| باور کن!!!!!!!! |
| ساعت ٥:٢٦ ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٤ |
|
سلام
عشق نوشتن برنامه هام اونقدر من رو در خودش غرق کرده که چشمام رو نسبت به خیلی از واقعیات زندگی بستم . این هفته با اونکه کوهپیمائی کاملآ آروم و بی تحرکی رو پشت سر گذاشتم تصمیماتی با خودم گرفتم تا شاید دیدگاهام نسبت به برنامه هام کمی عوض بشه ، ولی وقتی آخر برنامه رسید به واقعیت تلخی برخوردم که منو بر می گردونه به اون گوشه از تفکراتم که از دیدگاه خیلی ها مردود به شمار میاد و اون رو رد می کنند ولی باید بگم واقعیت تلخیه که چاره ای جز تبعیت از اون رو ندارم . گروه کوچک و دوست داشتنی غیر رسمی آریانا که بدلیل شرایط جوی بد ، برنامه پهنه سارش رو به توچال عوض کرده بود ، آروم ، آروم با اعضاء جدیدش راهیه بالا بود ، برف از همون ابتدای کار تن پوش راه بود و مه و ابر ضعیفی بر بلندای آسمون نشسته بودند . ما کجا می رفتیم ؟ سوالی بود که در خلوت خودم با شرایطی که همپای گروه بودم برام طرح شده بود ، هدفم رو گم کرده بودم ، راه پر از تکراری رو در بیشتر تعطیلاتم تکرار می کردم ولی نمی دونم چرا این همه تکرار دل منو نمی زد ، واقعآ ما کجا داریم میریم ؟ چرا این همه تکرار رو روزها و روزها تکرار می کنیم ! یکی میگفت زندگی یعنی تکرار ، پس فرقی نمی کنه که این تکرار برای چی باشه ، ولی دیدگاه من فرق میکنه ، من میگم این تکرار هم دست خود ماست و می تونیم اون رو عوض کنیم ، می تونیم با نگاهمون در این تکرارها کاری کنیم که برامون حس خسته کننده تکرارشون رو از دست بدند . بگذریم . مثل همیشه جمع در کنار طی کردن مسیر یکنواخت و تکراری همیشگی ، خنده رو هم چاشنی داشت ، اصلآ نمی شه این رکن اصلی برنامه ها رو از این گروه بگیری ، در هر شرایطی ، حتی اون بدترین شرایط که بعضی ها تعریف خطرناک رو براش نامگذاری کردن ، لبخند از روی چهره بچه ها نمی افته ، آره ما بدتر از برنامه گرده آلمانها رو در ذهنمون نداریم و خودم بدتر از جنگ و جدالم در شب عید سال 83 با برف و کولاک توچال ، اونهم در تنهائی مطلق چیزی به یادم نمی آد ولی در همه ی موارد مگه می شه شادابی رو از چهره گرفت ، این هدیه ی کوه به همه ی اونهائیه که به اون پناه آوردن . نمی دونم چرا نمی خواهیم قبول کنیم ، در برابر همه ی اون محبتی که این جسم بی جان به ما داره ، نمی خواهیم ذره ای از اون رو حتی درون همون محفل دوست داشتنی به دیگران عرضه کنیم !!!!!!!! صدای برخورد آب جاری به سنگها ، نگاه خشک صخره مقابل و دل افسرده دوست من دیگه لذت این برنامه رو ازم گرفته بود ، تا حالا هر چی می گفتم از صعود بود ولی می خوام اینبار ماجرای پائین اومدن رو بگم ، که می تونه پائین اومدن از همه چی باشه . قله رو صعود کردم ، سرمای حاصل شده از وجود رطوبت ناشی از تعرق زیاد مجال موندن نمی داد ، باید سریعتر بازمیگشتم ، اونچه رو که طی چند برنامه اخیر ازش دور افتاده بودم ، انگار می خواست با گوشه چشمی به من تذکری بده ، می خواست بهم بفهمونه که از اون شرایط هم غافل نشم ، منم که دلم کلی از همه چی پر بود باهاش هم پیمان شدم و روش رو زمین نزدم ، جدائی از گروه در بین راه و صعود انفرادی قله صفای دیگه ای داشت ، قله ای که روزهای تعطیل صدها کوهنورد رو بر روی خودش پذیراست باز هم با آغوشی باز منو در بغل گرفت و مثل همیشه فقط سجده شکر بود که شروع آرامش رو می تونست بانی بشه ، ولی در بازگشت و گذر دوستان که با فاصله از هم به سوی اون میعادگاه اوج می گرفتند ، کمی نگرانم کرده بود ، راستش حرفها اونقدر منو تحت تأثیر قرار داده بودند که نتونستم بیش از لحظه ای بین راه در کنارشون توقف داشته باشم . سوالی که منو مدتهاست آزار میده باز هم به سراغم اومده بود ، نمی دونم چرا نمی خواهیم با واقعیات کاذبی که برای خودمون ساختیم کنار بیایم ؟ ، مگه میشه با جنگ به همه چیز رسید ؟!، جواب به این سوالات رو نمی دم ولی با خودم کنار اومدم و نمی ذارم لذات زندگیم با این بی ارزشها تباه بشه ، اومدم پایین ، اومدم بین اونهائی که واقعیت رو خیلی راحت پذیرفته بودند، قله رو صعود نکردند ولی واقعیت رو چون صعود کننده ای پیروز پذیرفته بودند و در خوشحالی ساختگی شون من هم شریک شدم ، مگه من با اونها فرق می کنم که نمی تونم خودم بانی و باعث این شادیها بشم ، ولی یه جورائی حس می کنم فاصله ام از اونها خیلی زیاده ، یه جورائی حس می کنم اونها به زندگی به یه شکل دیگه نگاه می کنند ، شاید اونی هم که با تنهائی خودش و با در نظر گرفتن همه شرایط ، اراده اش راه قله رو بهش نشون داد یه دید دیگه ای به زندگی داره و من اون رو هم نمی فهمیدم ، یک روز یکی به من می گفت " هر وقت یکی رو میبینم که وارونه تو آب ایستاده خنده ام میگیره هرچند میدونم نباید بخندم شاید یه جای دیگه ی ، دنیایه دیگه ، اون راست ایستاده باشه و من وارونه ." اینجاست که با خودم میگم واقعآ چه جمله ی درستی رو به من یادآور شده و من از چه اصل مهمی غافل بودم ، لذا وقتی فهمیدم یکه و تنها راه قله رو در پیش گرفته و با دوستان باز نگشته ، بدون اینکه فکری بکنم و یا حس بدی بهم دست بده ، بدون اینکه از اون ناراحت بشم با وجود اینکه تلاش میکردم اون رو درک کرده باشم کفشام رو محکم کردم و به سمت بالا ، دوباره به راه افتادم و در بین راه دائم با خودم می گفتم خدا کنه توقفش در قله اونقدر باشه که به بهانه اون هم شده یک باره دیگه بتونم به قله برسم . با اونکه از دور می دیدم داره میاد ولی چشمام رو بستم و سرم رو بالا نگرفتم تا دیدن اون ، من رو از جلو رفتن باز نداره ، یه جورائی داشتم سر خودم کلاه می گذاشتم . وقتی که از دور کاملآ شناختمش یکباره پاهام فرمون ایستی رو شنید و متوقف شدند ، انگار به زمین میخ شده بودند ، دیگه حرکت نمی کردند ، از اختیارم خارج بودند و فقط سرم بالا بود و به اون آسمون که نقش زمین رو بر روی خودش مثل آینه ای انعکاس میداد نگاه می کردم . خدایا ، من چه ام شده بود ؟! من داشتم کجا می رفتم ؟! اصلآ من کجا بودم ؟! یا به قولی باید بگم چرا به کوه اومده بودم !؟ اینبار جز معدود دفعاتی بود که واقعآ خودم رو گم کرده بودم . وقتی رسید ، از زیر عینک سیاهش می تونستم تصور کنم به چه دیدی داره به من نگاه می کنه ، می تونستم بخونم تو فکرش چی داره در مورد من تصویر درست میکنه ، هیچی نگفتم و فقط با اون پایین اومدم ، کسی در مسیر نبود ، آسمون هنوز آبی بود و دلش نمی خواست رنگ غروب به خودش بگیره . توقفمون در امیری فقط به اندازه یه نهار خوردن طول کشید ، ولی زمان زیادی از دست داده بودیم ، حالا دیگه باید باز میگشتیم ، صعود تموم شده بود و راه به سوی پائین تنها راهی بود که در اون شرایط باید به اون فکر میکردیم ، خیلی تلاش داشتم ، اونچه تو این مخ من میگذره خودشو نشون نده ، نمی خواستم تشویش فکری من دوستان رو هم ناراحت کنه ، فقط تنها قدم زدن بود که می تونست در اون بازگشت کمی تسکینم بده . اونقدر از اون بالا ، شهر زیبا شده بود که میل باز گشت رو بکلی ازمون میگرفت ، وقتی لحظاتی به اون خیره میشدی ، مثل جام نوشیده ای ، مست و از خود بی خودت میکرد ، آینه ای روبروت بود که فقط باید می نشستی روبروش و به آسمون چراغونی شده و شهر خوابیده نگاه می کردی . دره اسون تنها مسیری بود که در اون شرایط دوستان رو از سنگهای مسیر شیرپلا به پائین نجات می داد ، برف سنگینی درون دره نشسته بود ولی با وجود برف کوبی های انجام شده ، راه کاملآ روشن و واضح بود و من سعی میکردم در انتهای گروه با قدمهای آروم حس شبهای تنهائی در کنار سنگ خاطره ام رو زنده کنم ، مدتی میشه بدلیل تغییر رویه در روش کوه اومدنهام فرصت همنشینی با اون رو از دست دادم ولی حس میکنم باید دوباره برگردم به روزهائی که واقعآ برام شیرین بودند حتی اگه خیلی ها من رو از نوع کوه اومدن منع کنند . کاش اون شرایط برای همه فراهم بشه و همه بتونند به اون لذت هائی که می شه رسید ، برسند ، شاید در اون وقت بشه گفت ما اونقدر رشد کردیم که ادعا کنیم دارای مدینه ی فاضله هستیم ، یعنی باید بگم کار محال و ناشدنی برای ما آدمهائی که ناممون آدمیزاده . کاش میشد به خودمون بفهمونیم که با قانون های نادرستی که برای خودمون ساختیم نمیشه جنگید ، باید با اونها به طور مسالمت آمیزی ، با وجود سخت بودنش کنار بیائیم ، باید نوع لذتی که می خواهیم داشته باشیم رو معطوف شرایط کنیم ، چون همیشه مقدور نیست شرایط رو در اسارت خودمون در بیاریم ، باید بعضی تعریفهامون رو عوض کنیم . باید با واقعیات موجود سازگار بشیم حتی اگه بدونیم اونها نادرستند و اشتباه شکل گرفتند . اونوقته که می تونیم با رخنه در وجودشون به اصلاحشون بپردازیم . شاد باشين
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


