اين و آن...
ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ 

 

سلام

      

     نمی دونم ساعت چند بود که به پای دربند رسیدم ، دربندی که به بند میکشه تا به بند کشیده بشه ؛ و سربند ، مکان آغازین حرکت همیشگی من به سوی سرزمین دوستیها و رفاقتها ، دوستی ها با آنچه دست و پا بندها ، منو از اونها نهی میکنند و دوری رو بهترین انتخاب بر میگزینند ، زندگی اینه ، میرم کوه چون به قولی احساس میکنم به اون نیاز دارم ، شاید خنده دار باشه و شاید از بعضی دیدگاهها نیاز احساس نشه ، ولی زمانهائی هست حس میکنم فقط یه شرایط خاص میتونه منو آروم کنه ، این شرایط خاص رو سالها در چیز دیگه ای کسب میکردم ولی حالا چی ! دیگه اون شرایط برام محیا نیست ، دیگه جبر زمونه منو از اون اوضاع دور کرده ، لذا کوه رو انتخاب کردم ، و به تصور خودم بهترین و کامل ترین انتخابی بوده که در طول دوران زندگیم داشتم  .

     اون شب هم برای یه تنهائیه دیگه ، یه احساس دیگه به دامن طبیعت رفتم ، به جائی که باز هم به قولی مادر همه موجوداته ، بی سبب نیست که آرامشش غیر قابل وصف و بیانه ، مگه فراموش کردیم هر وقت دلمون میگیره و سر روی زانوی مادر میگذاریم ، و بند بند انگشتهای اونو در لابلای موهامون حس میکنیم ، از هزار و یک دارو و درمان برامون موثر تر و مفیدتره ، طبیعت که مادر اصلیست ، پس چه جای تعجب میتونه وجود داشته باشه ، وقتی قدم به دامن پر خیر و برکتش میگذاریم و سر بر زانوان مهر و محبتش فرود میاریم ، رنگ نور عشق رو به وضوح در چهره مهربونش می بینیم ، چهره رئوفی که آغوش باز کرده و با شوق وافری چنان لبخند بر لب داره که فراموش می کنیم آدمی هستیم و غرق وجودش میشیم .

    مسیر رو تنها طی نمی کردم ، وجود همدمی مهربون که مدیست غرق دریای اون شدم  ، همراهی خوب برای من بود ، ما یکی شده بودیم که با شدت بیشتری از لذت طبیعت بهره ببریم ، لذا در تلاطم خروشانی افتاده بودم که در وجود اون شکل گرفته بود ، شاید هم وجودش از اون تلاطم موجود شده بود ؛  ولی دریائی بود که دمی آرامش بر ساحل اون مشهود نبود و خروش و جوشش غیر قابل وصف اون رو هر رهگذری با وجود ظاهر آروم رویه ش میتونست ببینه ، وصف کارون رو سالها به این شکل شنیده بودم ، ظاهر سطحیه اون آروم و صبوره ولی امون از جریانات زیرينش ؛ اونم این شکلی بود .

     دیگه تاریکی یواش یواش همه جا رو فرا میگرفت و باز هم مثل قدیمها ، یکی یکی بچه های آسمون از گوشه ، کنار خونه شون سرک میکشیدند و برای بازی اون شبشون بازیچه ای رو به جستجو مشغول بودند و باز هم ماه ، با آرامش همیشه گی ، از ابرهائی که سر راهش نشسته بود عبور میکرد و به زحمت نگاهش رو به اطراف میپراکند تا گرگ بزرگ سیاه آسمون به سراغ بچه هاش نیاد .

     با اونکه زمستون تموم شده و بهار جای اون رو گرفته ، بارشهای اخیر ، مختصر برفی رو بر ارتفاعات به نمایش میگذاشتند ، ولی گرما  همونطور که امون ما رو بریده بود و عرق رو بر سرو صورت ما می نشوند ، رد و آثار سفیدیها رو هم یواش یواش پاک میکرد و بلند فریاد میکشید که باور کنید زمستون رفته ، بهار شده .  تازه اینجا بود که ما رسیدیم به سنگ خاطره و چه بسیار گفتنی های ناگفته ای که با دلم داشتم و نمی تونستم بهش بگم ، آخه نمی دونین اون دوباره دیونه شده و طاقت اون حرفها رو نداره . حرکتمون اونقدر آروم و با طمئنینه بود که اصلآ فراموش کرده بودیم هنوز تا قله کلی راه مونده و ما خیلی عقبیم ، اصلآ اونقدر در اندرونی ها و اثرات بیرونیها غرق بودیم که کلام هم برای ساعاتی از ما دور شده بود  و هر یک به دنیای خودمون فرو افتاده بودیم و فارغ از دیگری و اونچه که در پیرامون ما موجود بود سپری میکردیم که انگار سیر تنهائی رو به واقع ، تنهائی حس میکردیم .

     کوهنوردیهای الانم با قدیم کمی فرق کرده ، حداقل میتونم بگم شاید شکلش عوض نشده ولی دیدگاه و تفکرم نسبت به کوه کلی تغییر کرده ، دیگه مثل اون وقتها به اطرافم نگاه نمی کنم ، دیگه مثل اون وقتها اون زیبائیهای خفته و پنهان رو نمی تونم ببینم ، انگار هر چه زمان بیشتر میگذره ، لوح سفید وجود من ، تیره تر میشه و نگاهم رو به خیلی چیزها محدودتر میکنه ، موهبتی که خودم بانیه از دست دادنش هستم . دیگه نمی تونم مثل اون وقتها تلاش اون کفش دوزک رو در جای پای آدمی بر برف ببینم که چطوری برای زندگی تلاش میکنه ، دیگه نمی تونم اون گلهای ریز سفید رو که در لابلای سنگ سخت رشد کرده حس کنم ، دیگه صدای پرنده ها رو که برای پیدا کردن دونه ای بین توده ای برف شادمانی میکنند بشنوم ، دیگه نمی تونم کنار زدن خاک رو توسط اون آبراه کوچیک که به زحمت خودش رو به سطح زمین رسونده نظاره گر باشم . آره همه ی اینها رو به وضوح می بینم ، می شنوم ، حس میکنم و نظاره گر هم هستم ولی اینها کجا و اونها کجا .

      


کلمات کلیدی: