| درس |
| ساعت ۳:۱٤ ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٤ |
|
مراتب عشق در بزرگی کوه گم شده بود ، اصلآ باید بگم عشق محو کوه بود و جز ارادت به اون چیزی از خودش تراوش نمی کرد ، این باری که قصد اون رو کرده بودم می خواستم اعلام کنم ، که در طول مدت آشنائیم با او ، من هم میتونم چیزی رو به کوه بیاموزم ، می خواستم حداقل اون هم بدونه که علیرغم تمام کوچکی و علاقه ای که نسبت به اون دارم ، چیزی در چنته من هم وجود داره که میتونه برای اون جالب باشه ، نمی گم اون رو نداره ولی تصور میکردم در درجاتش از من کم بیاره ، می خواستم اینو بهش بفهمونم که یک درجه بالاتر از اونم ، اما چیز دیگه ای رو دیدم . ساعت 05:30 صبح روز پنجشنبه بود که سر قرار حاضر شدم ، دوست جدیدمون هم که ، مدتیه افتخار هم صحبتی و همنوردی رو نصیب ما کرده ، دقیقتر از من سر ساعت اونجا بود ، اولین برنامه ای بود که با این شرایط حاضر شده بودم همراهی مثل اون رو داشته باشم ، آخه برای کسانی که در طول برنامه های انفرادی و شخصی خودم می تونند همراهم بشند شرایطی در نظر گرفته ام ، با شناختی که از خودم دارم میترسم به همنوردام در طول برنامه ای که با من اجرا میکنند ، بد بگذره و یا لذتی از اون همه زیبائی نبرند .
حرکت با ریتم بسیار کند و آروم شروع شد ، خلاف اونچه که همیشه در برنامه های تک نفره خودم داشتم . درسته که این برنامه دو نفره بود ولی جزء برنامه های تک نفره من به شمار میرفت و انگار مثل همه خلوتهائی که با کوه داشتم ، راهی شده بودم ، آخه این دوستم نیز یک چنین شرایطی رو نیاز داشت . گاهآ در طول مسیر حرکت شروع میکردم به حرف زدن ، اونقدر حرف میزدم که خودم خسته میشدم ، بیچاره همراه من ، مجبور بود در طول راه منو تحمل کنه ؛ هدف اصلی من از حرف زدن حرافی نبود ، بلکه هدفم بیداری اون حس های خفته آدمی بود که خستگی ، همیشه مانع از بیدار شدنشون میشه ، لذا نمی شه با وجود خستگی ، همه اون جذابیتها رو دید . می خواستم خستگی رو به جائی بفرستم که چون پرده ای مانع از لذت بردن نشه ، می خواستم شرایطی رو محیا کنم که او هم مثل من صدای سنگ رو ، صدای آفتاب رو که پشت ابرها پنهون بود ، صدای کفشدوزکی رو که جا پای آدمها گذاشته بود و با تلاش از اون کوه برف پیش روش ، بالا میرفت ، بشنوه ؛ می خواستم شرایطی رو فراهم کنم که بوی عطر گلهائی رو که قراره بهار که شد ، پای سنگ خاطره من رشد کنند ؛ بوی آب رو که روی خاک می غلطید و بوی نور رو که به سمت قله فرار میکرد ، احساس کنه ؛ می خواستم اونم بشنوه که چطوری بچه های آسمون در خواب روزانه شون گریه میکردند و داد می زدند تا زودتر شب بشه و بیان تو ، خیابونه تاریکی ، تا با هم بازی آخر هفته هامو نو تموم کنیم ؛ می خواستم اونهم سایه ماه رو در اون روشنائی روز که مقهور نور خورشید شده بود ببینه ؛ می خواستم اونهم رنگ باد رو لمس کنه ؛ طعم خواب در سرما رو بچشه ؛ حس خستگی رو رؤیت کنه و هزار تا خواسته ی دیگه ای رو که در طول این توچال نوردیهام به اونها رسیده بودم . چیزهائی رو که باید بارها و بارها تکرار کنی تا بتونی درک درستی از اون حاصلت بشه ، چیزهائی رو که با یکی دوبار رفتن و دیدن ، نمیشه کسبشون کرد . می خواستم اونهم بتونه به شکل واقعی خواسته هاشو تو کوه پیدا کنه و کوهنوردی واقعی رو با تمام وجود حس کنه چیزی که چند سالیست برای رسیدن به اون ، بسیار تلاش می کنم ، نمی خواستم اونهم مثل کوهپیماهائی (مثل من) که انگار نذر دارند و برای ادای نذرشون به کوه میان ، کوهنوردی کنه یا مثل اونهائی (مثل من) که این کار براشون عادت شده و نمی تونند این عادت رو ترکش کنند کوه بره ، به طور کلی بگم ، می خواستم با همه وجودش کوه رو بفهمه . شاید بگین اصلآ به تو چه که اون چطوری میخواد کوهنوردی کنه ! راست هم میگید ولی من در جواب میگم ، اون اینبار برای خودش کوه نیومده بود که بخواد برای خودش کوهنوردی کنه ، اینبار در حریم کوهنوردی من کوه اومده بود و مجبور بود همه ی اون چیزهائی رو که جزئی از خواسته های من به شمار می رفت ، مد نظرش قرار بده ، شاید خودخواهانه باشه ولی خودش ناخواسته قبول کرده بود و کاش قبول نمی کرد !!!
شیرپلا و مسیر طولانی اون زمان زیادی از ما گرفته بود ، اونقدر این زمان طولانی شد که خستگی رو به وضوح در پاهام حس میکردم ، راه طولانی نشده بود ولی زمان دیگه داشت از حد خودش می گذشت ، شاید شرایط اینجوری شکل گرفته بود . ولی استراحت درون شیرپلا رمق رفته رو بازگردوند و فلشی ، راه به سوی بالا رو مقابلمون نشون می داد . صحنه به یادموندنی سنگ خاطره ام به زیر برف ، خیلی جالب بود ، سنگی که با وجود تن پوش جدیدش چیزی از اون پیدا نبود. آروم میرفتیم و هر از چند گاهی برمی گشتم و طبق آموخته ای که بر ذهنم نشسته بود مسیر پشت سرم رو هم نظری می انداختم ، اینو استادی در کلاس میگفت که از اصلی ترین اصول کوهپیمائی به شمار میره ، نتیجه مفیدش رو عملآ در برنامه ی قله ناز لمس کرده بودم ، وقتی بر گشتم تا به حرف اون استاد عمل کرده باشم ، وای ، چه منظره ی زشتی رو شاهد بودم ، دودی که با ابرها به ستیز برخواسته بود و توسری خور این سپاه آسمونی شده بود ، رنگ سیاهی و سفیدی در هم پیچیده بودند و مثل کلاف رشته رشته شده ای به هم گره خورده بودند ، صورتمو برگردوندم تا دیگه شاهد این ستیز نباشم و روزم رو با اون خراب نکنم . این عزیز که پا به پای من عازم شده بود از کندی حرکت خودش مینالید و رنگ شرمندگی رو دائمآ در چهره اش میدیدم ولی غافل بود از اینکه بدون هیچ تعارفی اون برنامه رو اونجوری انتخاب کرده بودم ، حضور و عدم حضورش هیچ تأثیری بر روش اجرای برنامه من نداشت ، ولی انگار اون گوشش به این حرفها بدهکار نبود .
استراحت درون جانپناه امیری که حس تازه ای در من به وجود آورده بود ، اونقدر منو در خودم غرق کرد که از چهره ی اون عاشق نفهمیدم از درون به هم ریخته و عشق باعث شده علیرغم ضعف جسمانی حاصل از بی خوابی و عدم استراحت در روزهای گذشته ، صداش در نیاد و در طول مسیر با خوشروئی منو از این حال خودش دور کنه تا به مراد و مقصودی که در نظر گرفته بودم برسم ، علاوه بر نیاز به صعودی که در درونش شعله می کشید حس بازگشت حقیر در صورت اطلاع از وضعیت جسمی او ، باعث شده بود تا زمانی که پاهاش نمی لرزید پی به اون شرایط نبرم ، اونجا بود که فهمیدم من از این بنده خاکی او ، سالها فاصله دارم ، چطور میتونم خودمو از کوه که سمبل همه برتریهاست ، معلم بزرگترین درسهاست ، بالاتر ببینم . لحظه ای ایستادم فاصله ما تا قله خیلی کم بود ، فقط مونده بود شیب زیر قله رو تموم کنیم ، او هم شیر دختری بود که استواری رو از کوه آموخته بود ، تو چشماش ذوق قله برق می زد ، انگار بار اولی بود که اونجا رو میدید ، رنگش پریده بود و سرما هم امون از ما گرفته بود ، پاهاش سست بودند ولی محکم رو اونها ایستاده بود ، اصلآ راضی نبود شیرینی وصال با قله ، با وجود اون چند قدم عذاب آور آخر رو ، با راحتی مسیر بازگشت عوض کنه ، اصرار من هم فایده ای نداشت ، او تصمیمش رو گرفته بود و باید به اجرا می گذاشت ، با اونکه می دونستم اگه از یک قدمی قله هم برگرده باز هم ذره ای از اون عشقش کم نمی شد و راه درستی رو هم انتخاب کرده ولی اجازه دادم خودش تصمیم گیرنده باشه ، باد سردی که زوزه کشان به وزش در اومده بود با دیدن اون شرایط کمی آروم تر از لحظات قبل می وزید ، سرما با اونکه می دونست وجودش ما رو آزار میده ولی دلش نمی اومد از اون صحنه زیبا چشم پوشی کنه و فاصله بگیره و خیلی مهربون ما رو در آغوش خودش کشیده بود ، آبی آسمون هم در حالی که دست ها رو به زیر چونه داشت ، نشسته بود و اون منظره رو تماشا ميکرد ، قله هم مثل همیشه با دلی مهربون و با لبی خندون ما رو در بغل گرفت و با خوش آمدی به یاد موندنی پیش خودش برد . دلم نیومد سجده نکرده وارد جانپناه بشم ، لذا به خاک افتادم ، خاکی که رنگ سفیدی به خودش گرفته بود . با پائین اومدنمون ، مجبور بودیم باز هم شاهد اون صحنه زشت باشیم ، ولی انگار آسمون حرف دل منو شنیده بود ، شاید این حرف تنها مال من نبود و شاید اون هم و اونهای دیگر هم اینو خواسته بودند ، وقتی به همون صحنه ی قبلی نگاه کردم چیزی دیدم که وصف نداره ، چرا که این تنها چشمها نبودند که اونو میدیدند ، تمام وجودم داشتند اونو حس میکردند و اونو می گرفتند ، خیلی زیبا بود .
همونطور که پائین میومدیم خورشید هم از آسمون آبی به پشت ابرها می رفت ، به جائی می رفت که شکست نور رو با رقص ابرها در هم آمیخته کنه ، به جائی میرفت که شاید آدمهای دیگه ای به امید او از سمبل عشق دیگه ای درس استواری می آموختند .
با رفتن خورشید ، وزیر اعظم شاه بر پرده بزرگ آسمون در حال جا خوش کردن بود ، اونقدر با جلال اوج می گرفت که انگار سالها قرار بود اونجا ماندگار بشه ، ولی افسوس که غافل بود ، اون نگهبانانی که مدتها پیش اشاره ای بهشون داشتم دوبار بر فراز آسمون بالی به وسعت دیدانداز نگاهشون گسترده بودند و کوچکترین حرکات رو می پائیدند و من و این همپای مهربونم رفتیم تا لذت این برنامه رو در پای همین کوه از تن بدر کنیم و خودمون رو برای جنگ زندگی هانون ، به سرزمین رنجها بسپاریم .
شاد باشين
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |





