| سه چال به خرسنگ ۱ |
| ساعت ٦:٤۱ ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٥ |
|
ساعت 03:30 بامداد روز پنجشنبه 8 تیر ماه سال 1385 بود که رسیدم میدون صادقیه ، هنوز دوستان نیومده بودند و سکوت و تاریکی همه جاگیر شده بود ، دم رو غنیمت دونستم نماز صبحم رو کنار ایستگاه اتوبوس خوندم ، نمازم تموم نشده بود که مهرداد در حالی که کوله منو به دوش میکشید با اشاره گفت :" نماز خوندی بیا " و پس از اونکه همه جمع شدیم به سمت کرج و از اونجا جاده چالوس به راه افتادیم که در قسمتی از مسیر راه به سمت دیزین از جاده اصلی جدا میشد . برنامه این بارمون کلون بستک نبود ، این دفعه به این منطقه نیومده بودیم که با خاطری ناخوشایند اون رو ترک کنیم ، اینبار راه طولانی و زیبای سه چال به خاتون بارگاه رو انتخاب کرده بودیم و وجود مهرداد کسی که قبل از حرکت ، مسیرها و قله های بین راه رو از روی نقشه های در اختیارش حسابی زیر رو میکنه و با توجه به ریز بینی دقیقی که از پیرامون اطرافش در طول مسیرها داره ، راهنمای خوبی برای گروه به شمار میاد ، او نه تنها به نقشه ها و راهنمائیهای دیگران توجه میکنه که هیچ ، تجربه صعودهای قبلی خودش رو هم به خوبی محفوظ داره . ساعت 07:30 صبح پس از خوردن صبحونه و بستن وسایل و پذیرائی کامل توسط پشه های تازه از خواب برخواسته ، از منتهی الیه شرق محوطه هتل دیزین که به ورودی جاده خاکی گردنه دیزین - هتل متصل میشه رو به سمت شمال ، شیب اول راه رو از میون بوته های بلند علف و گیاه بالا رفتیم ، هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که به جاده ای بدون تردد وسیله نقلیه برخوردیم ، در اصل چون طی کردن پیچ های این راه فرعی زمان بر بود از پائین به صورت میانبر هر از چند گاهی اون رو قطع میکردیم ، که پس از چند برش جاده با رسیدن به ساختمانی در بالادست از مسیر ما خارج شد و در مکانی قرار گرفتیم که منو پرواز میداد به قدیمها به اون روزهائی که در پی شکار پرنده و مار کانال ها و دره های نزدیک شهرمو (قوچان) می پیمودم ؛ بوی علف دیوانه کننده بود ، هوای پاک کوهستان اونقدر دوست داشتنی ست که وقتی درونش پا میگذاری دوست نداری از اون بیرون بیائی و آرزو میکنی شرایطی فراهم بشه تا بیشتر اوقاتت رو در اونجا بگذرونی . پس از اینکه منطقه نسبتآ همواری رو با شیب ملایم پشت سر گذاشتیم در ابتدای مسیر صعود زیرک چال قرار گرفتیم ، قله ای که پس از کمی بالا اومدن ، با سنگهای سیاه شاخصش از دور ، روبروی خط حرکت ما قرار می گرفت ، سنگینی کوله و آسیب دیدگی دنده ها در برنامه دنا که هنوز بهبود کامل نیافته بود از همون اول راه خودش رو نشون داد و فکر رسیدن به قله رو بیش از لذت بردن از منطقه در درون من ایجاد میکرد ، لذا هر قله ای که پیش رویمون قرار میگرفت دعا میکردم بعد از اون روی خط الرأس بیفتیم و از حرکت در شیبهای تند در امون بمونیم ولی غافل بودم . راه هنوز ، رو به سمت شمال داشت و زیرک چال رو با اون شیب تند اول راهش پشت سر گذاشته بودیم و چال گردن هدف بعدی ما بود ، این قله ها اونقدر در پستی و بلندی اون مسیر گم شده بودند که پس از گذر از کنارشون در حالی که بر روی یال منتهی شده به پای سه چال قرار گرفته بودیم تازه فهمیدم این دو قله در مسیر بودند و من به واسطه فاصله ام از گروه و عدم شناخت از مسیر ، متوجه اونها نشده ام . با پیش فرض وجود برف آبها ، هر کدوم مون ، یه بطری یک و نیم لیتری و یکی یا دو بطری کوچک آب همراه داشتیم که نرسیده به شیب تند سه چال از اولین آب جاری شده از زیر برفها ، بطری های خالی شده رو پر کردیم و در مسیری تقریبآ افقی به سمت سه چال به راه افتادیم ، برای صعود سه چال لازم بود که ابتدا چیزی حدود 50 تا 60 متر پایین می رفتیم و سپس در مسیر پر از سنگ و شن این قله قرار می گرفتیم ، وجود چاله ای بزرگ در پای این ارتفاع که از پائین شباهت زیادی به دماوند داره ، چون خال سیاهه چهره ای ، نشون گذاری شده ؛ مسیر این قله با وجود شیب زیادش منو یاد آزاد کوه میندازه که فقط پاکوب مشخصی نداره و از اون کوتاهتره ، ولی به هر حال با مشقت زیاد و درد در زیر قفسه سینه و گذر زمان تونستم همپای دوستانی که خیلی تلاش داشتند یاری گری دلسوز برای من باشند دیرتر از اونها (ساعت 12:30 ) بر بلندای این قله قرار بگیرم ، قله ای که پس از اشراف بر اون ، تازه می تونستی زیبائیهای اطرافش رو به خوبی ببینی ، زیبائیهائی که در پناه دامنه های اون پنهون مونده بودند و در خلوتی دوست داشتنی به گذر زمان فکر میکردند . توانم دیگه تموم شده بود ، خستگی نبود که داشت منو آزار میداد ، نگرانی ناشی از عدم توانائی در سیر همه مسیر ، بیشتر مایه آزارم می شد تا دردی که در سینه داشتم و رنجی که در نفس کشیدن به من عطا گردیده بود ، وقتی به قله رسیدم و همه اون دوستان رو که سر بر آسمانها بلند کرده بودند در کنار هم دیدم ، سجده ای نثار خاک کردم و اونی رو که باعث شد اون عظمت رو ببینم شاکر شدم و بدون هیچ توقفی به سمت خط الرأس و گردنه شیور کش حرکت کردم ، شیب ورودی قله تند بود و نفس من هم هنوز خودش رو پیدا نکرده بود ولی توقف من وقت زیادی رو میگرفت و سرعت حرکت دوستان رو خیلی پائین می آورد ، لذا در حال که اونها روی قله نشسته و به نظاره گری مشغول بودند ، حرکتم رو به سمت متمایل به شرق ( دست راست خودم در هنگام بالا رفتن ) ادامه دادم و استراحت رو جایز ندونستم ، محل خوردن نهار از دور مشخص شد ولی پس از یک ربع ساعت حرکت ، جریان آب زیر برفهائی که روی خطالرأس نشسته بود ما رو مجاب کرد توقف کنیم و همونجا نهارمون رو بخوریم ، هنوز یادم نرفته بگم که تا روی خط الرأس با گرمای هوا حدود 20 تا 25 روز دیگه برفی نمی مونه تا بشه از اونها استفاده کرد ولی روی خط الرأس در مکانهائی حجم برف اونقدر زیاد هست که بشه تا آخر تابستون هم از اونها بهره برد ولی حجم و تعدادشون خیلی کم می شه ، نهار ، نماز و استراحت مون علیرغم تلاشی که داشتیم تا حدود ساعت 15:00 طول کشید و ترس از برخورد با تاریکی و شرایط نامساعد باعث شد سرعت حرکت رو کمی بالاتر ببریم و سریعتر به مکانی برسیم که بشه در اونجا شبمانی کرد . ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


