خوابيم يا بيدار !!!!!
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸٥ 

 

     در عجبم از اونچه که بر سرمون میاد ولی درسی از اون نمی گیریم .

     این دو جمعه ای که نتونستم کوه برم و خونه نشستم ، بهترین فرصتی بود تا پیرامون اتفاق برنامه ی قبل ، خارج از ضعفم در مورد رعایت اصول ایمن در کوه و نکات آموزشی که میشه از این حادثه بیان کرد بشینم و کلی فکر کنم ، ولی دریغ و افسوس از ذره ای  نتیجه که برای خودم هم قابل استفاده باشه ، در این ماجرا علاوه بر بی توجهی هام به آموزش هائی که دیده بودم ، موضوع دیگه ای بیشتر از همه فکر من رو به خودش مشغول کرده ، موضوعی که برای دیگران نمی دونم ولی برای خودم غیر قابل هضم و پذیرش شده  .

     سه ماه قبل میشینی واسه یه روزائی برنامه میریزی ، برنامه ای که قراره عده ای رو به یکی از اون مکانهای زیبائی که می تونه در دل طبیعت وجود داشته باشه ببری ، دریاچه اوان رو میگم و یکی دو جای دیگه در همون اطراف ، یعنی چی ؟ یعنی اینکه در این تاریخ نباید جای دیگه ای بری . یک ماه قبل به پیشنهاد یکی از دوستان در همون یه روزهائی ، باید همراه کسانی بشی که قراره برای اولین بار دماوند رو صعود کنند ، اونا به حضور تو اعتماد کردند و برنامه ریختن ، پس باید باهاشون بری ، ولی تو برنامه دیگه ای داری و علیرغم همه تمایلت و تمام خواستنهات ، مجبوری بهشون جواب نه بدی ، با اونکه میدونی این نه گفتن تو یعنی نه به خیلی چیزها . دو هفته قبل از طرف کسانی که مدتهاست آرزوی با اونها بودن در یه برنامه رو در سر می پرورونی در همون یه روزائی پیشنهاد دریاچه ولشت رو میدن ، جائی رو که دنبال فرصت بودی تا از اون هم لذتی ببری ، ولی روزگار رو ببین باز هم مجبوری نه بگی و اون جمع دوست داشتنی و خودمونی رو فدای برنامه ای که از قبل ریختی بکنی ، روز قبل از آغاز حرکت همون برنامه یه روزائی ، اون وقتی که هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بودی  ، با خبر میشی اونائی که وقتی جمع میشدند اسم آریانا رو میساختند ، جائی رو میخوان صعود کنند که برات قشنگ و آرزو بود ، اونا سهند و خط الراس هاش رو بر گزیدند ولی فقط افسوسش باهات می مونه ، چون تو قول دادی و تو برنامه داری .

     دوست داری علم کوه  رو ببینی ، بینالود رو ، سبلان رو ؛ دوست داشتی اگه راه میداد توچال به دماوند رو و هزار تا فکر و برنامه ی دیگه که چون برنامه قبلی  داشتی اونها رو کنار گذاشتی و فکرشون رو از ذهنت خارج کردی  .

     یه زنگ ، یه تلفن

- : غلام  سلام  ببخشید که نتونستم بیام تمرین ، اصلآ یادم رفت شماره رو برات SMS  کنم ، شرمنده ام

* : سلام ، خوبی ، مخلصیم ، چه خبر ، تو خوبی ! اشکال نداره ، هفته بعد انشاء ا...

* : راستی نمیائی دنا ، جمعیم ، خوش میگذره

- : کیا هستند ؟ 

* : می شناسی شون ، عباس و محمد و یکی دو تا دوست و آشنا

- : نه من برنامه دارم ، نمی تونم

* : خوش میگذره ها ، حتمآ بیا ، حتمآ بیا

     وقتی این حتمآ بیا ها رو می شنیدم دوست داشتم هیچ برنامه ای پیش روم نبود و حتمآ می رفتم ، اونجا دیگه من نبودم که می خواستم برم ، بلکه حتمآ می خواستن منو ببرند و نمی دونم چرا ؟!!!!!!!!!!!

     بدلیل عدم هماهنگی  و عدم تامین بودجه ، برنامه اون یه روزها بهم خورد و نمی دونم چرا از میون همه اون شرایط دنا رو برگزیدم ، وقتی رفتیم اونجا نمی دونم چرا از میون خط الراس چپ و راستمون ، اون قسمت خط الراس رو انتخاب کردیم و علیرغم اون شرایط و با وجود محیا بودن مسیر، روز اول رو به روز دوم رسوندیم تا سرمای شبونه تاثیرش رو بر برف نشسته بر اون شیب تند بگذاره و نمی دونم چرا ، منی که کوله رو برداشتم و راه بازگشت رو پیش گرفتم ،  به چه صدائی دوباره راهی اون مسیر شدم ! چرا چشمام بسته شد ! چرا خطر رو ندیدم ! چرا صبر نکردم تا از حمایت اون گروه نشسته بر زمین بهره ببرم ! اونائی که ، خودشون پیشنهاد دادند ،صبر کنم ؛ میگم خدا چقدر آدم رو می خواد دوست داشته باشه ، خودمو نمی گم ،  اونی رو میگم که منو به این برنامه دعوت کرد ، اونی رو میگم که دعای پدرش بدرقه راهش بود ، اونی رو میگم که خودش میگه : " بابام وقتی به من میرسه همیشه میگه ، اگه تمام غم و غصه دنیا رو سرم باشه ، وقتی غلام رو میبینم ، همشون یادم میره " اینجوریه که یکی بلاگردونش میشه و یکی پیش میفته تا اون شامل دعای خیر پدرش بشه ، آخه غلام هم قرار بود از اون مسیر گذر کنه .

  


کلمات کلیدی: