بزرگ آرزوهای کوچک
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٤ 

 

دریاچه سبلان 1381

سلام

 

        تلاش زیادی دارم تا بدور از همه مسائلی که میتونه فکرم رو از نوشتن در مورد کوه دور کنه گزارشهائی تهیه کنم که شاید اسم گزارش رو با توجه به تعاریفی که در وبلاگها ، مجلات و گفتمانهای کوه دیده ام ، نشه به اونا نسبت داد ، شاید از دیدگاه خیلی ها که گاه و بیگاه تذکراتی هم به من میدن این سبک نوشتن که مورد علاقه منه ، کمی خسته کننده و کسالت آور باشه ولی لذتی که از خوندن اونها میبرم ، منو در جایگاهی قرار میده که با توجه به عدم امکان تکرار اونها بتونم خودمو در اون شرایط حس کنم و شاید اونهائی که به هر شکلی در این برنامه ها با من همراه بوده اند بفهمند چی میگم ؛ تلاشم بر اینه که همه چی رو اونقدر روان و ساده توضیح بدم تا هیچ ابهامی در مطالب موجود نباشه ولی وقتی بحث به جمع مربوط میشه ، ناگزیرم قسمتهائی رو با اشاراتی که به متن لطمه وارد نکنه بیان کنم  ، لذا ترجیح میدم برنامه های کوهنوردی خودمو با تنهائی هام همراه کنم که علاوه بر داشتن زمان مناسب برای فکر کردن ، با تمرکزی که میتونم بر اطرافم داشته باشم از طبیعت درسهای خوبی بگیرم و در کنار اونها گزارش بهتری ارائه بدم.

       آرام ، ساکت و چنان خاموش در آن کنج دنیا و در غربتی به وسعت آسمانها چشم به بالا دوخته بود و خدائی را صدا می کرد ، راز تنهائی را در سینه نهان داشت و از خلوت خود دمی دور نمی شد ، با قدمهای بی صدا که شکننده بلور خلوتی او نباشند ، پیش رفتم  و چون سارقی کارآزموده ، لحظه ی ناب در کنار او بودن را به سرقت بردم و ساعتی را به تماشای نوازش باد پرداختم و راز این دوستی و مودت را کنجکاوانه جستجوگری نمودم و نیافتم جز راز با هم بودن را .

      گاهی وقتها لازمه که آدمی یادی از گذشته ها بکنه گذشته هائی که شاید هنوز زمان زیادی از سپری شدنشون نگذشته باشه  ، لازمه برگرده به زمانی که هنوز تصور انجام کارهائی براش مشکل بود ، چه برسه به اینکه بخواد به اونها جامه عمل بپوشونه .

       نشسته بودم کنارش و با صدائی که فقط خودم میشنیدم و خودش حرفهائی میزدم که شاید بشه گفت بیش از 15 سال بود که ، درون سینه ام جا داشتند ، حرفهائی که فقط در همون زمانها جائی تو این قفس کوچیک باز کردند و از یادها رفتند ، حالا که کنار همون مکان نشستم ، میخوام بر گردم به همون زمان و داد بزنم ، اونقدر قوی هستم که بتونم خواسته های کودکی مو بر آورده کنم ، این یکی شون بود و تک تک اونها رو تا به واقعیت نرسونم دست بر نمی دارم . نشسته بودم کنارش تا بگم ، با اون کفشهای  از پاشنه در اومده و بزرگی که به پا داشتم با اون پلیور بلندی که مثل دامن تا رو زانوهام میومد ، با اون کلاه کلفت کاموائی که درون اون گم می شدم و با اون کاپشان حجیمی که برای چند سال پوشیدن خریداری شده بود تو کتاب جغرافی اولین بار بود که تو رو دیدم ، اون صفحه قشنگ رو کندم  و چون عاشقی شیدا ، درون کتابخونه مقوائی دست ساز خودم بردم و چسبوندم جائی که دیو سفید کلاه بر سر اونجا جا خوش کرده بود ، بردم چسبوندم کنار جائی که سر در آسمون داشت و ریشه در دل زمین ، گذاشتم کنار همه اون خواسته ای بزرگی که از دل کوچیک من بیرون اومده بود .

     نشسته بودم کنارش تا بگم حاضرم همه چیزمو بدم تا بتونم لحظه ای از اون آرامشی که در اون خلوت و تنهائی حاصلش شده به من ببخشه تا شاید با تصوراتم بتونم برگردم به همون زمانی که آرزو شو تو سینه زمزمه کرده بودم ، نشسته بودم کنارش و ریزه سنگهایی رو که خیس بارون خیال من بودند با دستهای لرزونم جابجا میکردم و با نگاهی که پشت اون همون نگاه معصوم بچگی خوابیده ، سطحش رو نوازش میدادم و میدیدم که سرش و به زیر سنگها پنهان میکنه و در اوج مهربونی چشمهای گریونش رو از نگاه من می پوشونه . نمی دونم او که نمی خواست از دید من پنهان بشه ، آره اون می خواست از تیر رس نگاه همون چشمها که در قالبش نشسته بودم ، مثل اون شرمنده ای که شرم نگاه اجازه سر بلند کردن نمی ده ، خودش رو پنهان کنه ، ولی بدون که  اون دل کوچیک نمی خواد تو رو شرمنده ببینه ، اون می خواد مثل همون تصور بچگیش تو رو دوست آسمون بشناسه و پله رسیدن به خدا ، پس سرتو بلند کن و با نگاه خندونت دل اون کوچیک رو شاد کن .

 

شاد باشين


کلمات کلیدی: