| سه چال به خرسنگ ۲ |
| ساعت ۱٢:٤۱ ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٥ |
|
عبور از قله شیورکش و نوسوم بویدر پس از قیلوله ظهر اصلآ احساس نشد ، انگار جون دوباره ای به ما بخشیده شده بود . محل توقف مون رو بعد از بند دال کولی در نظر گرفته بودیم و باید سریع خودمون رو به اون مکان میرسوندیم ، از دور ، نمای تیغه های مسیر خیلی خطرناک به نظر میرسیدند ، چیزی شبیه تیغه های دارآباد ، با این تفاوت که برای ما ناشناخته تر و طولانی تر ، نمی دونستیم بعد از هر سنگ بزرگی که پیش رویمون بود ، چی در انتظارمون به سر میبره ، بریده گی دره ای شکل و یا امتداد همون یال بر روی تیغه ها ! اصلآ نزدیک دال کولی از دور ، دیواره ای سنگی ، دیده میشد که ترس پیدا نکردن راه برای عبور از اون یا حتی عبور از حواشی اون هم ، ما رو وسوسه کرده بود تا ، ته دره سمت چپمون رو برای گذر از کنار این مسیر تیغه ای در نظر بگیریم ، ولی بررسی بیشتر مسیر و وجود پاکوب بسیار بی رمقی ، ما رو به روی تیغه ها و در نهایت دال کولی رسوند ، واقعآ حرکت بر روی این مسیر اعتماد به نفس خوبی رو میطلبه ، گاهی وقتها مجبور بودیم خمیده و در حالی که دست بر سنگ داشتیم ، معبری رو گذر کنیم ، در حالیکه شیبهای سنگی و شنی ترسناکی دو طرفمون رو در بر گرفته بودند ، زمانهائی هم برفی نشسته بر زمین می تونست ما رو تا ته دره سقوط راهنما باشه . پس از گذر از قسمتی از مسير ، باز هم قعر دره ها رو برای ادامه مسیر نشون کرديم ، ولی زمان اجازه نمی داد ، تصمیمی به جز عبور از ادامه تیغه ها رو داشته باشیم و وقتی کوتاه زمانی در راه قرار گرفتیم ، سمت راست تیغه ها (جنوب تیغه ها ) پاکوبی نا متعارف در شیبی پر از سنگ و شن ، نظر ما رو به سمت خودش جلب کرد ، حرکت در اون راه سخت بود و نفس گیر ، ولی بهتر از خود تیغه ها که وضعیت نامشخصی برای ما داشتند به نظر میرسید ، همه بریده بودیم ، نه برای طولانی بودن خط حرکتمون ، بلکه برای حرکت در مسیر پر از شنی که به واسطه وجود شيب زياد در هر قدم برداشتن به سمت پائين هم منحرف ميشديم .بعد از اون دیگه راه روشن بود و راحت ، انگار به قول یکی از دوستان به اتوبان رسیده بودیم ، بند دال کولی رو هم پشت سر گذاشتیم و تاریکی هوا به آهستگی بر فراز آسمون خودشو نشون میداد ، دوستان که جلوتر رفته بودند جائی رو پس از این قله انتخاب کردند که هم باد کمتری بگیره و هم برف در کنارمون باشه ، فقط یکجا بود که این شرایط رو داشت ولی جايی بر پا کردن دو چادر نداشت ، لذا در مسیر جریان باد ، محلی رو صاف کردیم و چادر ها بر پا شد و شب هم سیاهی خودش رو آروم آروم بر همه جا پهن کرد . تازه وقتی استقرار یافتیم و اون کوله ی سنگین رو از روی دوشم پائین گذاشتم با وجود تاریکی دیدم در پیرامون مون چی خوابیده ؛ دره وارنگرود در شمال مون ، دره دریوک در جنوب مون ، آزادکوه زیبا و تنها در شمال غربی ، سرکچالها ، جنوب شرقی ؛ کلون بستک ، جنوب غربی ؛ اصلآ خط الرأس کلون بستک تا سرکچالها به موازات خط حرکت ما و در قسمت جنوبی مسير ما قرار داشتند که با اون کاسه های پر برفشان ، زیبائی خاصی به اون منطقه بخشیده بودند ، وقتی به کلون بستک و اون روزی که من اونجا جا مونده بودم فکر میکردم بی اختیار اشک تو چشمام جمع میشد و در مورد تصمیمی که اونروز گرفتم کلی حرف تو سرم چرخ میزد ؛ واقعآ پل زیبای ارتباطی اون قله ها در کنار دره زیبائی که شیبهای پوشیده از پوشش گیاهی اون ، تا کنار آب جاری ته دره دریوک ادامه داشت قابل وصف نیست ، خشونت یالهای منتهی شده به سمت شمال خط الرأسی که ما بر روی اون قرار داشتیم ، علاوه بر زیبائی نشون از تأثیر برفهائی بود که تا مدتها پس از اتمام زمستون اونجا می موند و آب نمی شد و خاک اون مکانها رو تا بیرون کشیدن استخوان یالها به پائین می برد ، پوشش گیاهی توان ماندگاری بر روی اون سنگهای سخت و سرمای خوابیده بر زیر برفهای نشسته بر زمین رو نداشت و بکری خاصی رو به اون میبخشید . روی این خط الرأس هر طرف که سر میگردوندیم ، قله ای بود و ارتفاعی و یاد و خاطره ای رو از صعودها زنده میکرد ، خط الرأس نرگسها ، خلنو کوچیک و بزرگ ، برج ، منطقه ناز و کهار ، سی چال ، اله بند ، سرماهو ، کمان کوه ، علم کوه در دورها ، جلوتر که می اومدیم ، مهرچال ، آتش کوه ، ریزان ، همه و همه در کنار خط الرأس توچال لبریز بودند از عشق و زیبائی . همه جمعشون جمع بود و فقط میشد جای خالی یکی رو حس ، جای خالی اونیکه تا آخر برنامه هم نتونستم ببینمش و حسرتش به دلم موند ، دماوند رو میگم ، یا اونقدر در میون اون بلندیها گم شده بودیم که فراتر از اونها رو نمی دیدیم و یا اون ابری که بر فراز آسمون فرش گسترده بود این توفیق رو از ما صلب می کرد . آره شب بود و تاریکی ، ظلمت بود و سیاهی ، آسمون صاف بود و زمین پاک ، قلب ما در آرامش خاموش کوهستان به نرمی همنوای باد میشد و آواز نسیم رو گوش میداد ، ستاره ها نور می دادند و ماه کمانی شکل ، خودش رو در دست آرش حس میکرد ، کنارمون شیب بود و شیب دلامون به سمت او ، همه بودند و ما هم بودیم . صبح در حالی که بیدار بودم با صدای مهرداد از درون کیسه خواب بیرون اومدم و به کمک مرتضی بساط صبحونه رو بر پا کردیم ، من و مرتضی تو یه چادر ، مهرداد ، فرهاد و جعفر (دائی ) تو چادر دیگه محیای خوردن صبحونه شدیم ، پس از اون کوله ها بسته شد و با مقدار آبی که از برفها تهیه کرده بودیم ، ساعت 06:45 صبح ، روی خط الرأس به سمت فراخه نو و پس از اون خرس چال و نهایتآ هرزه کوه به راه افتادیم ، این سه قله ، راه خیلی دشواری نداشتند . ساعت 08:15 به خرس چال و 08:40 به هرزه کوه رسیدیم ، قله ای که بدلیل داشتن سنگهای لایه ای و جداشونده و با وجود پرتگاهی در کنارش نمیشه بر روی اون ایستاد ، وقتی به بلندای این ارتفاع رسیدیم کاسه زیبا و پر برف خلنو یا بهتره بگم یخچال خلنو در پائین دست به خودنمائی مشغول بود ، منظره ای بسیار زیبا که مکمل زیبائیهای سرکچالها و کاسه لبریز از برف زیر اونها بود ، واقعآ اون حجم برف نشسته بر دل این کوهها ، گواه خوبی برای وجود چشمه های پر آب اون نواحی بشمار میرند . نمایش زیبای یخچال خلنو نشون از این داشت که دره وارنگرود تموم شده و جای خودش رو به اون حجم برف و یخ داده ولی هنوز در دامنه جنوبی میشد دره دریوک رو دید که پاکوبهای مسیرش این اجازه رو میدادند که بشه از اون هم فیضی برد . پس از کمی استراحت و رسیدن همه دوستان ، راهیه برج خلنو شدیم ،(ساعت 09:25 رسیدن به برج ) قله ای که خود برجی داره و محافظی ، خیلی دلم میخواست یه بار دیگه تیغه های ژاندارک رو عبور کنم و سلامی هم به خلنو ها بدم ولی سرپرست برنامه ، زمان رو برای این کار مناسب نمی دونست و شیب زیر اون رو به سمت گردنه وزوا به ما نشون داد ، که برای رسیدن به اون مجبور بودیم قله ای فرعی با ارتفاع 4028 متر رو صعود کنیم ، حرکت کند و آروم من با توجه به دردی که شدت بیشتری گرفته بود در کنار خستگی ناشی از ضعف در توان تنفسی به علت همین درد سینه ، دیگه زمانها و قله ها رو از دستم خارج کرده بود و دوستان پس از رسیدن به هر قله ای و کمی استراحت به راهشون ادامه میدادند و من فقط در پی اونها و با فاصله قابل توجهی میرفتم ، آهستگی حرکت من که اجازه نفس کشیدن رو بهم میداد ، فرصت خوبی در اختیارم گذاشته بود تا به دل طبیعت با دقت بیشتری نگاه کنم و نهفته هاش رو مو شکافانه تر ببینم ، واقعآ پوشش گیاهی کل مسیر رو میشه یکی از جذاب ترین قسمت های اون راه دونست ، بوی مست کننده علفها و گیاهان تازه روئیده در کنار گلهای زیبائی که سراسر منطقه رو پوشونده بودند ، اجازه نمی داد سریعتر از اون حالت حرکتم ، پیش برم ، دوست داشتم بشینم ، اون گلهای ریز رو که هر کدومشون به رنگی بود و شکلی بشمارم ، گلهائی که یا سفید بودند یا زرد ، یا نارنجی بودند یا آبی ، یا بنفش بودند یا صورتی ، یا قرمز بودند و یا هنوز درون غنچه های ریزشون در خواب ناز بسر میبردند ، هر چی بودند اونقدر زیاد بودند که ناخودآگاه در طول حرکتمون زیر کفشها میومدند و له می شدند .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


