| من جا موندم !!!!!!!!! |
| ساعت ۱:۳۱ ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٤ |
|
ساعت سه شب بود و علیرغم اینکه خیلی دیر خوابیدم یکباره از خواب پریدم ، انگار کسی منو صدا زده باشه بیدار شدم و در عالم خواب و بیداری چهار گوشه اتاق رو می گشتم ، نمی دونم دنبال چی بودم ولی یکی به من می گفت پاشو ، باید پیداش کنی . شاید بیش از بیست دقیقه بود که گیج بودم و حتی زیر فرشها رو کاملآ بازدید کردم اونقدر سرو صدا راه انداختم که دوستان هم از خواب بیدار شدند و زیر لب غری زدند و دوباره به خواب رفتند ، آخه ساعت از 2 شب گذشته بود که با هزار زحمت و بلا تونستیم آرامش بگیریم و فکرهای پریشون و آشفته مون رو جمع و جور کنیم و بخواب بریم . خونه ما وقتی برای یکی مون ماجرائی پیش میاد سه تائی اون روز و اون شب و گاهی اون هفته و زمانهائی اون سال رو دمغیم ، حالا اگه این ماجرا برای دو تامون باشه دیگه جای خود داره . ساعت حدود سه و نیم بود که از فرط خستگی ناشی از تلاش برای پیدا کردن همون چیزی که خودم هم نفهمیدم چی بود نشستم و به وسایلی که باید برای برنامه جمع و جور می کردم خیره شده و وقتی به یکباره به خودم اومدم دیدم نه اون گمشده که ظاهرآ در خواب گمش کرده بودم پیدا کردم و نه فرصت وارسی وسایل رو دارم لذا همه شون رو درون کوله گذاشتم و سریعآ راه افتادم ولی ظاهرآ اینبار رو باید تاخیر میکردم . راه افتاده بودیم و گروه پیست دیزین رو محل آغازین صعود در نظر گرفته بود ، مختصر صبحونه و پوشیدن لباسهای مناسب زمانی بود که ما ، در ورودی پیست توقف کردیم و از مسیر جاده پر از برف ، راهیه بالا شدیم ، میانبرهای انتخابی توسط سرقدم کمک خوبی بود تا از اتلاف زمان جلوگیری کنیم ولی باز هم فکر اینو نکردیم که ممکنه افراد گروه نتونند همه همپای هم بشند و همه در یک حد توانائی و سرعت راه رو بالا بیان ، عبور از شیبهای تند برفی ( میانبرها ) ، که دقت فرار از سر خوردن در سطح یخ زده حاصل از سرمای شبانگاهی ، انرژی بیشتری رو از افراد می گرفت . همه تلاششون این بود که با پوشوندن چیزی که خودشون اونو ضعف قوای جسمانی نسبت به دیگران نامگذاری کردن فشار بیشتر از حد به بدن بیارند و هدف اصلی کوهنوردی رو به فراموشی بسپارند ، ترس از اختلال در اجرای برنامه باعث شده بود که حتی به بدن خودشون هم رحم نکنند ، تعدادی از افراد گروه هم نامردی نکردند و بدون در نظر گرفتن شرایطی که میتونه برای همنوردشون حاصل شده باشه ، چهره خندون و راضی اونها رو بهانه قرار دادند و راه رو مطابق توانائی خودشون ادامه دادند و یادشون رفت که وقتی از آغاز راه طی می کنند اعضاء گروه با هم بالا میرند و با هم پائین میان ، قانونی که در برنامه های خارج از تهران ما یه اصله و همیشه اجرا میشه ، پس از کمی گذر از گردنه دیزین فاصله می گیرند و گروه رو به دو قسمت تقسیم می کنند . راه زیادی رو در میون برف و سنگ طی کرده بودیم ، اعضاء گروه که ما سه نفر رو جا گذاشته بودند از دور ، نزدیکهای قله دیده می شدند ، آخه شوق و اشتیاق اونها به سرعت در حرکت اونقدر زیاد بود که دلمون نیومد اونها رو هم اسیر خودمون کنیم و مانع از صعودشون با نوع حرکت دلخواهشون بشیم ، اونها هم وقتی دیدند ما خودمون راضی هستیم در حد توان و با سرعت نرمال حرکت می کنیم و نیاز به حمایت اونها نداریم فاصله رو برای رسیدن به مقصود بیشتر کردند . وقتی هیجان اون نوع حرکت رو در وجودشون می دیدم تازه فهمیدم اون دوست وبلاگ نویسمون چرا در وبلاگش می نویسه " لازم نیست همه اعضاء گروه با هم به قله برسند و لازم نیست همه افراد گروه به قله برسند" گروه اصلی که انگار جز اونها کسی در گروه صعود اونروز وجود نداره ، پس از ایستادن بر بلندای قله راهیه پائین شدند و لذت و شیرینی این صعود رو مثل گلی که عطر افشانی کرده به همه جا پراکندند و ما بقی افراد رو که شاید فاصله ای کمتر از صد متر با قله داشتند رو با تجسم شرایط بد جوی و کمبود زمان در شرایطی قرار دادند که جز بازگشت کاری دیگه ای ازشون برنمی اومد.. فاصله ام از گروه زیاد شده بود ، می دونستم چی دارند فکر میکنند ، آخه با اون شخصیتی که از خودم به جا گذاشته بودم ، اگه جز این فکر در ذهنشون میومد جای تعجب داشت ، با اونکه فاصله ام خیلی زیاد بود ولی خیلی راحت ، شاید بهتر که بگم با ظاهری راحت نشسته بودم و شاهد پائین رفتن دوستان ، اونا هم هر از چند گاهی بر می گشتند و دستی تکون می دادند و دوباره راه می افتادند . واقعآ نمی خواستم پائین برم ، آخه اون پائین نمی اومد ، یه ماهی می شد که بر فراز هیچ قله ای نایستاده بود ، اونقدر شوق قله ، تو سرش بود که شب تو خواب هم اونو جستجو می کرد ، شوق قله مثل اکسیژن هوا بود در تنفس هاش ، کوه رو دیده بود ولی اکسیژن می خواست ، آخه نمی دونی چه هفته و هفته های پر التحابی رو سپری کرده بود و چه چیزهائی رو درون اون سینه کوچیکش پنهون داشت ، آره اون به قله نیاز داشت ، او نمی خواست در این برنامه شرکت کنه ، اون جائی رو داشت که باید اونجا می رفت ، او محرم اسراری داشت که جز کنار اون آروم نمی شد ، شنیدین میگن صورتشو با سیلی سرخ نگه داشته ، آره اون این وضعیت رو داشت ، وقتی خواستم دستشو بگیرم و با زور بیارمش پائین ، رو پاهام افتاد و گفت بذار تنها باشم ، گفت تو برو بذار حالا که نتونستم اون بالا بشینم ، لحظاتی رو کنار این سنگ ، که نمادی از اونه باشم و چند کلام باهاش حرف بزنم ، بذار اینجا بشینم و حداقل با این سنگ درد دل کنم ، گفت بذار اینجا بشینم و فقط با نگاهم به او بگم که این رسمش نیست ، این سهم من نیست ... . وقتی این حرفها رو می زد از اینکه باهاش تند برخورد کرده بودم و به حرفهاش گوش نداده بود از خودم بدم اومد ، از اینکه نخواسته بودم کمکی بهش بکنم از خودم بدم اومد و حتی از اینکه اونو تنها گذاشته بودم از خودم بدم اومد . دیگه طاقت دیدن اون لحظات رو نداشتم ، باید می دیدینش چطوری با سنگ حرف می زد ، نمی دونین چطوری بر روی برفها افتاده بود و چشمهای گریونش رو ازم پنهون می کرد ، دیگه نموندم ، پائین اومدم تا حداقل اینبار به خواسته اش عمل کنم ، باز هم پائین اومدم که دیگه از تیرس نگاهم نیز دور شده بود ، خسته شده بودم ، نشستم ، همینطور که پائین رو نگاه میکردم انگار دل من هم شکسته بود انگار اونی که یه چیزی گم کرده من بودم ، انگار همه اون حرفها رو با اون سنگ من داشتم می زدم ، دلم واسش تنگ شد ، اونقدر که دیگه جائی برای من نبود ، انقدر که دیگه نفس بالا نمی اومد ، راه گلوم بسته بود ، قلبم نمی زد ، سینم خالی نمی شد انگار هوا رو درون خودش اسیر کرده بود ، یکباره ترکیدم ، اشک بود که جاری بود .... راهی که می رفتم فقط قله رو روبرو داشت ، آره داشتم می رفتم بالا ، می رفتم پیش اون ، می رفتم که بگم نمی ذارم تنها بمونی ، رفتم که بگم تو مال منی و منم برای توام ، اینبار رفتم که با اون بیام... گروه ایستاده بود و بالا ، پائین رفتن منو نگاه میکرد ، دیگه ناراحت نبودم ، دیگه نرفتن قله منو آزار نمی داد ، دیگه فرقی نداشت کی می خواد همپام بشه ، آخه من اونو داشتم ، همونجا بود که قولی بهش دادم ، قولی که دیگه فراموشش نمی کنم. شاد باشين
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


