سلام
باید کاری کنیم .
هفته ای که گذشت ، روزهای غم انگیزی رو در گستره ی کوهنوردی این منطقه ( ارتفاعات اطراف تهران ) گذروندیم ، هفته ای که برای بعضی ها هم ، بد نشد ؛ سوژه ای پیدا کرده بودند تا به کمک اون بتونند خودی نشون بدند و یا اگه جسارت بهشون نشه ، تمام ضعفها رو به گردن این و اون بیندازند ، تا این زمان که شروع به نوشتن کردم علیرغم فرارم از همه اتفاقاتی که بر عرصه کوهنوردی میگذره پی کنجکاویها در میان مطالب وبلاگهائی که با اونها مختصر آشنائی دارم و بدون توجه به اینکه چه شخصیتهائی اونها رو مینویسند و پشت نقاب این وبلاگها چه تفکرات و دیدگاههائی خوابیده ، به دنبال خبری از مهدی ابراهیمی بودم ولی تا کنون هیچ اطلاعی از ایشان بدست نیاوردم ، کاش اونشب میرفتم دنبالش ، کاش اونشب یکی به من میگفت که کسی در اون منطقه به تو نیاز داره ، آره منم از اونهائی هستم که مردن تو کوه ، شعارمه ، مرگی که با عزت باشه ؛ نه از اون نوع مرگهائی که حاصل حماقته . شاید این تعریف هم برای بعضی ها وجود نداشته باشه ، ولی اصلآ چرا همیشه دوست داریم تعاریف رو با خواسته های خودمون بسازیم ، چرا از خودمون نمی پرسیم ، دلیل بعضی کوهنوردیها چیه ، مگه همه اونها برای رسیدن به اوج معروفیتهاست !! ، نه اینگونه نیست ، فلسفه ی کوهنوردیها با هم فرق میکنند ، یکی برای معروفیت میره ، یکی برای خلوت گزیدن میره ، یکی برای شناخت میره ، یکی برای ... ، یکی برای ... و هزار و یک دلیل دیگه ؛ پس چرا به خودمون اجازه میدیم به این راحتی با هر لحن و شکلی به عقاید دیگران ، که اگه خودمون در جایگاه اونها قرار داشتیم جز اون رو انتخاب نمی کردیم ، بی احترامی کنیم ، نمی گم خودکشی کار خوبیه ، ولی مرگ همه جا هست ، حالا چی فرق میکنه در دریا غرق بشیم یا در یک تصادف ، از بیماری بمیریم یا از اونچه که ازمون دریغش میکنند و برای کسبش می جنگیم ، بیائیم فلسفه کوهنوردیها رو بررسی کنیم و اون وقته که از مردن در این راه نیز به بدی یاد نمی کنیم ، اینجاست که میگم اگه اونشب یکی ، یعنی همونی که همیشه ندائی رو تو گوشم میخونه به من می گفت : یکی منتظرته ، بدون هیچ ترسی از مردن از جانپناه قله جدا می شدم و می رفتم دنبالش ، شاید بگین پتروس فداکار شده ، ولی عین واقعیته ، حتی اگه میدونستم احتمال زنده موندن خودم نیز وجود نداره ؛ چون در توان خودم می دیدم اونشب رو هم در بیرون پناهگاه راه برم همون طور که داخل پناهگاه تا صبح راه رفتم ، شاید بخندید و بگید ، یه دیوونه دیگه ، ولی شرایط بدتر از اون شب رو بیرون پناهگاه و در دمای پائین تر در همین توچال تجربه داشتم ، شاید بگین پس چرا پائین نیومدم ! ، منم میگم اینم دلیلی داره که باز هم در تعاریف بعضی ها نمیگنجه ، اونشب شب بدی بود شاید اگه در اونجا می بودین دقیقآ می فهمیدین چی دارم می گم ولی تا زمانی که شرایطی رو درک نکرده باشیم ، نمی تونیم به اصل اون پی ببریم ، چون در بیشتر وبلاگهائی که می خونم هر کی فقط اونچه را که ساخته ذهن خودش از وقایع ست ، به تصویر کشیده و گروهی هم علاوه بر این به تصویر کشیدن جز اون رو قبول ندارند ؛ اینه درد ما ؛ شاید مهدی از پیش ما رفته باشه که در کمال نا امیدی باز هم می گم خدا کنه اینجوری نباشه ولی مطمئنم که مهدی هم یکی مثل ما بوده با هزار و یک اگر و امائی که ، برای پیدا کردن جوابش راهیه کوه می شده ، حالا اگه بعضی ها نمی خوان غرورشون رو بشکنن و بگن که برای رسیدن به نوعی آرامش که خاص کوه و طبیعته پا به کوه گذاشتن ، من به نوبه خودم به این طرز فکرشون احترام میگذارم و همون طور که بیان می کنن می پذیرم ، ولی همین گروه نمی خوان با احترام گذاشتن به سایر دیدگاهها حداقل کمی رعایت حال شخصیتهای اون نوع طرز تفکرات رو بکنند ، به هر حال این روزها میگذره و این وقایع همچنان ، چون خود کوه استوار و پابر جا می مونه ، حقیقته و باید بپذیریم ، راه حل های جلوگیری کننده کمند و انتقاد ها بسیار زیاد ، ریشه یابی ها فقط به ظواهر بر میگرده و باطن مسئله رو پشت پرده به نمایش گذاشته ها پنهون میکنه ، صورت مسئله پاک نمیشه ولی فقط از یک بعد به حل مسئله کمک می کنه .
باید کاری کنیم .