اشتباه
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٤ 

 

 

پنجره

 

سلام

باز باید برویم

راه نمانده ست تا نهانخانه دل ؛

 چند قدم دورتر است ،

کمی مانده به برف ، سر یک کاج بلند ، نوک منقار کلاغ ، فلشی ست راه نشان ،

رو بسوی خورشید ، رو به سوی پر پرواز خدا

و زمین گرم به آرامش برفی سنگین که به فردای دگر می نگرد .

ما سه تا  بی خبر از راز طبیعت رفتیم ، تا که راهی به جدائیه همه غربتها باز کنیم ، تا که راهی به وصال من و تو ، ما و شما  ساز کنیم ،

ما به سوی ابدیت رفتیم ،

سوی نور ،

سوی سبزینه بی رنگ طبیعت رفتیم ،

و خدا پنهانی ، پرده را باز کشید و نشانی ز وجودش همه جا نور دمید

 

 کرکره

 

و چقدر زیبا بود ،

رنگ آواز قناری بر سنگ ، بوی جاری شدن برف آب ها ، طعم مشمئز بیداری .

چهره ی درهم من در طلب خوابی سرد ، پی گرما می گشت .

رنگ صبحانه ما شیرین بود و در آن محمل گه ، صحبت از خاطره ی  دیرین بود ،

و به چرخیدن یک عقربه ما باید ، ساز رفتن می دادیم  ، ولی از آن سوئی ، که به راه و هدفی بر می خورد .

در میان قدم او و ما ، نکته ای پنهان بود ،

نکته ی جا ماندن ، سخت ، رو پا ماندن ، تک و تنها ماندن .

همه یارانم ، ساز برگشت زدند ،

ما سه تا بی وحشت ، پی هم می رفتیم ؛

سنگ یار دیرین (سنگ خاطره من )، مملو از خاطره بود ، با وجود تن پوش ، خارج از باصره بود ،

چندصباحی بی من ، راز پنهانش را  پی من می آورد ، ولی افسوس که من  رفته بودم پی بی معرفتی .

صخره ای سخت از آن دور مرا می پائید و منم در پی او همراهان ، آخرین گام که رفت ، نفسم سخت گرفت ، ولی انگار ، زمین و عالم ، پی یاریگريه من آمد ، و اگر من آنروز  به ملاقات خدا می رفتم ، گله دان خود را ، پر خالی میکردم .

 

مه و ابر

 

وقت ، هنگام نداشت ، راه تا قله ی ما کافه و جام نداشت و فقط خواسته ی پیروزی ست که به آخر برسیم  .

آسمان رنگ به سوی تن ما می پاشید و زمین فرشی سرد ، سر راه دل ما تا به کجا پهن نمود ،

مانده بودم که در این مهمانی ، نسب من با کیست !

میهمان یا میزبانم !

قله از دور ندائی سر داد و پی هجرت نوری در مغرب ، به میزبانی ماها پرداخت .

ظلمت تاریکی ، همدم ماها شد و سیه ابر سفید ، همه جا را پوشاند

راه به جائی نمانده ست بر ما ، همه جا تاریک است ، غرقه ای در مه و ابر ،

رو به سوی هدفی می رفتیم ، که به بی رنگی خود می خندید ؛

رو به سوی پر (پ با فتحه) برف ،

 که به چه سنگینی ، توده ای روی زمین پیدا بود

من کمی ترسیدم و به خود لرزیدم

نکند باز بریزد  سر   ما !

...

آب جاری پیداست ، نور  شهر پیداتر

چند قدم بیش نماندست که به آخر برسیم

راه تا کلبه آرامش ما بی فرداست

ولی انگار سوسوئی ( از این کلبه)

لرزه ای بر تن ما می انداخت

باز باید برویم

به کجا ؟

...

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


کلمات کلیدی: