سرکچال
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٤ 

 

شهر

سلام

سالی از سالی گذشت

جلوه مهر و محبت بود او در یک نگاه

تشنه ای بودم که هر دم یا گاه گاه

خاک می جستم ، بیابم اندرونش ، چشمه ای در نور ماه

روزنی از باغ ، بر آن خاک بی روحم دمید

من به امید صدائی یا که فریادی سعید

راز آن گل بوته را ، با صد امید

از نگاه مهر ورزش پرسیده ام

 

       میگن گذر زمان وقتی با خوشی توام میشه ، وقتی چیزهائی رو درک میکنی که دوست داری استمرار داشته باشند ، وقتی به زندگی با امید نگاه می کنی زودتر از اونچه که در عرف برامون مشخصه تموم میشن .

        برج سه سال 83 بود که تونستم یکی از آرزوهای محدود اون دوره  از زندگی ام  رو جامه عمل بپوشونم ، مدتها بود که نام سرکچال رو میشنیدم ولی بدلیل ، کم تجربگی و نبود شرایط فقط اسمش رو میبردم ، تا اونکه در اون زمان به اتفاق همین گروه کوچک و تازه بدنیا اومده آریانا اکسپدیشن با تعدادی مهمان عازم اونجا شدیم .

       نمی خوام اون برنامه رو دوباره تعریف کنم ، میخوام با این پیش زمینه برنامه ای رو که هفته گذشته ، روز بعد از عاشورای حسینی اجرا کردیم بنویسم ، گفتم بعد از عاشورای حسینی ، برام خیلی سخته که روز عاشورا در میان آدمهائی باشم که دونسته یا ندونسته دست به کارهائی میزنن که خودشون هم فلسفه اون رو نمی دونند ، آقا امام حسین رو خیلی دوست دارم ، چرا که یکی از دردانه های فاطمه زهراست ؛ من عقل کل نیستم ، ولی نتونستم بعضی از این مراسم ها رو هضم کنم ،(ديدن عکسهای پست گريه کن از وبلاگ تو مسلمانی خالی از لطف نيست  http://ashura2006.persianblog.ir ) دیدنشون منو عذاب میده و روحم رو مثل سوهانی میتراشه ، خدا قبول کنه ولی تو کت من نمیره ، لذا به بهانه های مختلف از این مراسمها فرار میکنم . ولی امسال انگار هوا نمی خواست اجازه بده که برای فرار ، به کوه پناه ببرم و وقتی هم ، در غروب پنج شنبه خبر پرت شدن و گیر کردن کوهنوردهائی رو در مسیر توچال شنیدم با خودم گفتم دیگه برنامه این دو روزه هم مالید و فکر سرکچال رو باید از سرم خارج کنم ، پس از تماسی که با هلال احمر گرفتم و خبر سقوط و اسارت اون گروه در جانپناه امیری رو دادم ، محیای حرکت شدم ولی تماس دوستم مانع از کار من شد ، شب بود و کاری از دست من بر نمی اومد مهم اون یک نفر سقوط کرده بود که نجاتش نیاز به یک گروه کامل داشت ، اونهائی هم که در پناهگاه بودند ، مسلمآ بی وسیله اون شرایط رو برای کوه انتخاب نکرده بودند ، و من تنهائی کاری ازم بر نمی اومد ، حداقل در اون شرایط .

 

خونه    

    

      شب تا نیمه بیدار بودم و به سفارش سرپرست گروه برای برنامه سرکچال روز بعد آماده می شدم ، تلفن یکی از دوستان هم عاملی شد که نتونم اونشب بیشتر از ساعتی بخوابم ولی با همه شرایط صبح روز بعد به همراه همون یار جدید همیشگی عزیز که وجودش یه جورائی مایه دلگرمی برای من میشه  به میدون آزادی رفتم و از اونجا راهیه فشم و شمشک شدیم تا در نهایت از روستای سپیدستون برنامه رو شروع کنیم ، قرار بود در صورت فراهم شدن همه شرایط روز اول قله ها صعود بشن ولی انگار بخت با ما یار نبود ، درست در اواخر مسیر یعنی همون جائی که طاقچه های سنگی سقف زیبائی رو بر روی جاده کشیده اند یخ زدگی جاده ، ماشینها رو متوقف کرد ، هل دادن ماشین و شن ریزی زیر لاستیکها زمان زیادی رو از ما گرفت ، ما پای پیاده ماشین ها رو با خودمون می کشیدیم ، وقتی هم کمی دور میگرفتند از ترس توقف نمی کردند لذا تا خود پیست پای پیاده طی طریق کردیم ، با جمع شدن 8 نفر گروه و با بستن کوله ها و پوشیدن لباسهای مناسب از کنار درب ورود پیست و به گمانم از جهت شرق روستا راهیه بالا شدیم ، چون مسیر تابستونی با مسیر زمستونی متفاوته ، یکی از دوستان جهت راهنمائی تا پای کوه با ما اومد و پس از نشون دادن مسیر از همونجا بازگشت که واقعآ جای خیلی تشکر داشت . راه ، مسیری بکر برفی بود که در ابتدای کار از بهمن گیرها شروع میشد ، هوا نه بسیار سرد و نه بسیار گرم بود ، حرکت  با برف کوبی شروع شده بود ، انگار پس از آخرین بارش کسی وارد اون مسیر نشده ، بچه ها سبک بودند و به راحتی روی برفها قدم میگذاشتند و جلو می رفتند و یخ زدگی سطح برف اجازه نمی داد در برف پودری نشسته بر زمین فرو برند ، اما من ، حتی نمی تونستم دو قدم مثل اونها راه برم ، هر قدمی که برمی داشتم تا کمر غرق در برف می شدم و در قدم بعدی همین کار ادامه داشت ، خیلی فشار بهم اومده بود و سنگینی کوله هم بر سختی اون می افزود ، سختی که برای همه کوهنوردها شیرینه و اونو دوست دارند ، همه انتظار داشتن در اون شرایط زمین و زمان رو فحش بدم ولی در عوض در هر دست و پنجه نرم کردنی با برفها ، کلی می خندیدم ، آخه واسه خودم هم جای تعجب داشت و تا به حال اونقدر دست و پا چلفتی نبودم ؛ فاصله زیاد من از دوستان باعث شده بود توقفات اونها بیشتر بشه و سرعت گروه پائین بیاد ولی کسی غر نمی زد ، یک جور آرامش وصف ناشدنی در دوستان دیده می شد که خستگی ها رو می شست و پاک می کرد ، انگار دست طبیعت دوبار بر سر ما کشیده شده بود و از اون اکسیر خودش به جان ما تزریق کرده بود .

          با یکی دو میانبر و برف کوبی سنگین که نسبتآ کوتاه بودند و با اوج گیری طلیعه های گرما بخش خورشید در کنار نسیم نسبتآ خنکی که سر راه ما نشسته بود به جائی رسیدیم که انگار لشگری شکست خورده از اونجا عبور کرده بودند ، آره مسیر پاکوب شده گروهی بود که در بازگشت از اونجا گذر داشتند ، راه خوبی بود و کمی کار ما رو آسون میکرد ولی امان از شل شدن برفها و گودالهای عمیقی که در هر قدممون به وجود می اومد ، وقتی باتوم ها رو در برف فرو میکردم ، به ارتفاع باتوم ، زیر اون برف بود و هنوز جا داشت پائین تر بره ، نمی دونم چه عظمتی از برف اونجا جا خوش کرده بود !

        ما مسیر حرکتمون را از جائی آغاز کردیم که راه تابستونه در سمت چپ مون  خودنمائی میکرد ولی دیدانداز بهمنهای فرو ریخته و آویزون ، وحشت نگاه به اون مسیر رو در دلهامون می انداخت ، باز هم مثل همیشه انتهای گروه بهترین جائی بود که می تونست خواسته های منو تحقق ببخشه و اگه اون دوست مهربونم نبود ، بهانه ای برای عقب اومدن برای من هم وجود نداشت و نمی دونم باز هم می تونستم از اون همه زیبائی نشسته بر زمین لذت ببرم یا نه . دیگه به جائی رسیده بودیم که میشد کل پیست اسکی  مقابل و ده و جاده اطرافش رو  دید ، برق نور منعکس شده از سطوح منجمد برفهای نشسته بر ارتفاع مقابل زیر نور خورشید کوه نور بزرگی رو به نمایش گذاشته بود انگار این الماس رو با وردی جادوئی حجیم کرده بودند و در اون نقطه زمین قرار داده بودند .

          دیدن دوستانی از دور که به دلیل خرابی هوا دو روز به پناهگاه پناهنده شده بودند ، نوید مسیر برفکوبی شده ای رو  داشت و انگار بار سنگینی رو از دوش ما برداشته باشند و همین مسئله آنها را نیز به وجد آورده بود .

          راه باریکه ای که با همت اون عزیزان فراهم شده بود ستون کوچک گروه ما رو به ارتفاع جنوبی زیر پناهگاه لجنی هدایت می کرد و در حال که می تونستیم خودمون رو در هم ترازی حوالی پناهگاه بدونیم مجبور به پائین رفتن می شدیم و دوباره از زیر پناهگاه اوج می گرفتیم ، مسیری که خطر ریزش بهمن اون رو تهدید میکرد . راه زیادی نیومده بودیم ولی شرایط زمان زیادی رو از ما گرفته بود ، با ورودمان به پناهگاه لجنی سرما هم وارد منطقه شد و مجبور به تکمیل پوشش خودمون شدیم ، نهار که ، هم حکم صبحانه را داشت و هم شام خیلی دیر خورده شد و چای پشت چای آب از دست رفته  بدن های ما رو جبران میکرد ، برف آب کردن بازیچه ای شده بود که برای ساعاتی منو به خودش مشغول داشت ولی دیگه زمان جلو نمی رفت و از اینکه مجبور شده بودیم ساعت 19:00 به درون کیسه خوابها بریم خیلی ناراحت بودیم اما  مگه می شد خوابید ، برای من که علائم ارتفاع زدگی رو در خودم احساس می کردم تا خود صبح کشیک آفتاب رو می کشیدم و لحظه به لحظه جویای ساعت می شدم ، دوستان هم کم و بیش حس تنبلی زمان رو برای عبور فهمیده بودند .

          صبح با طلوع خورشید و خمیازه های ما نور بدرون پناهگاه پاشید و هشدار بیداری داد ولی کسی از جاش نمی خواست تکون بخوره ، سرمای هوا بیشتر شده بود و گرمی درون کیسه خوابهامون اجازه نمی داد از درونشون بیرون بیایم ، فقط مرتضی بود که مثل همیشه قوری و چراغش به راه شد . بیدار شدیم و وسایل رو بستیم ، صبحونه هم که مثل همیشه از همه وعده ها بیشتر می چسبه ، صرف شد ، جون تازه ای گرفته بودیم ، شیب تند زیر قله رو گذر کردیم و به جائی رسیدیم که دوباره میشد شلم شوربائی از قله ها رو به تماشا نشست و از شر نگاههای فخر برانگیز کلون بستک که تا اونجا چشم از چشم ما بر نداشته بود نجات پیدا کرد ، دیگه اون هم در میان همه نگاهها غرق شده بود ؛ قله ای رو که بر روی اون قرار گرفته بودیم 4050 متر ارتفاع داشت و یکی از قلل سرکچال به شمار میرفت  . سختی راه تموم شده بود و سوار بر خط الراسی کوتاه بر بلندی سیاه غار یا همون سرکچال 2 ایستادیم ، ارتفاع این قله 4100 متر و از قله اصلی 50 متر کوتاه تر بود ، فاصله بین نفرات اول تا ما که جزء دو نفر آخر بودیم 20دقیقه بیشتر نبود و اصلآ اصراری هم برای شتاب وجود نداشت ، اصولآ لازم نمی دونم همه اعضاء با هم به قله برسند ، یا حتمآ لازم نیست همه به قله برسند ولی شرایط برای ما طوری فراهم شد که ، از ظهر گذشته ، همگی دور هم بر قله 4150 متری سرکچال بزرگ ایستادیم و باز هم سجده شکر بود که پیوند همیشگی  رو بر قرار کرد و بازگشت تنها شعريه که بی برو برگرد همیشه تکرار میشه .

         پا به پای هم شدن ، دست هم رو گرفتن ، واسه هم آواز خوندن و تمرکز نگاههائی که بوی زندگی رو به مشامها میرسونه وقایع برگشت رو می سازند و اینجاست که می بینیم هنوز راه داریم و جاده وجود داره ولی ما موندیم و خستگی ما رو داره از پا میندازه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   راه

 شاد باشين


کلمات کلیدی: