اونجا کجا بود ؟
ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ 

   

  

      هوا حس گرمی ، به همراه داشت ولی هنوز از سوزی که با باد همراه بود میشد رفتن زمستونه بار بر دوشی  که عزم سفر داشت ، رو دید ، سکوت بر خلاف انتظاری که داشتم بر همه جا حاکم بود و بوی آرامش به مشام می رسید ، جمعیت آروم آروم میومدند و می رفتند و هیچکی کاری به کار دیگری نداشت ، هر کی تو حس خودش بود و حال خودشو داشت ، معمولآ وقتی وصفی از اون مکان میشه ، از آرامشش میگن و حضور قلبی که میشه اونجا کسب کرد ، منم قبلن اینها رو گفته بودم ولی اینبار میخواستم واقعآ بفهمم که جو منو تحت تأثیر قرار داده بود یا منم چنین آرامش و حضور قلبی رو اونجا حس کردم .

    نور آفتاب وقتی به زمین صاف و براقش میخورد ، چنان به چشمم منعکس میشد که مثل نیزه ای اون رو میخواست از کاسه خارج کنه ؛ در و دیواراش هر کدوم به نقشی تزئین شده بود که هنر معماری رو برای قرنهای بعد به یادگار میگذاشت ؛ اینبار مبهوت اون همه عظمتی شدم که بر پا شده بود و عظمت و شکوه خودش رو فراموش کردم .

     یه گوشه نشستم و بی اختیار به جای گفتن ذکرهائی که دائمآ در اطرافم به گوش میرسید و به اون سفارش شده بودم ، به آدمها نگاه کردم به اونهائی که هر یک به رنگی و هر کدوم به شکلی بودند .

     یکی کلاه داشت ، یکی شال ؛ یکی ابا داشت ، یکی خال ؛ یکی امید داشت ، یکی حال ؛ یکی هوا داشت ، یکی مال ؛ یکی دوماد بود ، یکی عروس بود ، یکی فقیر بود ، یکی صغیر بود ، یکی کبیر بود ؛ یکی سرباز بود یکی مأمور بود ، یکی معذور بود ؛ یکی کتاب داشت ، یکی نقاب داشت ، یکی دعا داشت ، یکی نوا داشت ؛ یکی می خندید ، یکی میگرئید ؛ یکی عرب بود ، یکی عجم بود ، یکی کلیمی ، یکی مسیحی ؛ یکی سخن داشت ، یکی کفن داشت ، یکی عمو داشت ، یکی بابا داشت ؛ یکی تنها بود ، یکی جدا بود ، یکی به دیوار ، یکی چه بیمار ، یکی با قرآن ، یکی با ایمان ، یکی ....

     هر کی یه چیزی داشت ، تا بحال به این موضوع دقت نکرده بودم ، اینهمه آدمهای متفاوت با خواسته های متفاوت رو یکجا می تونم  ببینم ، هنوز از این فکر بیرون نیومده بودم ، که منظره قشنگی رو دیدم ، صحنه ای که بارها و بارها شاهدش بودم ، ولی تا حالا از کنار اون به سادگی و به راحتی گذشــــــــــــــتم ، پدر و فرزند خردسالی که به زحمت روی پاهاش می تونست بایسته ، چه عاشقانه روبروی هم ایستاده بودند و بر یک مهر سجده میکردند ، سجده در مسیر قبله ای که یک محیط دایره با هم فاصله داشت . خنده ام گرفت ، ولی با خودم گفتم خنده نداره ، بلکه باید به اون اندیشه کرد ،  این صحنه جای تفکر رو تو ذهنم باز کرد ، اون بچه چی میگفت ! با کی حرف میزد ! چشمش به دهن باباش بود و فقط مثل بابا ، لباشو تکون میداد ، مثل بابائی که یه روز اونهم لباشو مثل باباش تکون میداده ، اون چی با خدا میگفت ! سجده که میکرد ، باباشو می پائید ؛ او به باباش نگاه میکرد ، بابای او به کی نگاه میکرد ! او از باباش تقلید میکرد ، ما از کی داریم تقلید میکنیم ! به اون بچه خندیدم ، به اون کودکی که مظهر پاکیه ، مظهر طهارته ، مظهر صداقته ، آره به اون بچه خندیدم ، خنده ای که بوی گریه داشت .

    وقتی به اون لحظه و لحظه هائی که در اون مکان قرار داشتم فکر میکنم ، تا حالا یادم نمیاد ، اونجا تونسته باشم فکرم رو متمرکز کرده باشم ، تا حالا یادم نمیاد تونسته باشم به اون آرامشی که خواسته ی منه رسیده باشم ، درست مثل اون قطب نمائی که در چند میدان مغناطیسی قرار میگیره ، فکر منم تمرکز نداشت و هر لحظه به یه سمت میرفت و نفهمیدم علتش چی بود.

 


کلمات کلیدی: