| الوند |
| ساعت ۸:٠٢ ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸٥ |
|
مونده بودم این ایام عید رو چه برنامه ای اجرا کنم که حداقل فکر نرفتن به خونه و ندیدن پدر و مادر منو آزار نده ، نمی گم برنامه های کوه می تونند جایگزین دیدار والدین و به طور کلی خونواده بشند ، ولی برای راضی کردن خودم باید یکی دو برنامه قابل قبول داشته باشم تا بتونم سر خودم رو کلاه بگذارم ، لذا با اولین پیشنهادی که از طرف میثم شد موافقت کردم تا به اتفاق یکی دیگه از دوستان ، قله غ(ق)زل همدان رو صعود کنیم ، قله ای که ارتفاع چندانی نداره و در بین قله های ایران جز قلل معروف به شمار نمیره ، ولی کنجکاو بودم از طبیعت بکرش بهره ای ببرم ، بعد از اون هم به اتفاق همین دو دوست که تا بحال از نزدیک ندیدمشون آبشار تله زنگ رو جایگاهی برای چند روز آخر عید در نظر گرفته بودیم ، لذا صبح روز هفتم با تغییر برنامه در افراد شرکت کننده راهیه همدان شدم ، شاید... و برادرش هم از سنندج به سمت همدان میومدند و اون دوستمون بدلیل مشکلاتی نتونست با ما همراه بشه . وقتی برای اولین بار میثم رو دیدم ، هر دومون کلی جا خوردیم ، طبق گفته خودش باید جالب باشه کسی رو که مدتی ارتباط تلفنی باهاش داشتی و چهره ای از اون برای خودت ترسیم کردی ، حالا بخواهی ببینی و با تجسمات خودت ، اونها رو مقایسه کنی ، خیلی جالب بود ، من اصلآ فکر نمی کردم اون صدائی که پشت تلفن می شنیدم این شکلی باشه ، حتی عکسهائی که از او دیده بودم با چهره اصلیش کلی فرق داشتند . پس از آشنا شدن و برداشتن وسایل به سمت روستای برفین که مبدأ صعود به قله غ(ق)زل به شمار میره حرکت کردیم ، روستائی که برای میثم یادآور لحظات درد آوریست ؛ هنوز به روستا نرسیده بودیم ، توده ای ابر زودتر از ما بر منطقه حاکم شد و فضائی کاملآ ابری و بارشی رو فراهم کرد ، مختصر نهاری که شاید.. زحمتش رو کشیده بود ، درون ماشین خوردیم و مونده بودیم با این شرایط جوی ، حرکت کنیم یا نه ، بارش بارون هم ، همون اندک انگیزه حرکت که در ما وجود داشت رو به کلی ازمون گرفت و رعد و برق هم مجبورمون کرد بازگردیم ، ولی ما آدمهائی نبودیم که از میدون در بریم و بدون نتیجه به خونه برگردیم . کوله ها رو مرتب کردیم و با لباسی مناسب ، راهیه الوند شدیم ، الوندی که ابر روی سرش می چرخید و ثبات ناپایداری هوا رو ، اندک تابشهای خورشید از بین می برد ، راه طولانی نبود و مسیر ، مسیری آشنا برای ما به شمار میرفت ، ساعت حرکت ما بعد از ظهر بود و شلوغی آدمهائی رو که پای آبشار یا پای کتیبه ای که در دل کوه کنده شده بود بخوبی میشد دید ، دربندی برای همدانی ها ، جائی باصفا و خوش آب و هوا ، تفریگاهی برای گذران لحظاتی در شادی .
مسیر پر شیب زیر پناهگاه میدان میشان که از کنار آبریزی گذر داشت رو ، برای رسیدن به پناهگاه انتخاب کرده بودیم ، کوله های سنگین مون کمی سرعت رو ازمون گرفته بودند ولی ما عجله نداشتیم و از طبیعت تازه جون گرفته منطقه هم بهره می بردیم ، که بوی زندگی تازه نشسته بر زمین از اون به مشام میرسید ، زمان زیادی رو در پناهگاه نموندیم و به سمت تخت نادر حرکت کردیم و هنوز از پناهگاه دوم فاصله زیادی نگرفته بودیم که توده های ابر ، همون اندک دستهای نوازش گر خورشید رو هم از ما گرفتند و تندر آسمون ، به صدا در اومد و بارش بارون و برف شروع شد ، کمی برفهای روی زمین رو هموار کردیم و جای دو تا چادر در کنار اون پهنه زیبا محیا شد . شب بود ، برف از چهارسوی ما به چادر می خورد ، بازی باد با برفها ، اجازه نمی داد که تشخیص بدیم ، این بارش از کدوم سمت اومده و چراغ های چشمک زن آسمون هم ما رو در برزخ موندن و بازگشتن گیج کرده بودند ، نگرانی هم لحظه ای دست از سر ما بر نمی داشت ولی گرمائی اونجا بود که اجازه نمیداد ، اون شب رو به پناهگاه برگردیم . بخصوص وقتی بارش یکدست و زیبای برف که همبازیش اون رو ترک کرده بود ، می دیدیم اونقدر میثم رو وسوسه کرده بود که صبر نداشت صبح بیاد و همون شبونه قصد صعود به الوند و کلاغ لانه تو سرش می چرخید ولی من فقط خوابم میومد . تا حالا شده صبح که از خواب پا می شین ، ببینین دورتادورتون رو برفی یه ست و دست نخورده پوشونده و جا پای هیچکی رو اونها نباشه ؟! انگار قدم تو دنیای دیگه ای گذاشتین ، انگار رو ابرها راه میرین که هیچ رد پائی روی اونها نمی مونه ، انگار به قدرتی رسیدین که می تونین رو آب ، رو هوا ، روی زندگیه بکر قدم بگذارین ، انگار تازه متولد شدین .
چهار نفری راهیه الوند شدیم و برف مثل چراغی که نیم سوز شده و پر پر میزنه ، از آسمون پائین میومد ، باد هم که قانون نداشت و چقدر به این بی قانونی که باد از اون تبعیت می کرد حسرت می خوردم ، قانونی از بی قانونیها و الوند به یکباره از میون ابرها بیرون اومد و زیبائی خودشو به نمایش گذاشت ، نمایشی که از تلاش و همت بزرگانی چون زنده یاد اسماعیل زاده و اسماعیل زاده ها به یادگار داشت . لذت همجواری با الوند اونقدر زیاد بود که پس از خستگی ناشی از تلاش زیاد برای رسیدن به مسیر جانپناه کلاغ لانه و ناکام موندن به دلیل وجود برف و مه شدید و مسیرهای بهمنی ، در کنار همین قله زیبا دوباره استراحتی کوتاه بهانه ای شد ، بیشتر با او باشیم و از با طبیعت بودن لذت فراوانتری ببریم . و باز هم پایان و وداع که شیرینی وصال را همیشه به تلخی وداع بخشیده ام ، نمیدونم کی و چه وقت دوباره می تونم اون لحظات زیبای با الوند بودن رو در کنار اون دوستان درک کنم .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |





