| جنگ دود و کوه |
| ساعت ٩:٤٧ ق.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٤ |
|
سلام بر مظلومیت تو ، که ساکتی و خاموش ، نظاره گری بیش نخواهم بود و هجوم ناجوانمردانه ای را بر کالبدت ، به تماشا نشسته ام . آنجا که سخن از عشق بر میان است تو را می بینم که سری ، از میان تمام رنجهای بنشسته بر وجودت به بلندای استواری ، برافراشته ای و چون غرق شده ای نجات خود را بر دستان همدمان و همجوشانت جستجوگری و همچنان آرامی و با جلال ... هان ، آگاه باش که من هم اسیری پای در بندم که بسان تو ، نیروی ، سر بر آوردن را هم از کف داده ام ، به من دل مبند که توان دیدن تازیانه هائی که بر پیکره ی تو ، جا خوش نموده اند در من نیست ....
و در نبردی ناجوانمردانه ، با آنچه که با تو سر ستیز دارد به مدارا نشسته ای و او چون کودکی بازی گوش بر شانه های تو آویخته است ، تا شاید تو را نیز چون من خمیده و ملول گرداند و غافل است از اینکه تو سمبل پایداری و استقامتی....
و عدو را چنان زیبا در آغوش می کشی که شرم شرمندگی را بر چهره اش ، نتوان بیننده ای باشیم...
باز هم وقتی شروع کردم تا مطلبی پیرامون برنامه ی زیبای مسیری که ، از انتهای پونک (چهاردیواری ، بلوار سیمون بلیوار ، خیابان مراد آباد ) تا امامزاده داوود و ارتفاعات بین راهش وجود داشت ، بنویسم ، یاد مظلومیت کوه افتادم که تا قفا از ظلمی که ساخته و پرداخته بشر است ، غرق بود و کوچکترین اعتراضی از خود نشون نمی داد ، شیرینی این برنامه با تلخی این ستم آدمی بر طبیعت محو می شد و فقط نظاره گری بیش به شمار نمی اومدم .
صبح طبق قرار قبلی با عزیزی دوست داشتنی از خیابان انقلاب راهیه ایستگاه اتوبوسی در چهاردیواری شدیم ، مکانی که محل تجمع همه دوستان به شمار می رفت ، هوا سرد بود و تاریکی هنوز بر تن شهر خودنمائی میکرد ، پس از تکمیل اجتماع گروه کوچک و غیر رسمی آریانا اکسپدیشن که تعدادی از یاران ثابتش رو حاضر نداشت عزم راه کردیم و محیای صعود دیگه ای شدیم ، صعود در منطقه ای که از دیدگاه ما در زمستان از جالبترین مناطق کوهپیمائی به شمار میره ، سکوت و خلوت مسیر و دیداندازهای جذاب اون و معنویتی که در انتهای برنامه به افراد داده می شه ، بانی و باعث مجذوبیت این راه در بین اعضاء این گروه شده ، لذا به راه افتادیم . یک ربع ساعت بعد از حرکتمون و پس از عبور از کنار چشمه ای که آب درون حوضچه اون کاملآ یخ زده بود وارد شیبی تند از مسیر شدیم ، كه این شیب تند ابتدای راه ، در حالی که سرما و تاریکی بر منطقه احاطه داره ، اونائی رو که تازه قدم به وادی کوه میگذارند ، کمی دلسرد میکنه و اگه اولین بارشون باشه شروع نکرده باز پس می زنند و منصرف می شند غافل از اینکه از بالای همون شیب تند می تونند چیزهائی رو ببینند که شاید از هیچ نقطه دیگه ای نتونند شاهد اون باشند ، همزمان با اوج گرفتن گروه کوچک هفت نفره مان بر اولین بلندی ، خورشید هم همپای ما شده بود و آروم آروم از ارتفاع آسمون بالا می رفت و با رنگ طلائی خودش ، همه جا رو در زر فرو می برد و شهر چه زیبا زیر سایه دودی که بر اون نشسته بود دستش رو ملتمسانه به سوی نور دراز می کرد ، انگار تشنه ای بود که که برای چند قطره آب دست از آسمون بر نمی داشت و نگاهش فقط در اون نقطه خشک شده بود .
شیب تموم شد و دوستان در جمعی خاطره انگیز به شهر نگاهی انداختیم و رو به سوی هدفمون قدم گذاشتیم ، یادم نره بگم اونجا که رسیدیم یک از عزیزان همراه ، چیزی رو به ما نشون داد و این جمله رو گفت :" اونه که همه این بلندیها به عشقش استوارند " آره راست هم میگفت ، اون دماوند بود که از دور با افتادگی خودش ، درس بزرگی به بچه هاش می داد ، او بود که می گفت با اونکه از همه شما بلندترم ولی بدونین که از همه شما کوچیکترم ، خاکی ترم ، آره ، او بهترین معلم بود و بهترین درسها رو می داد ، او بود که درس استقامت و گذشت رو به این زیبائیها داده بود که زیبائی شون رو فقط برای خودشون ندونند و اجازه بدند بهره شون برای همه باشه . باز هم راه افتادیم ، دیگه برف به آهستگی حضورش رو اعلام میکرد ، با جلوتر رفتنمون گستردگیش هم بیشتر می شد و حضور قوی تری نشون میداد تا جائی که احساس کردم قدرت مطلق منطقه شده ، ولی غافل بودم .
دورنمای قلل منطقه - چین کلاغ ، دوشاخ ، سیاسنگها ، پلنگچال ، گردنه اشتر گردن ، شاه نشین ، بازارک ، لوارک ، منار ، پهنه حصار ، چشمه شاهی ، نمه ، کلکچال ، خط الراس توچال ، بند عیش ، بند نوش ، پونک و بخصوص بزرگ این دیار دماوند – با هر ارتفاعی که پشت سر می گذاشتیم زیبا و زیباتر جلوه می کردند و سفیدی برف نشسته بر زمین در امتداد خط الراسی که در جوار خود جاده ای را از بلندی تحت نظرگاه داشت بر این زیبائی می افزود ، برای خوردن صبحانه مکانی رو به سوی خورشید زیر سایه قله پونک ، انتخاب کردیم تا از انوار گرمابخشش نیز بهره ای ببریم ، هوا خیلی سرد بود و شهر هم در حاله ای از دود و غبار مدفون شده بود . صافی آسمون که با نگاهش رنگ عشق می پاشید به اون نقطه زمین نگاه نمی کرد ، انگار که قدرت تماشای اون ظلمی که بشر به طبیعت روا داشته بود رو نداشت.
در حالی که سرما امان از ما بریده بود بر روی تلی از برف صبحونه رو خوردیم و پس از بستن مجدد کوله ها راهی شدیم ، و اولین قصدمون رو قله پونک بر گزیدیم ، عمق برف هنوز زیاد نبود انگار باد این اجازه رو از اون ارتفاع گرفته بود تا کمی از این سفیدی رو تن پوش خودش کنه ، نرم بودن برف در قسمتهائی هم تا کمر ما را در خود فرو می برد و لذت دست و پا زدن در اون رو به ما می چشوند ، نمای بند عیش که از دور چون برجی استوار خودی نشون میداد دوباره مثل برنامه قبل من رو به هوس انداخته بود تا تاخت و تازی بر اون نيز داشته باشم ، ولی اقتضای جمع و کمی زمان من رو به انصراف از این فکر وا می داشت ، در حالی که تا صعود بند نوش چشم از چشمش باز نداشتم .
برف کوبی جدی مسیر از نزدیکیهای بند نوش که یار همیشگی بند عیش به شمار میره شروع شد ، از اونجا بود که با برنامه باید در طول مسیر برکوبی انجام می گرفت ، تا افراد بتونند تا انتهای مسیر توان خود رو از دست ندند . مطابق معمول من کمی جلوتر از بچه ها بودم و زودتر از اونها به بند نوش رسیدم ، بند نوشی که سراسر اون رو برف پوشونده بود و گل سفره کوههای اطرافش به شمار می رفت ، این قله هم مثل دوستش بند عیش در نقطه میانی قلل منطقه بود و از روی اون به خوبی میشد بیشترقلل همجوارش رو به تماشا نشست ، استراحت کوتاهی بر فراز این قله و کمی خوردن و نوشیدن ما رو آماده کرد تا به سمت ارتفاع بعدی راهی بشیم .
مسیری رو که ما برای اجرای برنامه بر گزیده بودیم ، خط الراسی بود که به دلیل عدم پیوستگی ارتفاعات مجبور بودیم گاهآ کلی پائین بیائیم و دوباره اوج بگیریم ، اینم تنوعی بود که ما رو از یکسانی مسیر خارج می کرد و اجازه نمی داد احساس خستگی پیدا کنیم ، در هر پائین اومدنمون هم مجبور بودیم از جاده ای که معلوم نیست به چه عقلی در اون منطقه احداث شده بود گذری داشته باشیم و دوباره به ارتفاع باز گردیم ، قبل از صعود به قله نمه که آخرین قله تحت صعود ما بود در کنار اتاقک نیمه کاره ای کنار جاده ، مختصر نهاری میل گردید و کمی استراحت ما رو برای این صعود نسبتآ پر شیب آماده کرد ، همه کاملآ آماده و سرحال بودند و کسی آثاری از خستگی از خودش نشون نمی داد ، واقعآ هم همین طور بود ، زیبائیهای این مسیر و محفل دوستانه ما اجازه نمیداد خستگی بتونه به بدن کسی نفوذ کنه و مایه آزار اون بشه .
این برنامه هم مثل بعصی از برنامه های دیگری که اجرا کرده بودم علاوه بر صعود جسمی ، صعود دیگه ای هم برام به ارمغان داشت ، کلی چیز یاد گرفته بودم ، و اونقدر در این یاد گیری غرق بودم که نفهمیدم از گروه فاصله گرفته ایم ، اصولآ یکی از ثمره های کوهنوردی برای من ایجاد شرایطی ست که بتونم در اون شرایط بیشتر خودم رو بشناسم ، بیشتر با اونچه که من نامیده میشه آشنا بشم ، آخه فکر و ذهنم فقط از یک جنبه میتونه به نظاره گری در درونم بپردازه ولی اگه اختلاطی با کسی پیرامون همین موضوع داشته باشیم ، می بینیم از زاویه های دیگه ای هم میشه به خود نگاه کرد ، حالا باید نشست و پیرامون اونها هم فکر کرد و این سلسله رو همچنان ادامه داد تا شاید بتونیم مختصری از اونچه که انسان نامیده میشه بشناسیم ، فوایدش هم حالابماند .
در گیر و دار همین بحث ها بودیم که به عنوان دو نفر انتهای مسیر هم به دوستان رسیدیم ، مطابق همیشه اعتراض سرگروه به دیر کردن من شروع شد و واقعآ هم حق داشت ولی من حیفم میاد وقتی در اون شرایط قرار می گیرم از اون استفاده نکنم . پس از اونکه بر فراز نمه قرار گرفتیم لازم بود خودمون رو به جاده زیر این کوه که به امامزاده منتهی میشد برسونیم ، جاده ای که به دلیل بهمنی بودن مسیرش در زمستونها استفاده نمی شه ، این همون جاده ای بود که در طول راه ، چند بار اون رو قطع کرده بودیم .
از مسیر سال گذشته هم نمی شد به اون رسید ، شرایط طوری بود که امکان حرکت بهمن ما رو تهدید می کرد ، لذا کلی از مسیر رو برگشتیم تا دوباره در جاده قرار گرفتیم و در نهایت در حالی که شاهد یکی از زیباترین غروبهای زندگیم بودم با دوستان در امتداد همون جاده راهیه امامزاده شدیم ولی اینبار ساکت و آروم و در حالی که با تاریک شدن هوا غرق در تفکرات خودمون بودیم ، سکوتی که خیلی لذت بخش بود .
![]()
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |





