زنگی از کوه - قسمت چهارم
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

تو مسير خيلي خلوت بود انگار همه فكر من رو خونده بودند و شرايطي برام فراهم كرده بودند كه بدون هيچ مشكلي و باني توقفي سريعتر به قله برسم ، انگار ميدونستند كسي منتظر منه ، خستگي برنامه هاي هفته گذشته رمقي برايم نگذاشته بود لذا گاها در بين راه كمي توقف ميكردم كه در اجراي برنامه هاي توچال من، تا به حال سابقه  نداشت ، در حقيقت ابري كه بر آسمان چتر پهن كرده بود و خنكي هوا بهترين دليل براي پوشش ضعفم بود ، ديگه از اواسط راه كمي سرعتم كم شد ، و هر از چند گاهي مي نشستم و بازي ابرها رو نظاره ميكردم ، حركت ابرهاي پائين آمده تا زير پاي من آنقدر مرا جذب خود كرده بود كه فراموش كردم دليل كوه اومدنم چي بوده است ، خيلي زيبا بودند بخصوص اون وقتي كه در جواب تماس تلفني دوستم موقعيت خود را بين ابرها اعلام كردم ، احساس ميكردم واقعا روي ابرها دارم قدم ميزنم ،خيلي برام جالب بودند ، دقايقي بعد آفتابي نه چندان گرم اطراف مرا احاطه كرد و هنوز كمي از آن گرم نشده بودم كه بادي سرد گونه هاي سرخ شده من را به زير تاراج گرفت .  راستي من چرا امروز با توجه به ميزان خستگي كه داشتم به كوه اومدم ؟! ، يكباره ناخودآگاه از جا برخواستم و با سرعت به راه افتادم ، كمي هم نگران بودم ، همه چيز رو از ياد برده بودم ، سرعتم زياد بود به طوري كه نفسم به شماره اوفتاد ، قلبم تند ميزد ، احساس بدي داشتم ، آرامش خودم رو از دست داده بودم ، احساس ميكردم امروز رو هم از دست داده ام ،

نكنه نيومده باشه ؟

نكنه از مسير ديگري بره ؟

نكنه خودشو نشون نده ؟

نكنه منو سر كار گذاشته باشه ؟

نكنه من دارم اشتباه ميكنم ؟

فكرهاي زيادي به ذهنم رسيد كه بيشترشون نا اميد كننده بودند و جوابشون مرا آزار ميداد. ديگه به قله رسيده بودم ، اصلا نفهميدم اين اواخر راه رو چگونه طي كردم ، باد ملايمي مي وزيد كمي هم سرد بود ، خاك رو سجده كردم ، وارد جانپناه شدم ، دو نفري آنجا بودند ، قصد شب ماني در قله رو داشتند ، اصلا نفهميدم چي شده بود كه ديگه اون اضطراب رو نداشتم ، اون نبود ولي آرامشي نامانوس به من دست داده بود ، حضورشو اونجا حس ميكردم ، نميديدمش ولي مطمئن بودم اومده بوده و باز من دير رسيدم ، كمي لباس پوشيدم و در حالي كه هوا رو به تاريكي ميرفت راهي پائين شدم ، از اون دو دوست نيز خداحافظي كردم .

در پائين اومدن با تعداد زيادي كوهنورد كه قصد شب ماني در كوه داشتند روبرو شدم ، خيلي هواي ماندن تو سرم بود ولي بايد به خانه بازميگشتم . ديگه ميشه گفت زمستون تو كوه هم رختشو بسته و آماده رفتن شده ، حتي چشمه مرشد هم سر از برفها بيرون آورده . ناكام از رسيدن به خواسته ، تو دل تاريكي شب راهي پائين شدم حوصله ماشين رو نداشتم پاي پياده به سمت خانه حركت كردم مسافتي حدود 19 يا 20 كيلومتر ، تو خيابونهاي خلوت تهرون يه حال ديگه اي داره ،اونهم تو خيابون سرسبز وليعصر ، با اينكه نتونستم ببينمش باز هم نا اميد نيستم و منتظر  تلفنش خواهم ماند شايد يك روز موفق بشم ملاقاتش كنم ، انهم در كوه   .


کلمات کلیدی: