| سکه |
| ساعت ٧:٤٢ ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ |
|
از وقتی که نوشتن رو در این فضای مجازی آغاز کردم ، شوق دیدن کسانی که مطالبم رو میخوندند اونقدر برام زیاد بود که هیچ فکر نکرده بودم یه روزی میرسه از رسیدن به این شوق پشیمون می شم و افسوس اینو خواهم خورد که چرا اطرافیانم فهمیدند اونچه رو که میخونند کی نوشته . همیشه دوست داشتم به شکلی مطلب بنویسم که هر مراجعه کننده ای به اون ، مطالب رو با توجه به تفکرات خودش تفسیر کنه و داستان پشت ماجراها و نوشته ها رو خودش بسازه ، وقتی عزیزانی منت بر بنده میگذارند و مطالب رو میخونند ، منو بشناسند ، دیگه با پیش زمینه قبلی میان و لذت خوندن مطلب رو در صورتی که لذتی در اون باشه ، با دیدگاههائی که از شخصیت بنده دارند ، از بین میبرند . کارم خیلی سخت شده ، دوست دارم بنویسم ، ولی دوست ندارم نوشته هامو کسی به خودش نسبت بده و از من دلگیر بشه ، دوست دارم حرف دلم رو بدون سانسور و بدون دغدغه ی اینکه به کسی جسارتی شده باشه بنویسم ، ولی دیگه نمی تونم ؛ چون دوستانی هستند که با شناخت من ، نوشته ها رو میخونند و بدون در نظر گرفتن این مطلب که بیشتر نوشته های یه پست ، فقط مختص اون پست نیست بلکه بهانه ی برای بیرون ریزی اندرونیها در اون غالبند ، دلخوریهائی رو به انواع و اقسام ترفندهای مودبانه اعلام میکنند . پشت و روی اون سکه برنامه منو از تصمیمی که گرفته بودم کاملآ عوض کرد ، کلی وسایل با خودم برده بودم . اصلآ آمادگی اجرای برنامه نسبتآ سنگین داراباد به توچال رو نداشتم ، هفته ها میشد به همین بهانه و بهانه بدی هوا از رفتن به اون مسیر که خیلی دوست داشتنی و به یاد موندنیست سر باز زده بودم ، ولی این هفته مثل جرقه ای که منبع اون نامشخصه اون سکه رو از خونه برداشتم و ساعت 04:20 بامداد روز جمعه 22/02/85 سر قرار حاضر شدم . وقتی سکه هوا رفت ، هر چرخشش منو هزار دور چرخوند ، ولی وقتی نشست آب سردی بود که بر سر من ریخته شد ، باید خداحافظی میکردم و مثل شبهای ماه رمضون به دارآباد میرفتم ؛ از اون دوست عذر خواهی کردم و با کوله ی سنگینم که بیش از یک برنامه یه روزه وزن داشت از کنار اون نقشه اول راه با سرعتی که از من نبود در مسیر قرار گرفتم . ساعت ، 05:30 بامداد رو نشون میداد و من استارت کار رو زده بودم ، شیب اول راه زهرچشم خودشو نشون داد و درد در عضله های پا رو به روی من آورد ولی مثل همیشه اونقدر خودمو غرق در فضای منطقه کردم که خودش بارش رو بست و رفت یا بهتره بگم مثل یک بچه خوب کناری نشست و فقط نظاره گر شد . هنوز خورشید خودشو نشون نداده بود که از مجاورت لوله آبی که از چشمه معروف منطقه سیراب میشد گذر کردم و از خنکای اون آب خودم رو بی بهره نگذاشتم ، آبی که دو شب زیبای ماه مهمانی خدا رو به یادم می آورد ، اون دو شبی که یکه و تنها رو تیغه ها نشانه های اون رو به وضوح دیدم . از سمت راست سنگهای بزرگ بالا سر اون لوله در امتداد مسیر خودم بالاتر رفتم تا نشانه های طلائی خورشید رو در اون بلندا در بغل بگیرم و فقط برای خودم نگه دارم و غافل بودم از این که اوج و عظمت اون همه جا رو فرا میگیره و سدی مانع پراکندگی او نیست ، شقایقهای ضعیف منطقه که از دوری آدمیزاد سوء استفاده کرده بودند در گوشه کنار مسیر خودی نشون میدادند و پس از گذر زمانی کوتاه به پاس و شوق این موهبت الهی که دمی رو آزادانه سربرافراشته بودند خودشون رو نثار همون خاک میکردند و پس از اون میتونستی چهره پکیده و آویزون اونها ، که کاملآ بی حال و بی رمق شده اند رو تا نابودی کامل ببینی ، شوق و شادابی همون اندک دقایق زندگی شون که به کمتر از یک روز میرسید ، اونها رو در همون ساعات سرافرازی چنان بشاش نشون میده که انگار دنیا در بست در اختیار اونهاست و به تمام و کمال به کامیابی هستی دست پیدا کردند . ولی ما مجبوریم به همین راحتی از کنار اونها بگذریم و این به اوج رسیدن و به فنا نائل شدن رو با چشمهای خودمون ببینیم ؛ به همین سادگی .
دیگه روی یال رسیده بودم و از دور میتونستم مسیر کم شیب روی خط الرأس منتهی به قله رو به خوبی ببینم ، که خودش بهترین مشوق من در تسریع حرکتم بود ، وقتی پس از مرور خاطرات اون شبها با اون ماه زیباش و ستاره ها که با من بازی میکردند به جانپناه قله رسیدم تا صبحونه بخورم ، شوق دیدار با مسیر تیغه ها اونقدر در من زیاد شده بود که استراحتی چند دقیقه ای من رو سرحال آورد و بدون خوردن صبحونه به سمت تیغه ها به راه افتادم ، مسیری که خلوت و آرومه ، مسیری که خودتی و خودت و دو پرتگاه بزرگ در چپ و راستت ، هر غفلتی حق انتخاب یکی از اون مسیرهای سقوط رو بهت نشون میده ، چیزی که مدتهاست در تمام زندگیم آرزوی اون رو داشتم ؛ اعتقاد دارم هر غفلت و کوتاهی در زندگی به فراخور ارزشمندی اون (معیار تعیین ارزش ...؟!) یک چنین پرتگاههائی رو میطلبه و باید سقوط ها نیز از مرحله نامی خارج بشند و به مرحله تحقق برسند ؛ قسمتی ار مسیر به کمک رفت و آمدهای افراد به صورت پاکوب در اومده ولی روی سنگها نمی شه پاکوب هموار درست کرد ، من هم از همون آغاز راه بر روی لبه ی تیز سنگها رفتم و با دستانی باز ، چون پرنده ای بازیگوش که تازه بال و پر در آورده با حفظ تعادل حرکت ميکردم ، قسمتهائی از مسیر هم میطلبید دست به سنگ برده و با حمایت ، گیره ها و شکافهای سنگی جلوتر برم و بی محابا در قسمتهائی ، از سنگی به سنگ دیگه بپرم به این امید که آج های سابیده شده ی کفشهام منو بر روی برآمدگی سنگ های سر راهم نگه دارند ، تکیه گاهی نامطمئن در نامطمئنی امن ، آره میگم امن ، تعجب هم ندارد ، وقتی دلت میگیره ، وقتی احساس میکنی به کسی ، به چیزی ، به جائی نیاز داری ، یه حس می خوای که تو رو درک کنه ، تو رو بفهمه ، از همه ی اون چیزهائی که قلبت رو تو مشت شون گرفتن و فشار میدن ، نجات بده ؛ یه پناهگاه می خوای ، که اون میتونه خونوادت باشه ، همکلاسیت باشه ، استادت باشه ، میتونه دوستت باشه !!! ، به اینها که اعتماد نداشته باشی اون دلت میشه ، گوشت میشه ، زبونت میشه ولی باز هم میبینی ، رسوا میشی ، هیچکی نمی تونه راز تو رو نگه داره ، هیچکی نمی تونه تو رو به اون حسی که دوستش داری برسونه ، همشون یه جای کارشون لنگ میزنه ، حتی دوست ، تاکید میکنم حتی دوست ، با خودت هم نمی تونی کنار بیائی ، یه جا بهت پشت پا میزنه ، باهات همراه نیست ، ولی اونجا رو فقط میتونم بگم که امن امن .
سکوت راه رو فقط پریدن یکباره دو کبک بازیگوش ، نوای دلخراش کل یا بز کوهی ، فریادهای کلاغی کاملآ به رنگ شب ، که ترس و وحشت رو در خودش پنهان داشت ، نغمه سرائی اون پرنده کوچیک که لابلای گلهای قشنگی که از بین سنگها بیرون رو نگاه میکردند دنبال حشره میگشت ، خش خش سنگریزهای زیر پام که منو به عمق اون دره ها دعوت می کردند ، وز وز مگس ، حرکت بوته ها ، وزش باد ، شالاپ شلوپ آب درون بطری نیمه پر داخل کوله و آواز اون آدمی که پای دره به جمع آوری گیاه کوهی مشغول بود ، میشکست ؛ همشون لذت بخش بودند . وقتی به اواخر مسیر تیغه ها نزدیک میشدم ، گروه بزرگی رو دیدم که در دو زیر گروه جدا از هم ، همون مسیر رو با آهستگی تمام عبور میکردند و با وجود افراد به ظاهر با تجربه ای در میون اونها بی احتیاطی بزرگی از یکیشون رو شاهد بودم ؛ بدلیل کمبود آب در محلی که برای استراحت انتخاب کرده بودند ، عضوی از آنها که سن نسبتآ کمی داشت در روی نقاب خطرناکی با ضربات پا حفره ای ایجا میکرد تا بتونه از برف زیرین لایه ی روئی که تمیزتر بود برای خوردن برداره ، اگه اون نقاب می شکست ، تا ته دره فقط میشد اونو با چشم همراهی کرد . با سرعت از کنار اونها گذشتم و اجازه ندادم تعدد نفرات و شلوغی اونها ، خلوتم رو با طبیعت ازم بگیرند و وقتی از دور به اونها نگاه میکردم می تونستم تخمین بزنم که ساعتی زمان می خواست تا اون گروه بتونه به مکان فعلی من برسه . پس از عبور معبری که کاملآ سنگلاخی بود به پای پیازچال رسیدم و فقط باید اونو بالا می رفتم تا در مسیر نسبتآ هموار خط الرأس لزونها قرار بگیرم ، یادآوری کنم که در هنگام تراورس با شیب تند به سمت بالا و جهت راست مسیر حرکت از اون مسیر سنگلاخی ، وجود سنگ چین های راه توسط کوهنوردان کمک بسیار خوبی برای منحرف نشدن از مسیر اصلیست ، یادمه یه بار پس از گذر از یکی دو معبر نامیزون در برنامه های قبل کلی به دردسر افتادم و بالا پائین رفتم تا تونستم با زحمت و خستگی زیاد به راه اصلی برگردم .
دیگه گرسنگی اجازه نمی داد قدم از قدم بردارم و ساعت کمی از 10 صبح گذشته بود ، همونجا بساط کردم و صبحونه مختصری خوردم و پس از کمی استراحت و هم نوائی با باد و خورشید ، رو به سوی پیازچال حرکت کردم ، خستگی ناشی از حرکت سریع طی کردن مسیر ، سرعتم رو کاملآ پائین آورده بود و با آرامش بر بلندای اولین ارتفاع قرار گرفتم و از اونجا بود که میتونسم خط الرأس رو تا جانپناه توچال با دیده تعقیب کنم ، این مسیر هم مثل تیغه ها کاملآ خلوت و دوست داشتنیست ، فقط هر از چند گاهی با کوهنوردی روبرو میشی که غرق در خودشه یا با تعدادی که از با هم بودن در اون خلوت لذت می برند . با اونکه هوا کاملآ گرم شده ولی هنوز میشه آثار برف حجیم رو در قسمت هائی از مسیر به وضوح دید و هنوز برای طی کردن اون راه باید نرمی برف رو هم بر زیر پا حس کرد . همصحبتی و همراهی با کوهنوردی جوان و قدیمی که هر از چند گاهی دل را با صفای کوه جلا می بخشه باعث شد حداقل سرعت و حداکثر زمان را برای رسیدن به قله در اواخر مسیر انتخاب کنم و این خودش درس دیگه ای بود . باز هم قله ، بوسه بر خاک پر برکتش که بسیار دلها را بی هیچ چشم داشتی مکرر و مکرر به سوی خودش می خونه و سجده به بارگاه مقدسش ، خستگی رو از تنم زدود ، اصلآ فلسفه کوهپیمائی برای من همینه .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |



