| اتوبوس واحد |
| ساعت ٢:٠۱ ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٥ |
|
دو ساعت نشستن درون اتوبوس واحد برای رسیدن به تجریش ، اونهم در حالیکه مجبوری حرفهای اون پسرک تپل رو گوش کنی ، نمی دونم بگم عذاب آوره یا خنده آور ، حرفهائی که از بابای خونه شروع می شد تا دختر پسر خاله ی عموی همسایه ی دوستش ، با اون آب و تابی که تعریف میکرد اصلآ دلم نمی اومد حرفهاش رو قطع کنم ، آخرش هم خودش پس از کلی حرف زدن عذر خواهی کرد و گفت : " مثل اینکه سرت رو به درد آوردم ، خیلی حرف زدم ، ببخشید ." سپس با صدای مادرش پا شد و رفت . دیگه طاقت نداشتم و نمی تونستم خونه بشینم ، کوله کوچکی بستم و ساعت 21:00 روز پنجشنبه پس از خوندن نمازم در مسجد سربند ، در دل تاریکی شب ، یکه و تنها عازم کوه شدم و وقتی در آغاز مسیر قرار گرفتم مثل همه شبهائی که کوه میرفتم ، دوباره صدای جیغ های اون پرنده رو از میون درختهای اول راه شنیدم ، فریادهائی رو که تا حالا نتونستم بفهمم چی رو داره صدا میزنه و با آواز چی رو زمزمه میکنه . هوا تاریک بود و اون دیوارهای بلند و سنگچین شده ی آغازین راه مثل زندونی که منو در خودش اسیر کرده و فشار میده ، فشار قبری شد و منو در تاریکی مطلقی فرو برده بود ، زندونی که علیرغم مشکلم در حرکت کردن ، منو با سرعت زیادی از اونجا دور کرد . هنوز شروع نکرده بودم ، درد عمیقی ، در قسمت چپ قفسه سینه و تخت پشتم احساس کردم ، دردی که با خودم گفتم ، احتمالآ نمی ذاره یه امشب رو با کوه خلوت کنم ، دردی که ارمغان و هدیه برنامه قبل من بود . وقتی راه افتادم ، با اینکه میل زیادی به دیدار دوستان داشتم ، آرزو کردم قسمتی از مسیر رو خودم باشم و خودم ، دوست داشتم دوباره در طول راه خلوتی رو که شب به ما هدیه میده با وجود عزیزی از دست ندم و بتونم برای ساعاتی در اون مکان مقدس در مورد اونچه که طی دو هفته قبل بر من گذشته بود با بهره وری از سکوت و آرامش کوهستان تفکر کنم و دلم رو بسپارم به پاکی اون تا جلا پیدا کنه ، مثل اون صاف بشه و کینه کدورتهاش رو پاک کنه ، غمش رو بیرون بریزه و شادابی رو به ارمغان بگیره . اونشب نه تنها راه خلوت بود که هیچ ، آسمون هم از حضور همه اونهائی که همیشه با من بودند خلوتی رو برگزیده بود ، باد گرمی می وزید و هر از چند گاهی در لابه لای درختها و بوته های سایه گستر مسیر در دل ظلمتی وحشتناک فرو میرفتم و دریغ از حرکتی و جنبشی ؛ صدای لالائی آب که از همون اوایل راه همراه من شده بود ، گاهی خشم میگرفت و خفته ها رو به بیداری دعوت میکرد تا به عنوان نوازنده آوای خواب ؛ شیب که سمبل کوه به شمار میاد در برابر دردی که در کالبدم داشتم ، سر خم میکرد و به مانند یاری گری مهربون ، استقامت رو در وجود من زنده گر بود که لذت صعود رو با تلخی درد توأمآ به همراه نداشته باشم . ساعت طولانی پیمودن مسیری که همیشه زودتر به آخر میرسید ، بهترین بهانه ای بود تا بیشتر از با طبیعت بودن لذت ببرم و حس در کنار سنگ خاطره بودن رو بیش از پیش درون خودم برانگیزم ، لذا پس از عبور از کنار شلوغی شیرپلا در حالیکه آب سردی از چشمه مسیر برداشته بودم ، سنگ خاطره رو بهترین مکان برای استراحت و توقف برگزیدم و هیچ چیز برام در اون لحظه شیرین تر از گذاشتن سر ، بر شانه های مهربونش نبود ، شانه هائی که ، رو به شهر داشت و روشنائی اون . اندک استراحت ، نیروی رفته رو بازگردوند و با آغاز حرکت دوباره و استقرار بر فراز بلندی ، دوباره می شد نوای دل انگیز آب رو از دورها ، از اونجائی که مأمنش رو ترک گفته بود شنید ، انگار تقدیر اینجوری نوشته بود که نوازنده طبیعت ساز ناکوک آب رو از آغاز راه تا اونجا ، همراه کنه ، اونقدر این نوا بر دل می نشست که می طلبید ساعتی رو ، رو به سمت چشمه بزرگ بین راه نشست و جاری شدن آب رو از اون مسافت نسبتآ دور نظاره گر بود . وای چه شب زیبا و دلربائی به سراغم اومده بود ، از نوازش باد گرفته تا آواز پرنده هائی که نمی دونم چرا اونوقت شب به نغمه سرائی مشغول بودند ، از سایه کوه گرفته تا نقش آفرینی ابرهائی که چون پاره های رنگ هر کدومشون شکلی به خودشون میگرفتند و تصویری رو در مخیله مون به نمایش میگذاشتند ، از گذر کوهنوردا گرفته تا نگاه جانپناه که از دور شمارش معکوس رسیدن رو شروع کرده بود . حالا اگه این همه صفا رو در کنار همون موضوع درون اتوبوس قرار بدی فقط یه چیز میتونه این صعود رو تکمیل کنه ، اونهم هم صحبتی با کسی که بارها و بارها در طول مسیر دیدیش و اون هم تو رو دیده ولی اینبار این پناه تاریکی بود که ناشناخته بودنمون رو دلیل خوبی برای با هم صعود کردمون ، بهونه کرده بود . و باز هم قله ، یه سجده دیگه ، یه آرزوی دیگه ، یه نگاه دیگه ، یه طلوع دیگه ، یه گذر شب دیگه و یه آغاز روز دیگه ، زندگی اینه ، چه بریم بالا ، چه بیائیم پائین ، چه اوج بگیریم ، چه سقوط کنیم ، میگذره و اخم به ابرو نمیاره ، این مائیم که با بالا پائین رفتن هامون ، می خواهیم رنگش رو عوض کنیم و غافل از اینیم که اون راهش رو داره میره .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


