تصور من بود و اصلآ وجود نداشتند .

         پس از هر بار بیرون اومدن به واسطه برف کلی خیس می شدم و سرما بیشتر در وجودم نفوذ میکرد ولی شانسی  هم با من همراه بود ، پودری و دانه ای بودن برف کمتر در خیس شدنم دخالت داشتند ، همچنين  بدلیل مه سنگین و بارش برف دمای هوای داخل جانپناه بین  1+ و 1- نوسان می کرد  ، تمام لباسهای داخل کوله رو پوشیدم و تصمیم گرفتم اگه تا صبح هم شده با قدم زدن نگذارم احساس سرما بهم دست بده .  وقت  ، گذر نداشت و خستگی ، خواب رو به چشمام انداخته بود ، زمان از دیدگاه من خیلی گذشته بود ولی ساعت داخل پناهگاه چیز دیگه ای رو نشون میداد ، کلی راه رفته بودم ، ساعتها بود که درون جانپناه از این سمت به اون سمت و بالعکس قدم میزدم ، که یکباره محکم به یکی از نیمکت ها خوردم و سریعآ از خواب پریدم ، انگار مدتی میشد در حالی که خواب بودم قدم میزدم ، جهت حرکتم نیز کاملآ عوض شده بود ولی چاره ای نداشتم باید باز هم قدم میزدم و بازهم خواب و بازهم زمین خوردن ، به در خوردن ، به نیمکت خوردن ، پاهام بیحس شده بودند ، تصمیم گرفتم کمی بخوابم ، بدنم گرم بود و حس کردم سرما از بین رفته ولی دماسنج هنوز 1- رو نشون میداد ، چند لحظه از خواب نگذشته بود که انگشتهای پام در حال سوزن سوزن  شدن ، شده بودند ، انگار یکی با سوزنهای خیلی ریز اونا رو سوراخ سوراخ میکرد ، آره کفشهام مناسب نبود ، کاملآ سطح رویش خیس بود و با حرارت بدن یخهای نفوذ کرده در جسمش در حال آب شدن بودند ولی به دلیل استفاده از جوراب پشمی این خیسی هنوز به پاهام نرسیده بود ، سریعآ روی جورابها رو با دوتا پاکت پلاستیکی پوشوندم و دوباره درون کفشها قرار دادم ، سپس کوله رو خالی کردم و پاهامو داخل اون گذاشتم ، سایر قسمتهای بدنم ،  هنوز آنچنان احساس سرما نداشتند و بادی که از روزنه ها به درون میومد کمی لرز بر من می انداخت ولی قابل تحمل بود ، شاید 10 دقیقه بیشتر نخوابیده بودم که از صدای هولناک ، بادهائی که به بدنه جانپناه می خورد از خواب پریدم ، پاهام کمی بیحس شده بود ، سرمازدگی نبود ولی حس میکردم باید راه برم ، پا شدم و دوباره شروع کردم به قدم زدن ، کمی داخل جانپناه رو گشتم داخل آشغالهائی که کوهنوردان با فرهنگ ، اونجا ریخته بودند ، چند تکه تخته پیدا کردم ، داخل جعبه کمک های اولیه رو نگاه انداختم ، کمی نفت اونجا بود ، مقداری هم روزنامه با خودم داشتم ، آتشی به پا شد و کمی سرگرم شدم ، نمی خواستم کپسولهای گازم رو اونشب استفاده کنم ، با شرایطی که هوا نشون میداد میترسیدم بیشتر از یک روز اونجا موندگار بشم و عقربه های  ساعت روی دیوار هم اصلآ جابجا نمی شدند ، گوشی مو روشن کردم تا به دوستان خبر نیومدنم رو بدم و اعلام کنم که اگه تا فردا عصر نیومدم فکری بکنند . وقتی گوشی روشن شد ساعت 11:45 رو نشون میداد ولی ساعت روی دیوار خیلی عقب تر بود انگار هر ساعت یک دقیقه جلو میرفت ، کلی خوشحال شدم و تا روشن شدن هوا ، 7 ساعت بیشتر زمان نمونده بود ، پس از کلی تلاش نهایتآ آنتن داد و پیغام رو رسوندم ، گوشی رو خاموش کردم ، چند باری هم بیرون رو بررسی کردم ولی آسمون گوشش به این حرفها بدهکار نبود ، کارم اونشب شد قدم زدن ، شعر خوندن ، با خدا حرف زدن ، با اونهائی که نبودن درد دل کردن ، خیره شدن به اطراف ، در فکر عمیق فرو رفتن ، وسایل کوله رو زیر و رو کردن ، وصیت نامه در گوشی تلفن گفتن و خیلی کارهای دیگه که یکباره فهمیدم خواب به طور کلی از سرم پریده و ساعت 4:30 صبح شده ، ولی باز هم هوا راه نمی داد ، بهترین کار این بود که تا روشن شدن صبر کنم ، اون دو ساعت هم گذشت و نهایتآ ساعت 6:30 بامداد در حالی که هنوز بارش ادامه داشت به راه افتادم ، یادم نره بگم چهارتا شلوار و گرتکس پام بود ، سه تا پیرهن و بلوز ، یک پلار و یک کاپشان گرتکس تنم بود ، کفشم کفش سبک کسری و یه جفت جوراب پشمی پوشیده بودم ، سه جفت دستکش بافتنی ، برزنتی و الیافدار (شبه پر) داشتم ، کلاهی بر سر و با نور PETZEL  به دنبال تیرکها میگشتم ، روز بود ولی انگار شب بود و کلآ تاریک بود ، تیرکها قابل تشخیص بودند اما تا خرخره  در برف ، فقط پرچمی از آنها دیده میشد ، مجبور بودم با برف کوبی پائین بیام و خیلی دقت کنم تا ،مچ پاهام در میان سنگهای مسیر که زیر برف پنهان بودند آسیب نبینند ، وقتی پناهگاه امیری رو دیدم خیلی خوشحال شدم ولی این تازه اول مبارزه ای جدید بود.

 

جانپناه امیری 06        

     

     خروج از این پناهگاه اصلآ امکان نداشت دانه های برف مثل گلوله های تفنگ شکاری به صورتم میخوردند ، سرعت باد هم تا روی خطالراس زیر پناهگاه اجازه حرکت را میگرفت ، همان ابتدای کار مجبور بودی تا زیر گردن در برف فرو بری تا بتونی از شیب اول مسیر گذر کنی ولی با همه این حرفها با تلاش تونستم خودمو پس از 13 ساعت اسارت در قله نجات بدم ، اسارتی که خودم نفهمیدم چه کسی منو اسیر کرده بود  ، اون شرایط !؟، برف !؟ ، باد !؟، کولاک !؟ ، جانپناه !؟، تاریکی !؟، خودم !؟ عشق !؟ يا ديوونگی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

    توچال 07

 

     وقتی به شیرپلا رسیدم متوجه شدم که فردی به نام مهدی ابراهیمی در خط الراس کلکچال به طرف توچال گم شده ( اطراف لزونها ) ، ولی کاری ازم بر نمی اومد اصلآ نای بالا رفتن نداشتم کفشهام نیز مناسب نبودند ، لذا فقط سرم رو بزير انداختم و با وقاحت تمام به سمت پائين به راه افتادم  و دعا کردم که زودتر پيدا بشه ، اما خودم هم ميدونم اين نامردی بود ، نبود !؟  .

 

مسیر توچال 08 

 

 ( تمام عکسها مربوط به برنامه جمعه نيست)

 

شاد باشين

 


کلمات کلیدی: