| تحويل سال |
| ساعت ۸:٤٤ ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٥ |
|
سلام
آسمون دلش گرفته بود و از همون اول راه ، نمی خواست روی خوش نشون بده ، انگار اونم در ماتم رفتن عزیزی ، غمگین بود و زانوی غم به بغل داشت ؛ آخه یکی نیست بگه تو دیگه چرا ! ، تو که هر جا میره باهاش میری و ازش جدا نمیشی ! ؛ ولی انگار این دوستی رو اونجا بیشتر از هر جای دیگه دوست داشت و به عشق همین بود که هر روز ، پس از گذر شب چشمهاشو باز میکرد و لبخندی به توچال می زد و با زمستون کلی حرف می زد ، ولی حالا چی ! ، دو سه روزه نه با توچال حرف زده و نه با زمستون ، میگه می خوام بمونم و شاهد اومدم بهار باشم ولی نمی تونم رفتن اون رو هم تحمل کنم . آره اون صدائی که میومد ، صدای آسمون بود که بغضش ترکیده بود و داشت گریه می کرد . فریادهای ترسناکی که من رو هم ترسونده بودند. نمی خواستم یه اونشب رو که یکی بیشتر در سال نیست در این فکرها باشم ، می خواستم بچه های آسمون اونشب ببینند که منم می تونم خنده کنم ، منم میتونم شاد باشم ، منم میتونم لبخند رو بر لبان نقش ببندم ، حتی اگه زورکی باشه و عمقی نداشته باشه ، ولی آسمون دلش خیلی گرفته بود . ساعت 17:15 بود که از سر بند راهی شدم ، قرار بود ساعت تحویل سال جائی باشم که سال گذشته هم اونجا نشستم و پس از رسیدن سال جدید با مادرم صحبت کردم ، آره وقتی سال 84 رسید اولین نفری که با اون حرف زدم مادرم بود ، تنهائی بین راه پناهگاه امیری و قله ، کنار یه سنگ نشستم و در حالی که باد سردی می وزید با مادرم حرف زدم ، گرمی میون صداش اونقدر زیاد بود که اصلآ سرما رو حس نکردم و پس از اون به عنوان اولین نفر در سال جدید ، وارد قله و جانپناه قله شدم ، امسال هم همین قصد رو داشتم ، اما امان از این ترافیک که کلی منو عقب انداخت . سرعت حرکت رو بالا برده بودم ، سنگینی کوله هم هیچ مزاحمتی ایجاد نمی کرد ، طبق برنامه ای که ریختم ، سر ساعت مقرر به شیرپلا رسیدم ولی هیچکی اونجا نبود ، جز دو سه نفری که قصد بالا رفتن داشتند و مسئولین شیرپلا ؛ هوا کاملآ تاریک بود و کمی هم باد سرد می وزید ، هنوز برف زیادی در اون منطقه به چشم می خورد و طبیعت رنگ بهار رو به خودش نگرفته بود ، نمازم رو خوندم و بطری هام رو پر از آب کردم ، لباس گرمی پوشیدم و آروم ، آروم راهیه بالا شدم ، شرایط طوری بود که مجال توقف در کنار سنگ خاطره رو هم نداشتم ، سلامی بهش کردم و آروم از کنارش رد شدم ، هر چی بالاتر می رفتم هوا سردتر می شد و آسمون تیره تر ، ابر بزرگی هم از دور روی قله جولان می داد ؛ نکنه سر وقت به اونجا نرسم ، اگه نرسم که دق می کنم ، می دونم در اون لحظه فقط مادرمه که چشم به تلفن داره و پدرم که احتمالآ یه نگاه به قرآن تو دستش داره و یه نگاهش هم به تلفن ، آخه یکی نیست بگه نامرد ، تو هم آدمی ! ، این روز ، این ساعت ، اینجا چه میکنی ! ، چرا اومدی اینجا !!!!!!!!.... میدونی اگه دلها به حرف میومدن ، اگه زبونی هم برای دلها تدارک دیده میشد ، اونوقت شاید میتونستم ، چیزهائی رو به دیگرون اعلام کنم که با زبون فعلی قابل اعلام وجود نیستند ، اونوقت شاید وضعیت با الان فرق میکرد ، اونوقت شاید منم این چند سال اخیر رو با خیال راحت ، مثل اون موقع ها ، مثل اون وقت هائی که همه ، دور یه سفره مینشستیم و به پدر که قران می خوند ، به مادر که چادر گلی شو مثل وقتهائی که میخواد نماز بخونه رو سرش داشت و زیر لب دعا می کرد ، به آبجی بزرگه که تند تند سفره هفت سین رو مرتب می کرد ، به داداش کوچیکه که سر به سر آبجی کوچیکه می گذاشت و به آبجی کوچیکه که ماهی درون تنگ آب رو تعقیب می کرد نگاه می کردم و خدا رو شاکر می شدم و زیر لب می گفتم : یا مقلب القلوب والابصار .... هنوز فاصله ی زیادی با پناهگاه امیری داشتم ، زمان هم انگار کسی دنبالش باشه ، زودی می گذشت ؛ قربون خدا برم ، یه آسمونی ساخته بود ، تا بهش نگاه می کردی اشک تو چشمات جمع میشد ، سرما هم لحظه به لحظه زیادتر می شد و باد هم در حال شدت گرفتن بود ، یعنی نویدی بر ماندگاری ، تازه نم برفی هم که اوایل راه می بارید ، بارون شده بود و با غرش بغض آلود آسمون به زمین می ریخت ؛ رو کردم به آسمون و بلند ، بلند بلند تو دلم که فقط خودش بشنوه و خودم داد زدم ، چیه ؟! چرا اینجوری ؟! چرا حالا که ما می خواهیم شاد باشیم ، همه چی دلگیر شده ؟! نیومدم غم ببرم ، نیومدم غصه ببرم ، اومدم راز تحول طبیعت رو بفهمم ، آخه منم می خوام متحول بشم ، میخوام مفهوم اون دعا رو لمس کنم . زیر پناهگاه امیری و کنار اون سنگهای بزرگی بودم که پناهگاه روی اونها ساخته شده ، نوری شدیدی چشمام رو زد و صدای مهیبی همه جا رو پوشوند ، چند دقیقه بعد ، یکی دیگه و یکی دیگه ، مثل اون آدمی که چند عطسه پیاپی میزنه و همه مجاری تنفسیش باز میشه ، دیدم آسمون از گوشه ی سقف رو سر کلکچال داره لبخند میزنه ، دیدم بچه های آسمون یکی یکی از پشت پرده ابر ، یواشکی نگاه شیطنت آمیزی می کنند و در صفحه گیتی پخش میشند ، اون ابر زشت هم که اومدن بچه ها رو می بینه مهربون میشه و راه خودشو به اون سمت قله کج می کنه . وقتی وارد جانپناه شدم ، وای ، کلی آدم اونجا بود ، و چه صدای آشنائی به گوش می رسید ، قصد موندن نداشتم و فقط می خواستم بعد از کمی استراحت خودمو تا سال باقی بود به قرارگاهم برسونم ولی مگه میشد عزیزی رو ببینی و بگذاری بری . علی ، مهدی ، بهمن ، سارا ، ایمان ، ....همه دور یه سفره ، سفره ی کوچیکی به پهنای یه دشت بزرگ ، پر از صفا ، پر از دوستی ، پر از محبت ، پر از لبخند ، پر از شادی ، پر از مهربونی ، پر از شیرینی پر .....و پر از عشق ، عشق به بودن ، عشق به ماندن و عشق به رفتن ، روی هم رفته لبریز و پر بود از هر چی بگی ، مگه میشد این سفره رو انداخت و رفت ، به قول یکی از همون آدمها قدر این سفره رو بدونین ، ما رو بیخود اینجا دور این سفره جمع نکردند ؛ ولی اون سفره چی ! اونو باید از یاد برد ! قانون فراموشی رو باید اجرا کرد ! حالا بیا و تصمیم بگیر ، بین موندن و رفتن ، ولی من موندم ، موندم به عشق اونهائی اونجا منتظر منند ، اون کسانی که این ساعت آخر سال رو انتظار می کشند تا تلفن زنگ بخوره ، بخدا منم منتظرم ، می خوام صدا تونو بشنوم ، می خوام دعاتونو که با اون زنده ام بشنوم . اینجاست که صدا میاد ، آره صدای خودشه ، صدای بابامه ، زمزمه مامان رو می شنوم که دارن می گن : یا مقلب القلوب والابصار ، یا مدبر الیل والنهار ، یا محول الحول والاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال و سال جدید جای سال قدیم رو میگیره ؛ به همین راحتی ؛ به همین آرومی ؛ به همین شیرینی ای . پدر ، مادر ، سال نو بر شما هم مبارک . پس از تحویل سال و دیده بوسی با دوستان جدید و علی که زودتر از من به پناهگاه رسیده بود تا ساعت 03:30 روز اول فروردین خواب یه چشمانمون نیومد ، رسیدن میکائیل و عمار که در بادی وحشتناک از قله برگشته بودند مزید این علت بود و پس از اون تا ساعت 07:00 صبح درون پناهگاه در حالی که آسمون لبریز از ستاره بود و ماه هم به آرومی بر اون نقش گرفته بود ، خوابیدیم و با صدای دوستانی که شب بدی رو در قله گذرونده بودند ( مهدی و عباس ) از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحونه و خداحافظی از دوستان که به علت شدت باد باز میگشتند ، راهیه قله شدم و هنوز از اون شدت باد شبانگاهی کاسته نشده بود . امسال هم مثل سال قبل به عنوان اولین نفر در سال جدید به قله رسیدم و سال نو رو به اون تبریک گفتم. این برنامه با توجه به وضعیت بد هوا و وجود بادهای خیلی شدید ماجرائی رو برای یکی از همنوردان کوه در بر داشت که خدا به خیر گردوند . میکائیل ( آشنای اکثر توچال نوردها ) ، کسی که سالها در شرایط مختلف جوی و موقعیتی ، کوه رو کنار نگذاشته ، به علت شدت باد و حرکت برفهای معلق در هوا و کمبود دید کافی به سمت راست مسیر خود ، در یال آخر ، منحرف شده و بر اثر شکست نقابی به سمت دره شمالی مسیر سقوط میکنه ، که از بخت خوب بر روی به قول خودش نقاب کهنه تری که این نقاب شکسته شده بر روی اون شکل گرفته بوده میفته ، ولی بازگشت به جایگاه اول بدلیل ارتفاع سقوط و دید کم غیر ممکن میشه ، دوستان هم که از شدت باد ، کاری ازشون بر نمیاد به جانپناه قله رفته و با نگرانی منتظر بهبود هوا میشند . میکائیل که از تلاش نا امید میشه ، ناگهان حضور دو حیوان رو در نزدیکی خودش احساس می کنه و ترس گرگ اندک امید اون رو هم ، ازش میگیره ، ولی پس از نزدیک شدن اونها متوجه مشه که دو سگند و در جهت رسیدن به سر یال مسیری رو جستجو می کنند ، میکائیل هم که ناامید شده بود به دنبال اون دو سگ از همون قسمت حرکت حیوون ها به سمت بالا حرکت میکنه و به همراه اون دو حیوون تا نزدیکهای جانپناه میره و خودشو نجات میده . شاید مکانی که میکائیل اونجا افتاده بود جای خطرناکی نباشه ، شاید در شرایط عادی به راحتی بشه از اونجا بیرون اومد ولی در اون شرایط ، مطمئنم اگه کس دیگه ای بود ، نجاتش فقط با خدا بود .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


