| موفقيت |
| ساعت ۱:٠٩ ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ |
|
سلام یه پیروزی بزرگ دیگه برای من ، شاید هم بشه گفت برای گروه کوچکمون ؛ این پیروزی از صعود و بالا رفتن بر فراز هیچ قله ای به وجود نیومده ، شاید اسم کسب این موفقیت رو هم بشه صعود به قله گذاشت ولی صعودش خیلی سخت تر و دشوار تر از بقیه ست ، نیاز به وسایل فنی کوهنوردی هم نداره بلکه وسایل خاص خودشو می طلبه . بعد از گذشت شکستهامون در زمانهای مختلف ، از صعود به پهنای پهنه سار ، این ارتفاع تقریبآ 3400 متری ، برنامه ای ریختیم تا بتونیم در زمستون امسال به مصاف شرایط دشوار اون بریم و تجربه ای دیگه ای رو بر تجربیاتمون اضافه کنیم . تنها تجربه ی زمستونی من به این ارتفاع ، اسفند 81 بود که از روستای چاران انجام شد و به دلیل بارندگی زیاد و حجم فراوان برف نشسته بر زمین ناکام موند سال گذشته هم در نبود من دوستان تلاشی جهت صعود انجام داده بودند که اونهم به دلیل بدی شرایط جوی و بارندگی زیاد در اواسط راه بین آبشار و قله ناتموم موند و قله صعود نشد . با این وجود نمی دونم برای چه منظوریه که دوستانم این ارتفاع رو با نام برودپیک می نامیدند و برام خیلی جالب بود که اون رو با این عنوان صدا میکردند . عزم صعود به این قله در این زمان اونقدر برامون زیاد بود که حتی اعلام بد شدن هوا در بعد از ظهر روز جمعه هم نتونست ما رو از اجرای این برنامه منصرف کنه . هیلاری ، مسنر ، کوکوچکا ، دائی ، اکبر (سرپرست ) و من (مردی از کوه) پس از مدتها تونسته بودیم جمع دوست داشتنی مون رو تشکیل بدیم و برای اجرای برنامه ای به یاد موندنی فارغ از همه دغدغه ها و مسائل دست و پا گیر که گاهآ در برنامه ها شاهدش بودیم ، صبح روز جمعه راهی بشیم ، مسیر به منطقه کن سپس سولقان و از طریق جاده امام زاده داود بود که از سمت چپ جاده ، در دو راهی سنگان به سمت روستای سنگان میرفت ، ماشین رو در ده اول پارک کردیم و تا ده دوم که ابتدای کارمون بود پیاده رفتیم ، هوا هنوز خنک بود و کمی هم ابر در چهار گوشه آسمون ابراز وجود میکردند ، عبور می نی بوسی حامل تعدادی کوهنورد نوید این رو داشت که گروهی جلوتر از ما مسیر را برف کوبی می کنند و با مشکل خستگی جهت برف کوبی تا قله روبرو نخواهیم شد ، ولی پس از حرکت هنوز به امام زاده بین راه نرسیده بودیم که اون چند نفر (یکی از زیر شاخه های گروه کوهنوردی سایپا ) عقب موندن و دوستان از اونها پیشی گرفتند ، اما باید بگم که فاصله کم بین ما و اون گروه با توجه به برف سنگینی که در مسیر بود تا آبشار حفظ شد . زمانی ، ما حرکت رو آغاز کردیم که نور طلائی خورشید بر بلندی زیبائی به خودنمائی پرداخته بود ، رنگ زیبای اون اونقدر مجذوب کننده بود که برای لحظاتی مات و مبهوت به تماشای اون ایستاده بودیم ، انعکاس و شکست بی نظیری از رنگ ها . اشتباه ما در عبور از رودخانه و کمی تعلل در آغاز حرکت باعث شد نتونیم از اون گروه فاصله زیادی بگیریم ، اونها هم که انگار ، معجزه ای دیده باشن ، خوشحال و سرحال از حضور ما در کنارشان ، در درون دلها می خندیدند و هر از چند گاهی فریاد ماشا... سرقدم سرمی دادند ، هندوانه هائی که دیگه زیر بغل هامون جا نمی شد و به درون دره های اطراف سرازیر می گردیدن . انگار خدا ما رو برای اونها فرستاده بود . بارش نرم و پودری برف اخیر در کنار پوشش برفی که از قبل بر زمین نشسته بود اجازه نمی داد با اون سرعتی که دلخواهمون بود پیش بریم ، دوستان به نوبت و با فواصل زمانیه ، خسته شدن ، پیش می رفتند و در چهره ها یه نوع حس رضایت از این برفکوبی به چشم می خورد ، انگار تمرینی بود برامون تا برای صعودی بزرگ آماده بشیم . علاوه بر برف زیادی که در طول مسیرمون وجود داشت ، کافی بود کمی سرمون رو به سمت راست و یا چپ بگردونیم تا ترس ریزش بهمن و یا فرو ریختن برشی از برف که به صورت یک خط در برف ایجاد کرده بودیم را در وجودمون احساس کنیم ، فرو نریخته ، سنگینی اون بهمنی که حاصل برفهای نشسته بر شیب سمت راستمون وجود داشت رو حس میکردیم و یا خالی شدن یکباره توده ای برف رو در زیر پاهامون تا ته رودخونه . وصف بیشتر مسیر دقیقآ به همین منوال بود مگر زمانی که بر روی یالی قرار گرفتیم که پس از چند اوج گیری به آبشار میرسید . لذتی که از برفکوبی در من به وجود اومده بود باعث می شد از حد زمانی خودم تجاوز کنم و اجازه برفکوبی رو به کسی ندم ولی سرپرست مانع از کار من میشد . انگار این لذت رو باید به تساوی بین همه تقسیم میکردیم و من حتی خیلی بیشتر از سهم خودم استفاده کرده بودم . هنوز اوج گیری نهائی تا آبشار تموم نشده بود که شاهد صحنه زیبائی از شاهکار طبیعت شدیم .
کوه با عظمتی از یخ رو که از دور ، دوستان نشون میدادند پای آبشار ، استوار و محکم نشسته بود ، نمی دونم درست میگم یا نه ولی به گمانم ارتفاعی بیشتر از 10 متر یخ بر روی هم شکل گرفته بودند . آخرین قدمهای مسیر رو دائی برفکوبی میکرد و غار بیوک رو برای استراحت انتخاب کرده بودیم . فضای برفی این منطقه با فضای غیر برفی اون کاملآ متفاوته و هر کدوم از لذت خاص خودش برخورداره .خوردن صبحانه درون اون جانپناه کوچک که دسترنج بیوک غار کنه بسیار چسبید ، واقعآ دستش درد نکنه . پس از خوردن صبحانه و بستن وسایل و در حالی که باد سردی هم شروع به وزیدن کرده بود از میان جمعیت زیادی از دانشجویان دانشگاه شریف و تعدادی کوهنورد مستقل و بعد از عبور از کنار این توده ی یخی و از سمت راست مسیر حرکت خودمون و دست چپ آبشار با آغاز برف کوبی دیگه ای به سمت بالا راهی شدیم و هنوز کمی پیش نرفته بودیم که مسیر رو پر از بهمنهای کوچک ریخته و برفهای انباشته شده بر بالا و پائین دیدیم ، تردید و دودلی بر صعود ، جائی در اراده راسخمون باز کرده بود و در حال نفوذ کردن به درون پیش می رفت ، پرتگاه زیر پا مهمترین عاملی بود که به این نفوذ نامیمون کمک می کرد ولی باید در مقابلش می ایستاد ؛ هنوز دوستان در اجرای تصمیمشون مردد بودند که رو به کوه با بدنی چسبیده به اون و با کوبیدن برف ، به ساختن جای پا در بالای اون پرتگاهه بهمن نشسته ، پرداختم ، پرتگاهی که اگه برف روی اون حرکت میکرد پس از یکی دوبار برخورد با چند قطعه سنگ تیز درون دره زیر پاش در برف مدفون میشدی ، و بر رخساره همون محل حرکت بهمن ، یه سطح صاف با شیب زیاد میدیدی که چند گیره سنگی و چند سنگ مناسب جای پا برای صعود بر روی خودش داره ، آره وزن ما و تمام اون برف اونجا بر روی توده ای کوچکی از برف که بین چند شکاف گیر کرده بود وجود داشت ، اینجا بود که فهمیدم رسوخ این تردید بی دلیل نبوده ، ولی حسی که پس از عبور از اون محل به من دست داد اونقدر شیرین بود که اصلآ خودم متوجه نبودم چه کار میکنم ، انگار با ژستی شبیه اونهائی که درون پرتگاههای خفن 8000 متری ها از نقطه ای عبور میکنند ، از اونجا می گذشتم ، کاملآ جدی و مصمم به عبور ، با چنان دقتی جای پا انتخاب میکردم که حس من دوستان رو به خنده انداخته بود شاید هم نمی خندیدند و اون لبخندهای خشکیده بر صورتهاشون ناشی از ترس سقوط من بود ولی بدون اینکه خودشون بدونند چهره شون برگشته بود ، پس از من یکی یکی از اونجا عبور کردند و در امتداد مسیری که باز میکردم دنبالم میومدند ، دیگه کسی به من نمی گفت بمون تا بچه ها هم برسن ، اونجا شده بودم خود مسنر ، کوکوچکا و یا .... نمی دونم من حتی نمی تونم از روی عکس اونا رو تشخیص بدم ولی یه حسی منو در غالب اونا برده بود .
تا زیر سینه درون برف بودم و تا رسیدن دوستان تلاش میکردم برفهای مسیرمو برای عبور اونها محکم کنم ، گاهآ کاملآ در گودالهای کنار سنگها فرو می رفتم و به زحمت خودمو به روی برف می آوردم و با غرور خاصی که ناشی از خودپسندی و خودخواهی و خود برتر بینی نبود به کسی اجازه نمی دادم به جای من به باز کردن مسیر بپردازه . دیگه اون مسیر خطرناک رو گذروندیم ، من جلوتر بودم ودر تنهائی خودم انگار در دنیای دیگه ای قدم میزدم ، ابر و مه هم که با باد همه جا رو محو سفیدی خودش کرده بود بر این دنیای رؤیائی که به وجود آورده بودم کمک میکرد ، خستگی در من وجود نداشت ، اصلآ نیرو مال من نبود و توانی خارج از حد و اندازه من به من تزریق شده بود ، وقتی بر اثر توقفهای زیاد که ناشی از غرق شدن در فضای منطقه بود دوستان به من رسیدن دیگه اجازه ندادند جلو برم و زمانی که خواستم با اونها حرکت کنم انگار تمام نیروی من رو از من گرفته بودند ، تازه به خودم برگشته بودم و هر چی تلاش میکردم نمی تونستم همپای اونها بشم ، با خارج شدنم از اون دنیای خیالی ، تمام اون نیروها هم از من گرفته شده بود و حتی نمی تونستم در حد و اندازه های قبلی خودم باشم . شیب کمی تند بود ولی تا خط الراس فاصله زیادی نبود ، آخر گروه و با فاصله کمی که به زحمت اون رو حفظ می کردم تا اولین بلندی رفتم ، با اونکه برف نشسته بر زمین کمتر از پائین بود و از خطر بهمنهای در طول راه رها شده بودیم ، مه و ابر اینبار تهدید دیگه ای به شمار میرفت ، از روی سطح هموار بعد از اون ارتفاع اول که شروع به حرکت کردیم فضا چنان در سفیدی غرق شد که نمی دونستیم کدوم سمت باید بریم ، گم نشده بودیم و تقریبآ می دونستیم کجا هستیم ولی پیش روی دیگه جایز نبود ، اما تصمیم من این نبود و همه اعضاء نیز با بازگشت مخالف بودند جز یک نفر ، اونهم نترسیده بود و فقط میگفت با این شرایط باید عاقلانه بر خورد کرد ، ولی من در این مواقع عقل ندارم و باید به هدفم برسم ، چند دقیقه توقف برای تصمیم گیری ما رو متوجه موضوع دیگه ای هم کرد ، تمام برفکوبی هامون در حال پر شدن بودند ، بارش برف و وجود باد ، مسیر اومدنمون رو همسطح سایر قسمتها کرده بود ، ولی هنوز هم من به رفتن به سمت بالا میل داشتم ، وقتی که تمام گروه علیرغم میل باطنی و توانائی بالای صعود صحبت از بازگشت کردند نمی دونم منو چه شده بود که بدون اعتراض و با خوشحالی موافقت کردم و با نگاه آخری که فقط دو تکه سنگ رو بر بلندی میشد دید اونقدر نگاه کردم که اونها هم در ابر گم شدند ، سپس سریعآ خودمو به دوستان که راه افتاده بودن رسوندم و عازم پائین شدیم ، عازم مکانی که به امید بازگشت به اون به بالا می رفتیم . نهار را در همان مکان کنده شده به دست بشر در سنگ کنار آبشار خوردیم و هنوز هوا روشن بود ، پس از عبور از میان مسیری که صبح باز کرده بودیم به ده رسیدیم و این دشت مرتفع اجازه نداد صعودی در زمستان بر فرازش داشته باشیم ؛ تا باشه باری دیگر . شاد باشين
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |




