جمعه
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٥ 

 

سلام

     هوای کوه تو سرم داد میزنه ولی نمی تونم برم ،  تو خونه نشسته ام (جمعه ) ، خونه ای که چند سالیه جمعه ها من رو نمی دید و نفس راحتی میکشید ، امروز در و دیوار این خونه یه جور دیگه به من نگاه میکنند ، همشون انگشت به دهن گرفتن و با تعجب مبهوت تصمیم این هفته من شدند ، یکی نیست بهشون بگه من همون آدمم ، من همون آدمی هستم که هیچ جمعه ای رو بدون اونها نمی تونستم سر کنم ، ولی نمی دونم امروز چه شونه ، مثل جن دیده هائی هستند که هر سمت خونه میرم دیدشون فقط به سمت من سوق پیدا میکنه ، اصلآ همه امروز یه جور دیگه دارن نگاه میکنند ، حتی اون مهمون عزیزی که به خونه مون اومده از حضور من متعجب شد ، یعنی چی ! یعنی کارم اینقدر تابلو بوده که به این واضحی نظر اونا رو جلب کرده . خودم هم به شک افتادم ، امروز یه جور دیگه ست ، مثل اون قدیم ها شده ، برام خیلی سخته ولی یه جورائی هم شیرین و هم جالبه ، نه حوصله ی انجام کارام رو  دارم ، نه میتونم یه جا ساکت و آروم بشینم ، خیابون رو هم که خدا خیرش بده ، وقتی میرم قدمی بزنم ، انگار یکی دنبالم میکنه ، تندی میرم و یه مسافت دور رو چرخی میزنم و زودی میام خونه ، نه حوصله کسی رو دارم ونه میتونم با تنهائی دمساز بشم ، دوستان هم که خدا همیشه  سلامتی بهشون بده یا کوه تشریف دارن یا اونقدر غرق زندگی هاشون شدند که نمی شه سراغی ازشون گرفت ، اصلآ چرا باید به سراغشون برم ، یه روز جمعه ست و میخوان استراحت کنند و یا در کنار خونواده تفریح برند ، دیگه اون روزها گذشت ، اون روزهائی که جمعه هامون پر بود از شلوغی ، پر بود از هیاهوی جمع هائی که آروم و قرار نداشتند و آرزوی داشتن جمعه ای با آرامش رو داشتیم . یه روز یکی می گفت :" از زندگیم سیر شدم ، خسته شدم ، برام تکراری و یه جنبه ای شده ، علیرغم تنوعی که درونش وجود داره ، یکنواخت شده ، از روزی که ازدواج کردم ، هر هفته زندگیمون رو کوه بودیم ، همسرم عشق کوه تو سرشه و بهترین تفریحش رفتن به کوه یا دیدن دوستان کوهیست ، برای من هم جالب و دوست داشتنی بود ولی فکر میکنم دیگه تکراری شده ، دیگه خسته کننده است ." این دوستمون راست میگه ، کسی که پا به کوه میگذاره حداقل برای از دست ندادن آمادگی ، ناچاره هفته ای یکبار اونجا باشه ، دیگه اونجا میشه جزئی از زندگیش ،  درست مثل غذا خوردن ، مثل نفس کشیدن و اگه به هر دلیل کنارش بگذاره یکی از شاهراههای زنده بودنش رو بریدن ، شاهرگ رو نمی گم ، یکی از راههائی که دلیل زنده بودن برای اون شده رو عرض میکنم .

     خودم هم نمیدونم چرا این مطالب رو مینویسم ، مگه عشق نیست که آدمی رو به سوی معشوقش جهت میده ، این چه معشوقیه که شور و هیجانش کم نشدنی ست ، شاید باشند آدمهائی که سالها و سالها از عمرشون رو صرف رسیدن به این معشوق کردند ولی باز هم ،  هر بار ملاقاتشون میکنی میگن " اگه بشه این هفته هم برم کوه ، چقدر خوب میشه " فرقی هم نمیکنه که کدوم کوه برند ، شاید بارها و بارها یه ارتفاعی رو بالا میرند و دوباره پائین میان ولی باز هم ذوق صعود همون مسیر رو در چهره اونها میتونی پیدا کنی ، خستگی ناپذیرند ، اصلآ اینجوری زندگی رو انتخاب کردند ، اونا آدمهای پاکی هستند که پاکی رو از دل مادر طبیعت به ارث بردند ، اونا آدمهائیند که به این کار بر خلاف ادعای خودشون اعتیاد پیدا نکردند ، چون هر صعودشون یه صعود تازه است و تکرار در کار نیست ، راز ماندگاریش هم ، به همین خصوصیتشه . اونا رو در انجمنها و فدارسیونها نمی تونی پیدا کنی ، نمی گم بقیه مثل اونها نیستند ، بلکه فقط میخوام بگم اونها کوه رو برای دلشون انتخاب کردند ، نه برای چیز دیگه ای . وقتی گوشه _ کنار تاریک ارتفاعات پیداشون میکنی و پای صحبتهاشون میشینی ، از خودت خجالت میکشی و از همه اون برخوردهای زشتی که با این آدمهای بی ادعا شده شرمنده میشی ، آدمهائی پر از تجربه که خودمون بانی دفن تجربیات اونها میشیم ، ما کارمون شده استفاده و بهره برداری از اونهائی که فقط هیاهو دارند و راز بودن رو در این هرج و مرج جستجو میکنند و غافلیم از عزلت نشینهائی که شرم اجازه نمیده کسی صداشون رو بشنوه . تجربیاتی پنهان که کلاسه شده نیستند و سبک افسانه وار رو با خودشون دارند .

      آره این هفته رو خونه نشستم ، چون به دلایلی شرایط اونجا رفتن رو نداشتم ، خجالت میکشیدم از خودم ، از کوه ، از آدمهاش ، از همه اون کارهائی که انجامشون دادم و اصول خودم رو پامال کردم ، اصولی که با بی تفاوتی ، بی پایه و بی اساس شون کردم ، یه روزی با خودم میگفتم اگه من هم بتونم سبک اون آدمهائی رو که وصفش رو بالا گفتم پیدا کنم ، دیگه آرزوئی نخواهم داشت ، اگه بتونم صفای نهفته در دلهای اونها رو به خونه قلبم راه بدم ، دیگه آرزوئی نخواهم داشت ، ولی راه رو ، مسیر رو بد رفتم ، رو به سمت اونچه که فکر میکردم درسته ایستادم ولی قدمها رو وارونه برداشتم و در هر قدم به جای جلو رفتن عقب میرفتم ، به راست میرفتم ، به چپ میرفتم و فقط روبرو ایستادن در راه انتخابی رو  ، توجیه کارم داشتم .

     من دارم چی میگم ، چی رو میخوام برسونم ، هدفم از این حرفها چیه !؟

     دارم میگم منم به قول همون آدمها معتاد کوه شدم ، این یه هفته ای رو که بنا به دلایلی ( امیدوارم ماندگاری نداشته باشه) به کوه نرفتم ، انگار خیلی چیزها رو ازم گرفتن ، انگار مثل همون پرنده ای هستم که اسیر شدم و بالهام رو چیدن که نتونم پرواز کنم ، رو شونه هام بال رو میبینم ولی توان پرواز ندارم . دائم از خودم میپرسم ، اگه یه روزی بنا به شرایطی دیگه نتونم در اون مکان قرار بگیرم ، نتونم تنهائیهامو با اونجا قسمت کنم ، نتونم کنار سنگ خاطره ام بشینم ، نتونم سجده بر خاک قله بگذارم ، چه تدبیری میشه کرد ، این هفته رو بنا به دلایلی کوه نرفتم ، تا شاید تمرینی باشه برای اون روز.

 


کلمات کلیدی: