| زنگی از کوه - قسمت پنجم |
| ساعت ٦:٠٦ ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ |
|
زنگي از كوه اينكه گفتم نا اميد نميشم دليلي برايش دارم ، دليلي كه برميگرده به تاريخ 17/08/81 همان زماني كه برنامه هاي انفرادي من تازه جان ميگرفت ، ماه رمضان بود ، كوهنوردي من تازه به اوج رسيده بود و شوق رقابت و فكر رسيدن به اوجها مرا بيشتر به سمت كوه راهي ميكرد ، اصلا خسته نميشدم ، خستگي جسمي را نميگم ، چرا كه هر انسان سالمي در پي فشارهاي زياد بدني دچار خستگي جسمي خواهد شد ، گاها از شدت خستگي شبها ناله ميكردم يا از شدت درد به خود مي پيچيدم به طوري كه اطرافيانم مرا متهم به خود آزاري ميكردند ، ولي واقعيت اينگونه نبود ، حداقل در مورد برنامه هاي بعد از تاريخ مذكور اينگونه نبوده ، بله ميگفتم خسته نميشدم ، نه از لحاظ جسمي بلكه از جنبه روحي ، تازه احساس ميكردم دنياي تازه اي پيدا كرده ام و پا به زندگيه جديدي گذاشته ام ، تولدي دوباره ، هميشه با خودم ميگم كاش زودتر به تهران ميامدم و يا زودتر در اين شرايط قرار ميگرفتم ، شايد عمر زيادي را بدون استفاده از اين نعمت از دست داده ام ، ولي به قولي ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است ، از حالا هم ميشه شروع كرد لذا شروع كردم . هنوز برنامه هاي من به صورت هفتگي شروع نشده بود ، كم و بيش در فرصتهاي مناسب به كوه ميرفتم ، و هدفي جز قله در سر نداشتم ، اهميتي نميدادم كه از كجا ميرم و يا در راه با چه آدمهائي روبرو ميشوم ، با چه شرايطي برخورد ميكنم و يا چه خطراتي ميتونه مرا تهديد كنه ، نگاهم از كوه فقط رسيدن به قله بود ، اونهم به خاطر حس برتري جوئي و بلندپروازي هاي انسان ، نه هدف ديگري . تازه 19 بار بود كه موفق شده بودم در چند برنامه گلگشت و كوهپيمائي شركت كنم و رو آورده بودم به اجراي برنامه هاي انفرادي ، اونشب رو خوب يادم مياد ، گفتم ماه رمضان بود و چون روزه ميگرفتم نمي تونستم برنامه اي رو براي يك ماه داشته باشم ، عشقم قله بود لذا به برنامه هاي كوتاه و پائين كوه اصلا فكر نميكردم ، يا كوه نميرفتم يا بايد قله رو صعود ميكردم ، شيرپلا ، اميري ، ايستگاه 5 ، كلكچال و پلنگچال واسم معني نداشت ، فقط قله توچال رو ميديدم ، خيلي ناراحت بودم ، با روزه كه نميشه كوه رفت ، آدم هم گرسنه ميشه و هم خيلي تشنه ، آسيب زيادي هم به كليه ها وارد ميشه ، شبونه هم غير ممكن بود ، هنوز آشنائيم با كوه آنقدر نشده بود كه بتونم شبها به كوه برم . ساعت 11:00 شب بود كه ميخواستم بخوابم تا بتونم سحر بيدار شم كه تلفن زنگ زد ، ولي كسي جواب نداد ، شماره صفر تنها شماره اي بود كه ميشد ديد ، با خودم گفتن مردم چه حوصله اي دارند اين موقع از شب مزاحم ميشن ، سپس به خواب رفتم ، ساعاتي از خواب من نگذشته بود كه دوستم من رو از خواب بيدار كرد ـ تلفن كارت داره ـ . اين موقع از شب كي ميتونه باشه ! ، با خواب آلودگي گوشي رو گرفتم مادرم بود ، گفت ميخواسته شب اول كه نشده ، شب دوم را براي سحري خوردن توسط ايشان بيدار بشم ، خيلي خوشحال شدم ، ازش تشكر كردم و بدون خوردن سحري دوباره به خواب رفتم ، صداي عجيبي پس از به خواب رفتنم از خواب بيدارم كرد ، زنگ تلفن بود كه با صداهاي درون خوابي كه مي ديدم قاطي شده بود ، امشب خونه ما چقدر تلفن خور داشت ، گوشي رو برداشتم ، دوستان خواب بودند و با آنكه به تلفن نزديكتر بودند انگار صدائي نمي شنيدند ، - الو بفرمائين ، - شما ؟ ، - آره خودم هستم ، ـ ميرم ، اما فردا نه ، - چرا ؟ ، - گفتم شما ؟ ، - الو ، الو ، الو ......... .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


