| غرق در مه |
| ساعت ٤:٤٦ ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٤ |
|
روز جمعه 25 آذر 84 بود که گروه کوچک غیر رسمی آریانا اکسپدیشن برای صعودی دیگه در منطقه البرز راهیه کلوان شد ، مسیر انحرافی این روستا در 40 کیلومتری جاده چالوس از کرج ( بعد از پل خواب ) ، دارای تابلوی مشخصی نیست ، همچنین عبور از میان خیل عظیم درختها و بوته ها در روستا که راهها ی زیادی در اون به چشم میخورند در ابتدائی ترین ساعت روز کار نسبتآ دشواریه ، بخصوص برای کسانی که هر سال فقط یکبار تصمیم به صعود دو قلل زیبای منطقه رو داشته باشند ؛ راه نسبتآ طولانی و زیبا که از شیب ها و چشم اندازه های خیره کننده ای برخورداره ؛ نمیدونم موقعیت جغرافیائی دقیق ابتدای مسیر صعود چیه ولی فقط باید بگم پس از ورود به ده ، یعنی از جائی که دیگه ماشین راه همواری برای بالا رفتن نداره باید کوله ها رو برداری و پس از پر کردن بطریهای آب در امتداد مسیر ماشین رو ، به سمت بالا حرکت کنی و پس از عبور از میان تعداد زیادی درخت و باغچه های اهالی ده و عبور از کنار درختی که پر از تکه پارچه های گره خورده ی نذز و نیازه ، راه رو به سمت مسیری که منتهی به پناهگاه زیبای سیادر میشه تغییر بدی ، پس از کمی بالا رفتن و در پاکوب قرار گرفتن تازه از بالا می تونی کل دهات رو زیر پاهات ببینی و اینجاست که می بینی جاده ای ناموزون مسیری طولانی را تا زیر پناهگاه در حالی که دل طبیعت رو خراشیده و به رنج آورده کشیده شده ، نمیدونم هدف از ساخته شدن این جاده چی بوده ولی شکل طبیعت رو بهم ریخته و زیبائی رو از اون به یغما برده . هوا نسبتآ خوب بود و از آفتاب سوزان خبری نبود ، ابرها هم از شکل شمایل اول صبح خارج شده بودند و انعکاس نور خورشید در لابلای برگهای ابر ، رنگهای مختلفی رو از خودش به نمایش می گذاشت ، گروه پس گذشت حدود 2 ساعت پیاده روی در زمینی که نسبتآ خشک بود و آثار برف به ندرت در قسمتهائی از اون دیده میشد به پناهگاه یا بهتره بگم جانپناه سیادر در ارتفاع 3200 متری رسید .
همه وارد جانپناه شدیم و بساط صبحانه بر پا شد ، زمان خوردن صبحانه کمی طولانی شده بود و اصرار اکبر سرپرست برنامه برای حرکت دائمآ تو گوشمون زنگ میزد ، راست هم میگفت اگه میخواستیم کهار رو هم صعود کنیم با توجه به زود تاریک شدن هوا باید راه می افتادیم ، وقتی اولین نفر درب جانپناه رو باز کرد تا از جان پناه خارج بشه ، هوای سردی کل جانپناه رو گرفت ، بیرون رنگش تیره شده بود و از اون روشنائی ابتدای کار خبری نبود ، کمی نم بارون ، نمی دونم شاید هم برف بود ولی فضای بیرون رو کلی خیس کرده بود .
کوله ها بسته شد و با پوششی مناسب راهی شدیم ، باید سرعت رو بالا می بردیم ، مسیر طولانی بود و امکان وجود برف زیادی نیز بین ناز و کهار وجود داشت ، لذا از همانجا پیش بینی کرده بوديم که امکان داشت به کهار صعود نکنیم و از همون مسیر باز گردیم . آغاز حرکت خیلی خوب بود و همه پر توان پیش می رفتند سرعت حرکت هم در حد قابل قبولی بود ولی هوا چیز دیگه ای رو برای ما در نظر گرفته بود و برنامه ی دیگه ای رو تدارک دیده بود .
هنوز به میشینه نو نرسیده بودیم که مه شدیدی منطقه رو فرا گرفت و باد سردی شروع به وزیدن کرد ، اصلآ انتظار نداشتیم شرایط اینگونه بشه ؛ با این تغییر شرایط باز هم پیش می رفتیم ، علاوه بر این مه ، ابر سنگینی هم بر فضای منطقه حاکم شده بود و بارش برف هم ، اونو پوشش می داد یه حمله ناگهانی و برنامه ریزی شده بود ، انگار یکی نشسته بود و با حرکت ما تاکتیکهاشو یکی یکی به اجرا می گذاشت ، دیگه مسیر گم شد و از پا کوب ، دوستانی که روز قبل راهی شده بودند خبری نبود ، برف زمین رو کاملآ سفید پوش کرد و همه سنگهای نشانه رو زیر خودش مدفون نمود ، یکی از بچه ها هم بدلیل کسالتی که داشت دچار ضعف شده بود و با ناراحتی راه می رفت ، ولی نمی دونم از میشینه نو کی گذشته بودیم که احساس کردیم در نزدیکیهای قله هستیم ، همه جا از سفیدی و ماتی پر بود و حتی نمی شد تشخیص داد که چقدر از قله فاصله داریم ، لذا با حمل کوله این دوست اجازه توقف به گروه ندادیم و او هم با حمایت یکی دیگه از دوستان بالا می اومد ، حالش اونقدر ها هم بد نبود ولی اگه لازم میشد گروه بابت همون یک نفر هم بازمی گشت ، چرا که با اون شرایط دو دسته شدن گروه خیلی خطرناک بود ، من که در انتها ، وظیفه جمع کردن گروه رو به عهده داشتم با وجود کوله دوم کمی فاصله ام از دوستان ، بیشتر شده بود و یه لحظه به خودم اومدم که دیدم ، سرپرست فریاد میزد ، فقط برگردین ، فقط برگردین ، همه بچه ها دست در دست هم داشتند و راهی پائین شده بودند انگار بادی که اون چند متر جلوتر می وزیده خیلی شدید شده بود و با توجه به سنگینی کوله ها من اونو حس نمی کردم .
تا قله به جرأت می تونم بگم فاصله ای کمتر از ده متر داشتیم ولی با تشخیص سرپرست بازگشتیم ، هیچی رو نمی شد از هیچی تشخیص داد ، برفکوبیهامون پر شده بود و سنگها پنهان شده بودند و راه غیر قابل تشخیص ، لذا سرگروه با مشورت با یکی دوتا از بچه ها ، مسیری رو که بر یال منتهی شده به روستای کهار ختم می شد ، در نظر گرفت ، ولی بدلیل شرایطی که ذکر کردم این کار خیلی خطرناک بود و فقط باید از مسیری که اومده بودیم باز می گشتیم لذا دوباره با تلاش مسیر رو ردیابی کردیم و پس از کمی چپ و راست رفتن در مسیر اصلی قرار گرفتیم ، هر چه پائین تر می اومدیم هوا باز تر می شد و از شدت باد و بارش کاسته می شد ، ولی در پیدا کردن ارتفاع بالای جانپناه کمی تردید داشتیم ، و از اینکه تصور کنیم باید مسیری رو برگردیم و از یال دیگه ای ، باید سرازیر بشیم سخت عصبانی شده بودیم اما خدا با ما بود و علیرغم همه شرایط تا آخر مسیر و در انتها به کمک پرچم نشانه ی جانپناه ، درست اومدیم و به سلامت وارد جانپناه شدیم ، اونجا بود که به یکدیگر نگاه می کردیم و می خندیدیم و خدا رو شکر میکردیم .
بعد از اون نهاری خوردیم و در انبوهی از برف نشسته بر زمین راهیه پائین شدیم . ولی هنوز نگرانی دوستانی که روز قبل وارد منطقه شده بودند با ما بود ، تا اینکه روز شنبه عصر با توجه به خبر سلامتی اونها و اسارتشان در چادر و زیر برف در منطقه ی بین ناز و کهار ، برای کمک و امداد دوباره راهیه کلوان شدیم و قصد داشتیم صبح روز یکشنبه از سمت کهار کار رو آغاز کنیم ، ولی انگار اونها هم از صافی هوا در نیمه های شب شنبه و آغاز یکشنبه استفاده کرده و با توجه به ریزش فراوان برف اطراف محل استقرارشون که به دفن شدن چادر انجامیده بود ، موفق به نجات خود شدند و صبح روز یکشنبه قبل از آغاز حرکت ما ، به کلوان رسیدند و ما رو از نگرانی خارج کردند . اونها سلامتی شون ، در این دو یا سه روز گرفتار شدن در شرایط بد را مدیون تجهیزات و تصمیمات عاقلانه شان بودند .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |







