يزد
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٤ 

 

سلام

       معمولآ وقتی کسی کمی دلش میگیره و خستگی حاصل از کار روزانه ، بر افزونی اون دلگیری کمک حال میشه ، میگن برو سفر ، شاید با دیدن مناطق دیگه ، برخورد با آدمهای دیگه و حتی بعضی ها اعتقاد دارن با آب و هوا عوض کردن کمی آرامش به آدم بر میگرده . این هفته ای که گذشت یکی از اون هفته هائی بود که دل من هم گرفته بود و از بخت بد تو سنی هستم که وقتی این شرایط برام به وجود میاد همه انگ عاشقی رو میزنند رو سینت و برای شادی خودشون هی بهت میخندند و درست زمانی که دوست داری با یکی حرف بزنی ، از ترس این دستاویز قرار گرفتنها  همه چی رو تو خودت میریزی و شرایط رو برای خودت اونقدر تنگ میکنی که خودت هم باورت میشه با خودت قهر کردی ، دیگران که جای خود دارند.

      با توجه به ضعف روحی که حاصل ما شده بود این هفته رو با بهانه های مختلف از کوه رفتن سرباز زدیم و چند تا دروغ درهم نیز به دوست و آشنا گفتیم ( از لحاظ شدت قضایا) و تو خونه نشستیم و هی در و دیوار رو ورنداز کردیم که چند روزنه و ترک بر اون نشسته و افسوس از گذر زمان ؛ از تربیت مادر و محیط آموزشی که پدر برامون تدارک ديده بود ، اهل خیابون گردی و تجدید دیدار با دوستان هم که نیستیم ، لذا به قول مادر مثل مرغ خونگی دوران دبیرستان و مدرسه کنج اتاقمون کز کردیم و تو تخیلات خودمون بر فراز قله ها سير داشتيم و غروب آفتاب رو در طلوع صبح و طلوع آفتاب رو در غروب شب ترسیم نموده و زمان رو در پس و پیش این طلوع و غروب به کلی گم کردیم ، فقط می دونستیم فردائی میاد و باید به ماموریت بریم ، ماموریتی که توفیقی اجباری ، بیش نبود ، اونهم شهر یزد ، و خوشحال از اینکه به قول همون قدیمیا با عوض کردن آب و هوا به دنیای آدمها باز گردیم.

      آخه نمی دونی این دل بد مسب حالا که آرزوی خودشو به وضوح برآورده شده دیده (اومدن زمستون)  هوای تابستون و شبهای کوه به سرش زده ، شبهای خلوتی که بی صدا زار زار اشک میریخت و خودش هم نمی دونست برای چی بی قراره ؛ و یزد که با وجود صفای مرده مردماش بوی شیرینی و شکر داشت منو به خیابوناش کشوند و غم اومدن به اونجا رو هم بر انباشته هام افزود ، دیدن بلندای برف خونه که در هر چرخشی ، مقابلم ظاهر میشد منو دیوونه کرده بود و شیر کوه هم با صفحه صافی که از دور برق برفهاشو به سوی من میپاشید مجنونی رو مجنونتر میکرد . حالا که اومدم تهران و پرس و جوی بیقراری خودم شدم ، خبر دادن یکی که کمی هم دور بود از ما دور تر شده و تنهائی رو ترجیح داده و خونواده ای رو به غم رفتن خودش اندوهگین ساخته . ولی نمیدونم کدوم خبر مونده که هنوز هم پسمانده ای از این تشویش دست از سرم بر نمی داره و صورت با سیلی سرخ کرده منو میخواد رسوا کنه.!!!!!!!!!!!

 


کلمات کلیدی: