صدای پای آب
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٤ 

 گل من

سلام

 صدای پای آب

صدای پای آب می آید

نسیم سبز نوروزیست

ترنم بر لبان آن چکاوک ، چه لبریز است

 

زمستان رخت خود بر دوش می آرد

که از آن گوشه ی دیوار نوروزی

به  خلوتگاه دلسوزی

رخت بر بندد

 

زمستان رفت

با خوبیها

با یکایک رنگ زشتی ها

زمستان با همه سردی و با سرمارفت ،

 تا تنها بمانیم ما

 

نسیم سبز نوروزیست

سراسر عشق و خودسوزیست

زمستان رفت ، چون آمد

زمستان با همه نامردمی ها رفت

 

صدای پای آب می آید

صدای پای آب می آید

 

      بهار دلاتون  پر طراوت  و رنگ چشماتون هفت رنگ زندگی رو همیشه سبز ببینه که آرامش آدمی در این رنگه ، روزگارتون غرق شادی و شادیاتون از عمق وجود نشأت بگیره .

 

گل

     

       باری صدای پای عزیزیست که نغمه جاودانگی از او جاریست ، در را می کوبند و تو را می خوانند ، بر خیز که نگاه تو در پس نگاه طبیعت بیدار می شود ، راز ماندگاری را بر نظاره های بهار باید جست ، آنگاه که کمترینها ، اوج می گیرند و نشاط را بر اوجا پراکنده گرند

       کوه در انتظار توست ، برخیز که وقت ، وقت رفتن زمستان است

      باید او را بدرقه گری مهربان بود که صداقت را در رنگ خود پنهان داشت

      باید او را تا درگاه رفتن برد و بوسه های دوباره بازگشتن را بر لبان او نشاند

      که باز هم ذوق دیدار او روزی تو را خواهد آزرد

     بهار آمده است برخیز که تو را می خواند .

 

       تا حالا شده قولی بدین و به اون عمل نکنین ، شاید بعضی ها بگن نه و بعضی ها بگن خیلی زیاد ، یا تا حالا شده قولی بدین ولی شرایط نگذاره به اون عمل کنین ، اینو دیگه میتونم به جرأت بگم خیلی زیاد براتون پیش اومده ، حالا می خوام یه موضوعی رو بگم و در مورد یه مسئله با شما حرف بزنم ، آخه اون گوشش به این حرفها بدهکار نیست و نمی خواد قبول کنه که گاهی وقتها نمی شه به اون حرفهائی که زدیم عمل کنیم ، نمی خوام بگم ، پس میشه هر قولی داد بعدش هم به اون عمل نکرد ، نه این شکلی نیست ، گاهی وقتها نمی تونیم همه چیز رو اونطور که دلمون می خواد پیش ببریم ، و شرایط هم همیشه وفق مراد ما نیست ، با اونکه ممکنه تصمیمی رو برای شرایط مطلوبی گرفته باشیم ولی باز هم ممکنه  اون شرایط مطلوب هیچ وقت حاصل نشه  .

      ساعت 10 صبح روز جمعه بود که کوله ی ، از دو روز پیش آماده خودمو برداشتم و با خداحافظی از دوستان از منزل خارج شدم ، اینبار قصدم دار آباد نبود ، سرکچال نبود ، پهنه سار نبود حتی کلوم بستک هم که کوله ، برای اون ، از دو روز قبل محیا کرده بودم ، نبود . دوباره پس از گذشت یک ماه و اندی از آخرین صعودم به توچال هوس توچال تو سرم بود ، آخه این آخرین کوهپیمائی من در سال 84 به شمار میره ، حیفم اومد حالا که اولیش رو با اون شروع کردم آخریش رو با اون تموم نکنم . ساعت 4 صبح بیدار شدم تا راهیه دیزین بشم و از اونجا کلوم بستک رو صعود کنم تا هم به قولم عمل کرده باشم و هم صعود ناکام هفته گذشته رو به سرانجام برسونم ، ولی فکر آخرین صعود به توچال ، به من اجازه نداد راهی بشم ، خوابیدم و اجازه دادم زمان بگذره ، می خواستم ساعت  برگشتم در تاریکی باشه تا برای یکبار دیگه شهر رو از اون بالا در زیر نور ستاره ها ببینم ، مثل اون آدمی که برای آخرین بار قراره یه تجربه رو تکرار کنه . سایه آفتاب رو سرم بود و سوز سرما هنوز جولانگاه شو ترک نکرده بود ، ابرها هم در پهنه آسمون می چرخیدند و هر از چند گاهی سایه ای بر سایه خورشید مینداختند . مسیر خلوت بود و گاه گاهی تعدادی که در شکل و شمایلهای متفاوتی بودند سکوت و آرامش رو می شکستند و منو به بالا بردن سرعتم در فرار از اون محل بیشتر مشوق بودند . صدای پر هیجان آب که از لابلای سنگهای ته آبراه به گوش می رسید شوقی رو به نمایش می گذاشت که نشون از انقلاب درونی داشت ، طبیعت یه شکل دیگه شده بود حتی از سنگها هم میشد صدای تحولی عظیم رو شنید ، شرایط با آخرین باری که از اونجا گذشته بودم کلی فرق کرده بود .

 

 

سنگ خاطره 2  

 

  سنگ خاطره 1

 

     اشتیاق رسیدن به قله اونقدر زیاد بود که نفهمیدم کی به شیرپلا رسیدم ، جائی که میعادگاه بیشتر آشنائیهای من با کوهنوردان به شمار میره ، کمی استراحت ، خوندن نماز ، صبحونه به وقت نهار و تجدید دیدار با دوستان زمان زیادی رو نگرفت و هنگامی که صعود رو شروع کردم ، دیگه هیچ کی بالا نمی رفت ، همون چیزی که خیلی دوستش دارم ؛ خلوت کوهستان . تا قسمتهای از مسیر شاهد بازگشت تعدادی از کوهنوردان بودم ولی پس از اون انگار توچال رو واسه من به وجود آوردن ، لحظاتی توقف در کنار سنگ خاطره که تن پوش سفیدش رو کنار زده بود اونقدر منو به وجد آورد که سرما رو از یاد بردم ؛ دلم نمی اومد بالاتر برم . هنوز هم میشد فرشی رو که خیریه آسمون پهن کرده بود در بیشتر مناطق دید ولی این فرشی نبود که موندگاری دائمی داشته باشه و باید در گستره ی دیگه ای بر زمین جا خوش می کرد و تشنگان دیگه ای رو سیراب می کرد ، و من همچنان می رفتم ؛ وزش باد علیرغم اطلاع رسانی دوستانی که قله رو صعود کرده بودند خیلی کم شده بود و انگار این آخر سالی زمین و آسمون هم می خواستند به اون لذتی که مدتها ازش دور بودم برسم ، فکر می کردم پس از این مدت جدائی دیگه نمی تونم سرمو در پیشگاه این عزیز بالا نگهدارم ، دیگه نمی تونم چشم تو چشم هاش بدوزم و حرف دلمو رو به آسمون به خدای اون داد بزنم ، دیگه نمی تونم با بچه هاس آسمون بازی های قدیمی مو دنبال کنم و دیگه نمی تونم به ماه زیبا سلام بدم ، ولی اینجوری نبود ، همه انگار دیگه می دونستند دلیل نیومدنم چی بوده ، انگار اونها هم عادت کرده بودند که هر از چند گاهی مدتی باید ازشون دور باشم .

 

   دل سنگ

     

      وقتی به قله رسیدم و سر به سجده شکر گذاشتم ، انگاری منو به زمین میخ کردند ، دستام بالا نمی اومد ، چشمام به اندازه یه سال با زمین حرف داشتند ، باد هم مثل همیشه سمفونی عشق و عاشقی شو برای ما کوک کرده بود . دلم نمی اومد پائین بیام ، دلم نمی اومد اون فضای دلربائی رو که برام تدارک دیده بودند ، ترک کنم ، دلم نمی اومد چشمام رو از چشمهای جانپناه دور کنم ، اینبار اون بیشتر از من بی قراری می کرد ، حق هم داشت ، اگه شما هم 4 یا 5 ماه عزیزی رو در آغوش بگیرین و دست نوازشش رو ، مدام رو سرتون حس کنین ، اگه شما هم 4 یا 5 ماه هر شب پای درد دلهای و حرفهای عزیزی بشینین ، شادی تون شادیش باشه و غم تون ، اونو هم غمگین کنه و الان بخواد بار سفرش رو ببنده و برای مدتی  ترکتون کنه ، حال اونو داشتین .

        آره قله دلش پر بود و با دیدن من ، انگار بغضش ترکید و اشک بود که جاری می شد ، آخه اون وقتی به یکی وابسته می شه دوری ازش  خیلی سخته .  ( منظور رفتن زمستونه )

 

 

ابر بر کلکچال

 

      پس از ساعتی با قول دوباره برگشتن ، از قله ، جدا شده و غروب نشده راهی پائین شدم ، تاریکی همه جا گیر شد که پس از نشاط و شعف حاصل از همصحبتی با یه آرامش دهنده دل ، خالی و سبک ، کنار سنگ خاطره نشستم و ساعتی به تماشای شهر آروم شده پرداختم . خیلی آروم بود ، نه بادی بود و نه سرمائی ، سنگ منم که انگار تازه از خواب بیدار شده  ، مبهوت منو نگاه می کرد و از اینکه اینهمه تغییر در من به وجود اومده بود متعجب بود . آره بهش گفتم این خودمم ، شاید دیگه اون عاشق ساده نباشم ولی مطمئن باش خودمم ، شاید نخواهی دیگه منو بپذیری ولی مطمئن باش منم دوست دارم تغيير کنم ، منم می خوام مثل خروش طبیعت به خروش بیام ، میخوام دیگه اون آدم اولی نباشم و یکی دیگه بشم ، یکی دیگه ای که عاشق تر باشه و ساده تر ، بهش گفتم خودتو آماده کن که باهات کارهای بسياری دارم و چه قولهائی رو که باید با کمک تو به سرانجام برسونم ؛ خودت رو آماده کن که بهار شده ، منم می خوام مثل بهار بشم ، می خوام بعضی چیزها رو بشویم ، می خوام چیزهای نو بخرم ، می خوام کهنه های زشت رو بریزم دور ، می خوام کهنه های زیبا رو جلا بدم ، می خوام .....

 

غروب

شاد باشين

************************************************************

از دوستم مهدی جعفر بابت عکسهای قشنگش ممنونم

 


کلمات کلیدی: