زو شمخال ۲
ساعت ٥:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ 

 

     آروم تر از دوستان و در حالی که چند سال آینده رو مقابلم میدیدم ، کنار اون آبراه کوچک که زمانی بستر آب های حجیمی بوده ، قدم زنان جلو میرفتم و افسوس اون چند سالی رو میخوردم که در کنار این همه زیبائی بودم و از اون بهره ای نداشتم ، بساط صبحونه در کنار چشمه ای که پس از دو ساعت از آغاز حرکت به اون رسیده بودیم بهانه ای به من داد تا کمی بالا برم و از ارتفاعی بیش از کف دره به اون پیچ و خمها نگاه کنم ؛ اونقدر مجذوب اون صحنه ها شده بودم که دلم نمی اومد پائین بیام و محیای حرکت بشم ، صدای دوستان که گذر زمان رو می دیدند ، منو به خودم آورد و به آرومی از همون مسیری که بالا رفته بودم باز گشتم و به هیچ وجه نمی شد ، اثری از وجود آدمیزاد رو بر اون بلندا حس کرد ، اونقدر از اینکه احتمال میدادم اولین نفری هستم که در اون مکان قرار می گیره به وجد اومده بودم که سر از پا نمی شناختم و تنها اواخر راه بود که رد پای بسیار ، بزهای کوهی توجه منو به خودشون جلب کردند .

زو شمخال

زو شمخال

زو شمخال

 

زو شمخال

 

    هنوز از پیاده روی ما ، با زمانی که صرف صبحونه و توقفهای بین راهمون شده بود  ، ۴ ساعت نمی گذشت که به مکانی رسیدیم ، با نام حمام ، محلی که با مختصر انحرافی در امتداد راهمون به سمت چپ ، به بن بستی ميرسيد ، سقفی که از حاشیه اون قطرات آب فرو میریخت و زیر پای خودشو خیس میکرد ، وجود چشمه ای زیبا در دل سنگ که انگار سنگتراش طبیعت با ظرافت و دقت تمام اونو در دل اون سنگ بزرگ کنده بود ، ما رو از نعمت آبی زلال بهره مند می کرد ، سنگی که به شکل قیف از بلندا آب رو به اون سطح میرسوند . بساط نهار ، استراحت و طبیعت بکر اطرافمون که به تازگی ، آثاری از اون تهاجم وسیع رو به همراه داشت ، رفتن زمان رو در خودش پنهان نمود که اصلآ نفهمیدیم چطور ساعت 14:00 شد ، ساعتی که دیگه باید از اونجا خداحافظی میکردیم و باز میگشتیم و تمام اون مسیری که رفته بودیم رو از زاویه ی دیگه ای میدیدیم ، با اونکه بارها و بارها در طول مسیر باز میگشتم و اون سنگها و دیوارهای بلند رو از جهت دیگه ی اون نگاه میکردم ، ولی اگه بارها و بارهای ديگه ، به نظاره گری یک نقطه پرداخته میشد ، باز هم شوق دوباره دیدن اون لحظاتی از وقت بازگشت رو به خودش اختصاص میداد .

 

زو شمخال

 

زو شمخال

 

حمام

    

!!!!!!!!!!؟

 

    همین طور که راه بازگشت رو پیش گرفته بودیم و از مناظر بدیع و زیبائی که شکل گرفته بود بهره می بردیم ، برای لحظاتی شاهد عشق و زندگی در بلندای ممکنمون بودیم ، اونجائی که رنگش آبیه و اسمش آسمون ، ما ته دره بودیم و اون سه تا و اونهائی که ما نمیدیدم در اوج ، چنان نمایشی رو به تصویر می کشیدند که شاید بیش از ربع ساعتی ما رو از رفتن متوقف کرده بودند و انگشت در دهان حیرت و نفرت فرو نموده بودیم ، حیرتی از سر وجود عشق به بودن ، به ماندن ، تلاش برای بقا ، برای وجود ، برای اونائی که یه جائی چشم در انتظارند ، عقابی بال به وسعت آسمانها باز نموده بود و بر آشیان دو پرنده کوچک حمله ور میشد و آندو که جلوه گر ایثار و فداکاری بودند ، در برابر این هجوم به دفاع می پرداختند ، دفاع در برابر حمله ای که سمبل بقاست و تا دور دستها راز ماندگاری را هجوم متقابل میدیدند .

     با اونکه به اواخر راه نزدیک میشدیم ، خستگی در من راه پیدا نکرده بود و همونجا با خودم عهد کردم ، در وقت و زمانی دیگر و طی فرصتی مناسب ، این دره رو به طور کامل تا انتها یعنی اونجائی که دوآب نامیست و دورونگر منطقه ای طی کنم و لذت درک اونجا رو با گزارشی در خور ، به دوستان تقدیم نمایم . انشاء ا...

 

زو شمخال

 

زو شمخال

**************************************************************

از دوست خوبم محمد باقری بابت عکس های قشنگی که در اختيارم گذاشتند خيلی ممنونم . 

 


کلمات کلیدی: