زنگي از كوه
وسايلمو بستم ،نهارمو خوردم ، به راه افتادم ، كمي دير بود ولي براي من ديگه دير و زود معني نميده چون گوشم به اين حرفها بدهكار نيست ، نشون به اون نشون كه در آخرين تماسم با خونه ، پدر و مادرم برام دعا كردند كه هر وقت دوست داشتم بتونم به كوه برم ، اين دقيقا برخلاف دعاهاي هميشگي اونا بود ، خدا حفظشون كنه ، پدر و مادرن و دلشون واسه بچشون ميسوزه ، بابام هميشه ميگه ـ نميدونم تو كوه دنبال چي ميگردي ؟! بايد يه بار باهات بيام و ببينم از چي لذت ميبري كه تو خواب هم حرف از كوه ميزني ـ مادرم هم خيلي دوست داره بدونه من تو كوه چي رو ديدم كه وقتي دو روز از حضورم در شهرم ميگذره ديگه بي تاب ميشم بهتره حرف خودشو بگم ـ ديوونه ميشي ـ .
سربند محليه كه از اونجا گام به محراب دلم ميزارم ، اعتقاد دارم آدمهاي ، پاك اونائي كه صفاي دلشون وصف نداره از اونجا تا قله عشق رو طوري ميرن بالا كه هيچي رو دور وبرشون نمي بينند ، گاها باهاشون برخورد كردم كه خود از بزرگترين مواهبي بوده كه نصيبم شده ، ولي خيلي دوست دارم كمي از لذت اونارو من هم بچشم .
بايد در انتخاب زمانهاي ورود به كوه خيلي دقت كرد ساعاتي از روز وجود داره كه وارد شدن به اين محيط مقدس خيلي لذت بخش و شيرينه و براي آدمها مختلف هم اين زمان متفاوته .
راه افتادم و خيلي تند راه افتادم ، كسي نبود كه باهاش كورس بزارم يا خودي نشون بدم ولي دليلي وجود داشت كه باعث ميشد تند برم ،همون دليلي كه اينبار منو از تو رختخواب بيرون كشيد ،
كوه نميري؟...