روزهای عيد
ساعت ٩:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٥ 

 

     سالی دیگه ای و برنامه ای دیگه ، سال 85 با وجود تموم ناکامیهام در سال 84 شروع شد و همون ابتدای سال ، وقتی در اون جمع نا آشنای دوستانه ( ساعت تحویل سال ) ، شاهد این تغییر و تحول بودم ، با خودم عهدهائی کردم و به خودم قولهائی دادم که نمی دونم میتونم به عهدها پایبند باشم و به قولهام عمل کنم یا نه ، روز آخر کاری سال گذشته بود وقتی دکتر کاردان ریاست بخشی که در اون کار میکنم رو ، دیدم ، یه چیزی بهم گفت که خیلی خندم گرفت ، او گفت : "یادته احسان ، سال قبل هم که میخواست تموم بشه یه خواسته هائی داشتی و یه قولهائی دادی ، چقدر به قولها عمل کردی ! و چقدر در جهت رسیدن به اون خواسته هات تلاش کردی !  منم مثل توام ، امسال هم یه قولهائی به خودم دادم ، ولی نمی دونم چند روز می تونم به اونها پایبند باشم . " راست هم می گفت ، این روزها چون همه جا بحث تغییر و تحوله ، جو گیر شدیم و از روی احساسات یه چیزائی میگیم و دوباره بعد از یکی دو هفته ، میشیم همون آدم قدیم ، میشیم همونی که بودیم ، بدون هیچ تغییری و بدون هیچ تحولی ، مگه میشه با یه لباس نو کردن ، یکی دیگه شد ، مگه میشه یه شبه ، همه چی رو کنار بگذاریم و کارهائی بکنیم که یه سال از اون دور بودیم ، ذات رو که نمیشه با یک شب عوض کرد ، فقط کلاهیه که سر خودمون میگذاریم و چند روزی رو به اون دل خوش میکنیم .

     با این پیش زمینه ، و با در نظر گرفتن اینکه من همون آدمم و باید از ریشه و بنیاد به اصلاح خودم بپردازم و از دل خوش کنهای لحظه ای دوری کنم ، چند روز خلوتی برای خودم ساخته بودم ، خلوتی که کمی هم خسته کننده شده بود ، اونجا بود که فهمیدم ، نه تنها از تنهائی لذتی نمی برم ، بلکه اگه تنهائی واقعی رو حس کنم ، دیگه آنی نمی تونم وجود داشته باشم ، اونجا بود که فهمیدم این اوقات شیرینی که تعریف تنهائی رو به اونها نسبت میدم ، تنهائی نیستند ، دنیای دیگه ای هستند که با دنیای ظاهری ما کلی فرق دارند ، دنیائیند پر از شادی ها ، پر از غمها و پر از شیرینی ها و تلخی ها ، که بعضی ها که تونستند شیرینی های اون رو لمس کنند ، دیگه نمی تونند از اون دست بکشند .

     ساعت  15:00 روز جمعه چهارم فروردین ، با کوله ای کوچیک تر از همیشه ، سبکبار ، عزم قله کردم و به این امید که خلوتی پیدا کنم و از اولین جمعه سال جدیدم بهترین بهره برداری رو کرده باشم ؛ مسیر خیلی شلوغ بود ، همه در حال بازگشت بودند ، دوستان وقتی در اون ساعت میدیدند که به سمت بالا میرم ، دیگه تعجب نمیکردند ، اونا می دونستند که زمان برای کوهنوردی مفهوم نداره ، اونا میدونستند که دل باید تشخیص بده چه وقت باید کوه رفت ، اونا هم اینو میفهمیدند ولی به قول یکی شون روزمرگی ها ، وابستگی ها ، دلبستگی ها ، و ها های دیگه ای هستند که این فرصت رو از اونا میگرند و اجازه نمی دند تابع دلشون باشند و به جبرها آویخته شده اند ، نمی دونم تا کی این فرصت به من داده میشه و تا کی می تونم در برابر این جبرها مقاومت کنم ! نمی دونم توان من چقدره! .

     آروم بالا میرفتم ، دیگه اون نیروهای قدیم در من نبودند ، ولی سرعت کم حرکتم بهانه ی خوبی بود تا بیشتر به اطرافم نگاه کنم ، بیشتر زیبائیها رو بچشم ؛ رنگ خاک داشت عوض میشد ، آبراهی که آب رو به پائین می برد بوی خواب رو  از بالاهای مسیر ، گرفته بود و نوید بیداری رو پراکنده میکرد ، آسمون چشمهاشو شسته بود و خورشید با دید باز خودش ، کوچکترین روزنه ها رو می پائید که مبادا ضعیفی اون زیر ها از تیر رس نگاهش دور بمونه و بی نصیب از محبتش بشه ، همه دست بکار بودند تا مفهوم تحول رو به نمایش بگذارند ، اونها جو گیر نشده بودند ، اونها تحت تأثیر احساسات نبودند ، اونا از ریشه خودشونو تکون می دادند ، اونها تنها نبودند ، اجتماعی که هدف داشتند و یه مقصود رو دنبال میکردند .

     از شیرپلا که گذشتم ، دستی منو به سوی خودش کشید ، دستی که بارها و بارها در زمین خوردن ها عصای دستم شده بود ، دستی که به من آموخت ، هر زمین خوردن یه موفقیت بزرگ می تونه باشه ، دستی که پوچی رو از من دور میکرد ، دستی که شیرینی اون دنیائی که وصفش رو آوردم ، برام ساخته بود .

     نشستم کنار اون سنگ ، اون همدم تنهائی ها ، سر روی شونه هاش گذاشتم و صورتم رو به سمت شهر گردوندم و رقص نور و بازی چراغها رو به تماشا نشستم .

     بادی نسبتآ خنک شروع به وزیدن کرده بود ، مسیر کاملآ خلوت بود و ستاره ها ، آسمون رو چراغونی کرده بودند ، ماه انگار به مهمونی دیگه ای دعوت شده بود و نمی خواست ضیافتی رو که تدارک دیده بودند  با حضور خودش پر جلاتر کنه ، لرزش نور شهر ، سایه ها رو در دامنه های جنوبی به رقص در می آورد  و قدمهای کوتاه من ، فاصله ها رو کم می کرد و منو به آسمون نزدیکتر . برف نشون خودشو پاک میکرد و سنگها خواب زمستونی رو تا زمستون دیگه وداع میکردند ، همه چی در تغییر بود و این تحول رو با تمام وجودم حس می کردم . ابرهای کوچکی با وزش باد در دل آسمون به بازی مشغول بودند مثل زمانی که سرعت حرکت فیلمی رو در دور تند گذاشته باشی ، رو سر قله با سرعت ، چپ و راست میرفتند ، باد جهت حرکت نداشت ، انگار اون هم بازیش گرفته بود و هر لحظه از جهتی تازیانه حریرش رو بر سر و صورت میکوبید .

     وقتی از زیر به سنگهای بزرگی که پناهگاه امیری روی اونها ساخته شده ، نزدیک میشدم ، قله ای میدیدم که برج و باروئی بر بلندای اون وجود داشت ، که هیچ راه نفوذی برای اون تدارک دیده نشده بود و زمانی که باز میگشتم و دورها رو نگاه میکردم ، شعله ی مشعلهائی رو میدیدم که نورشون با باد کم و زیاد میشد ، لشکری که به انتظار فرمانی بود تا به این باروی عظیم حمله کنه و اونو در اختیار خودش بگیره .

     مدتها بود در این شرایط و در خلوتی به این زیبائی دیداری با قله نداشتم ، هر بار به بهانه ای از کسب اون منع می شدم و به بهانه ای به خواسته خودم نمی رسیدم ولی اینبار شرایط اونقدر محیا شد که نه تنها در کنار سنگ خاطره ساعتی نشستم ، قله رو هم کوته زمانی به تصرف خودم در آوردم و دیگه خالی از همه ی اونچه که خواسته نامیده میشه و با شادمانی از این موفقیت دیگر ، که تکرار هر روزه اش برای من ،  بسی شیرین تر از هر صعود دیگه ایه ، به سمت پائین سرازیر شدم .   

 


کلمات کلیدی: