مردی از تبار بی ادعایان
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٤ 

 

 

توچال

 

 سلام

 

       طلوع زیبای طلایه دار روز ، که از میان تک درختان مسیر اردوگاه  بر صورتم می نشست ، بی هیچ چشم داشتی ، گرمی بخش بود و سوز صبحگاهی را به جدائی دعوت می کرد و یخهای آب شده بر رخساره را به  ، توهمات بر آسمان رفته ، مبدل بود ؛ آغاز این روز (پنج شنبه ۱۵/۱۰/۸۴) با لاجوردی آسمان بود و پایانش با غبار افسوس نشسته بر ذهن من ، راهی در پیش بود و باید می رفتیم و عزیزی که قلبی تپنده از کوه و طبیعت را بر سینه پنهان کرده بود ، در این ضیافت کوه  ، مرا  همت همراهی داشت تا بیاموزم درس هائی از زندگی را که بر آنان بی مبالاتی پیشه داشتم ، اردوگاه که استقرارگاه اولیه بیشتر راهیان این جولانگاهست ، با مهربانی آغوش بر ما گشود و نگاه غریب خود را از ما پنهان نمود که ما هم چون آشنایان همیشگی ، فارغ از نگاههای غریبانه ، آنجا گذری بر زمان داشته باشیم  .

    راه پر پیچ و خم آغازین که  گردی از سفیدی برف بر رخساره داشته ، نوید وفور این نعمت را در بلندیها گوشزد می کرد ، تا در آغاز مجدد پیمایش دوستانه و کنجکاونه مان بی خبر از اوضاع نباشیم و صافی و بی آلایشی آسمان نیز گویای آفتابی سوزان بود ، که سوز سرمای زمستان را  ، همراهی خوب ، در جوار می دید   . برفکوبی راه  ما را بر خلاف گذشته درمسیری قرار داد که ، راه ناآشنائی ، بیش به شمار نمی رفت ، مملو بود از سفیدی و نگاه پر شیب زیر پایمان ، در گذر خمیده ای که به شیب آخر پای اولین قله کلکچال ختم می شد همراه خوب ما بود و این بلندا  چه زیبا رنج یادمان ایام گذشته ی نزدیک را از ما پنهان می داشت ، آنچه را که رنج مشترک انسان بود و کوه . استراحتی کوتاه  فرصتی بود تا در سیر و سلوک دیدگان ، دقیق تر به پردازش واقعیات بپردازم و سوالات بی جوابم را پاسخی در خور قبولی بیابم . آنجا بود که از دور نظاره گر ایستاده ای استوار بر فراز و فرودی بودم که در وسعتی به پهنای انسانیت ، با نگاهی به تیز بینی معرفت و در شمایلی به چارچوب آدمیت نشانی از کنجکاوی را به نمایش می گذاشت و در پی گمشده ای بی قرار بر گوشه کنار راهها و سنگها چشمی رهسپار می کرد ، بی رعب و وحشت بر حاشیه ها می رفت و بی هیچ توقفی بر کار خود  ، مجدانه اصرار داشت ،

 او که بود ؟

و در پی کدام با ارزشی اینگونه بی قراری میکرد ؟

   " کوهنوردی تنهایم و در جستجوی وسیله ی گمشده یکی از دوستان هستم که هفته گذشته در این منطقه جا گذاشته "  اما...

      اما نگاه او صحبت از چیز دیگری داشت ، لذا ماندم در این سوال که کدام دوست ! و از کدام راه ! ، جستجو در مسیری که اصلآ وجود نداشت ! جستجو در گستره ای که به اقوال خویش " منطقه بکر " نام گذاری شده بود  که فقط رد پای او را می شد بر آن دید :

 " راستش را بخواهید من در پی گمشده دو هفته پیش هستم ، هفته گذشته هم کلی مسیر اصلی و اطرافش رو گشتم ، اول که پرسیدید بهتون نگفتم که روزتون رو خراب نکنم ، گفتم شاید از موضوع بی خبر هستید و با شنیدن خبر تحت تأثیر قرار بگیرین و لذت کوهنوردی تون رو خراب کرده باشم ضمنآ ، اون روزی هم که ایشون گم شد ، من به دلایلی  در منطقه نبودم وگرنه همون روز اول به کمک گروه نجات (!) میرفتم ، ولی نمی دونم چرا ....؟! "  

      پیوستگی و گستردگی چراهای او آنقدر زیاد و پر محتوا بود که نتوانستم  حتی ، واحدی از آن را به نگارش در آوردم ، و ، احدی را از دیگر سوالات بی جواب او جدا کنم ، اما او که بود ؟ شاید یکی از سلاله عاشقان بی مدعا بود که عشق را برای زندگی و زندگی را برای عشق می خواست و کوه را میانبر رسیدن به این دو .

" آیا او را می شناختی ؟ "

" نه ولی هر کی هست یک آدمه ، یه کوهنورد مثل ماست "

       بله او هم انسانیست به مانند ما (!) عاشقی که بيش از بیست سال از زندگی را وقف کوه نموده است شاید هم صرف کوه ، نمی دانم شاید که عمر زندگی او همین عمر سالهای کوهنوردیست !؟

 باز هم می گویم  نمیدانم !؟ فقط دانسته هایم از او اینست که فهمیدم عشق را میداند ، زندگی را می فهمد و کوه را در ادراک خود زنده نگه داشته است ، کاش می بودید و می دیدید با چه توانی که اهورائی بود بر پس و پیشها ، بر زیر و بم ها و بر اوج و حضیض ها قدم می گذاشت تا نشانی از بی نشانی های گمشده اش بیابد ، فقط دانسته هایم از او اینست  که از این تلاش بی وقفه خود خواستار هیچ نیست ، هیچ هیچ ، نه انتظاری و نه چشم داشتی ، او انتظار و چشم داشتش را از کسی دیگر خواستار است ، فارغ  ازهمه بوق و کرنا کردنها و رفع مسئولیت نمودن هاست ، فارغ از همه نیاز های ،  بزرگ پنداریست ، او خود بزرگ است گرچه او را کوچک شمرند ، بی ادعا ست و در خلوت خود خدائی را می جوید که دمی بیش مددجوئی را ملتمسانه به بارگاهش نثا گر باشد . او همپای عشق است ، عشقی که از این فراز تا آن فراز با اوست .

    تاریکی در حال استیلا بر این نمایش عشق و عاشقیست  و سر بر سجده شکر نهادن پایانیست بر این روز به یاد ماندنی ، روزی که شایسته نظاره گری و ستایش است ، روزی که با یادش آغاز شده است  و با نامش پایان پذیر است و طلیعه های گریزان نیز بر گستره ای دیگر ، نشیمنگاه می جویند و در آغاز  تاریکی ست که با وداع از این دوست ، راهیه قله ایم و او در  ، خلوت راهی  ، دیگر بر جستجوگری خود عاشقانه پیش می رود .  

شاد باشين

 ( در اين برنامه دوست خوب وبلاگ نويسم آقای عزيز الهی http://irankooh.blogfa.com  همراه من شده بود ، ضمنآ از آن انسان شريف که در طول مسير افتخار زيارتشان نصيبمان شد بابت مطالبم عذر می خوام .چرا که نتونستم اوصاف دقيقی از مراتب انسانيت شون رو به تصوير بکشم و کاش اينجا به من اجازه ميدادند نامی هم از گمناميشون ميبردم )


کلمات کلیدی: