ورارو به چپکرو
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٥ 

   

      تلفن که قطع شد ، سریعآ برگه مرخصی رو نوشتم و گذاشتم رو میز رئیسم ، ایشون هم که هیچ وقت نه تو کارش نیست و دست رد به سینه کسی نمیزنه ، اینبار هم نگاهی کرد و برگه رو امضاء نمود . قرارمون ساعت یک شب ، فلکه دوم صادقیه بود ، لذا میشد گفت که ، از خواب خبری نیست و باید یه جورائی تا اون ساعت بیدار می موندم . پس از کمی خرید و پخت و پز نوبت رسید به بستن کوله ، منی که برای توچال رفتن ، دو یا سه ساعتی کوله بستنم طول میکشه ، حالا باید کوله برای برنامه سه روزه می بستم . هر چی از وسایل رو کم میکردم باز هم وزن کوله اونقدر زیاد بود که بعید میدونستم با وضعیتی که داشتم بتونم تا آخر برنامه دووم بیارم ولی کاریش نمیشد کرد و باید وسایل مورد نیاز رو میبردم ، ساعت حدود یک و نیم شب بود که پس از رسیدن مرتضی ، مهرداد و فرهاد و دوستان گروه هامون کرج حرکت آغاز شد ، مقصدمان روستای پلور بود و فرصت خوبی برای خوابیدن به نظر میرسید ، علیرغم داشتن درد در قفسه سینه هنگام نشستن روی صندلی مینی بوس ، تا زمانی که ماشین ایستاد خوابیده بودم ، پس از اون یه ساعت هم معطل نیسانی شدیم که قرار بود ما رو به دشت ورارو یا چاک اسکندر ببره ، نمیدونم چی شد که همه گی تصمیم گرفتیم پس از خوردن نیمرو در رستورانی که مقابلش اتراق کرده بودیم به راه بیفتیم ؛ حسابی هم چسبید .

     مسیر طولانی و خاکی چاک اسکندر ، که در میانه راه پلور به سد لار از جاده اصلی جدا میشه ، وقتی به ارتفاع بالاتر از ابرهای زیبائی که بر فراز منطقه استقرار یافته بود رسید ، با وجود نم بارونی که بر زمین نشسته بود نگرانی ما رو از خرابی شرایط جوی از بین برد و نوید اجرای برنامه ای زیبا رو به ارمغان داشت ، دو راه پیش روی ما بود ، یکی حرکت از چاک اسکندر و دیگری دشت ورارو ، درست در مقابل ضلع غربی دماوند و در راستای یال سرداغ رودخونه ای بود که مجبورمون کرد از ماشین پیاده شده و وارد دشت ورارو بشیم ، چه خوب شد که حرکتمون رو از چاک اسکندر شروع نکردیم و این توفیق نصیبم شد تا از اون منطقه زیبا هم دیدن کنم ، منطقه ای که پنهون بود در دل کوهها و صخره ها و راه رسیدن به اون به جز همت و تلاش چیز دیگه ای رو نمی خواست ، زیبائی اون مناظر زمانی دو چندان میشد که صفای حضور عشایر و زحمتکشان خانه به دوش رو مشاهده میکردیم . آغاز حرکتمون  پس از پیاده شدن از ماشین ساعت 08:00 صبح بود که تا پای اتصال رودخانه دلیجان به شعبه ای فرعی (از سمت غرب به اون اضافه میشد ) در جهت جنوب و از کف دره قرار داشت ولی بعد از اون به جهت شمال و رو به سمت بالا در پاکوبی که حاصل تردد زیاد چوپانان و گله هایشان بود حرکتمون رو ادامه دادیم ، راهی که از دور  نمای وحشتناک قسمتی از جنوب سه سنگ رو  می تونستیم شاهد باشیم ، سه سنگی که کل گروه هم در سه سنگ بودن اون شک داشتند . مناظر با توجه به گرمای هوا از خشکی منحصر به فردی که خاص اون مناطق به شمار میاد پوشیده شده بود ، نه اونقدر خشک بود که تو چشم بزنه و نه اونقدر سر سبز که بوی نم رو حس کنی ، شیبهای تندش نشون از فرسایش خاک داشت و آب های جاریش اثر سفره ای پر آب رو به تصویر کشیده بود ، هنوز راه زیادی نرفته بودیم که مجبور شدیم شیب تندی رو پشت سر بگذاریم و جهت حرکتمون رو به سمت غرب میل بدیم ، اینجا بود که گرسنگی ، دوباره  برای استراحتی بهانه شد و مختصر زمانی صرف خوردن صبحونه گردید ، صبحونه ای ! که ساعت ده صبح خورده شد .

     پس از اون استراحت و بدنبال صعود به ورارو با ارتفاع 4000 متر که نمی دونستیم کدوم ارتفاع پیش رویمونه ، همینطور بالا می رفتیم و بالاتر و از اینکه این مسیر رو برای صعود انتخاب کرده بودیم یک بار دیگه ابراز خوشحالی کردیم ، آخه اگه قرار بود به چاک اسکندر می رفتیم و از جوار گردنه سرداغ به اون مکان می رسیدیم ، علاوه بر خستگی ، چهار یا پنج ساعتی عقب می افتادیم ، بهر حال بدلیل اینکه همه دوستان اولین بارشون بود ، اون مسیر رو طی میکردند ، ترس از نبود آب در مسیر ما رو مجبور کرده بود حداقل یک و نیم بطری آب به جز  مصرفمون در طول مسیر ، همراه داشته باشیم که خودش کلی انرژی  از ما میگرفت ، بعضی از دوستان منجمله خود من مقدار آبی که حمل میکردیم از 4 لیتر هم بیشتر بود و این خودش حسابی باعث سنگینی کوله هامون شده بود ، نمی دونم چرا ولی از وقتی که برنامه دنا رو رفتم دیگه توان قبلی رو ندارم و در برنامه ها نسبت به قبل خیلی ضعیف عمل میکنم ، افت بدنی زیادی پیدا کردم و خستگی شدید رو در وجود خودم کاملآ حس میکنم .

     راه طولانی بود و باید با توقفهای کم مون مسافت بیشتری رو می پیمودیم ، حرکت گروه با توجه به وجود من و یکی دو تا از دوستان از سرعت متوسطی برخوردار بود و تند روها مجبور بودند خودشون رو با ما هماهنگ کنند که براشون کلی عذاب بود ، آخه خودم این شرایط رو بارها و بارها چشیدم .

     همینطور که در طول حرکتمون مسیر رو برای پیدا کردن آب جستجو میکردیم با راهنمائی چوپانهای مسیر ، پس از کم کردن ارتفاعی قابل توجه و قرار گرفتن در گردنه ای سر سبز ، در کنار آبی جاری که از زیر خاک بیرون میزد و چشمه ای پر آب رو تشکیل میداد برای خوردن نهار توقف کردیم ، توقفی که بهترین زمان برای استراحت بود . اما شیب تند بعد از اون ما رو به مکانی رسوند که تلافی همه اون استراحت رو از سرمون در کرد ، اینجا بود که شاید بشه گفت ورارو رو پشت سر گذاشته بودیم و اسپید دز رو در مقابل داشتیم ، اگه اشتباه نکرده باشم پس از کم کردن ارتفاع زیاد ، به اسپید دزی رسیدیم که با ارتفاع 4050 متری خود نفس ما رو گرفت ، کوله ها سنگین ، شیب تند و نبود مسیر پاکوب شده مشخص ، فقط خستگی و افت سرعت در حرکت رو به همراه داشت ولی چاره ای نبود و باید پیش میرفتیم .

     وقتی به گردنه قبل از سه سنگ رسیدیم ، مونده بودیم دره سمت چپ رو پائین بریم یا سمت راست ، آخه طبق اطلاعات دوستان از گزارشات موجود ،  عبور از اون قسمت خط الرأس و گذر از اون مسیر سنگی نیاز به وسایل فنی داشت که ما همراه نداشتیم ، لذا طبق گزارش علی مقیم (به قول دوستان همراه ) جنوب سه سنگ رو پائین رفتیم و این ارتفاع رو از سمت جنوبش تراورس کردیم ، تراورسی که از کف دره انجام شد و لازمه رسیدن به این کف هم سرازیر شدن از مسیر بسیار خطرناکی به نظر میرسید که مخلوطی از شن اسکی و خاک اسکی با وجود سنگ های درشت بین راهش بود ، پس از اون هم با عبور از کنار برفهائی که حاصل سقوط بهمن ها بود و فرش پهن شده از قلوه سنگهای ریز و درشت به شیب پر از شن طولانی رسیدیم که می شد تا ته دره رو به کمک اون و با گام زدن بر روی شن  پائین رفت ، ولی باز هم تا ته دره خیلی فاصله بود ، لذا به سمت غرب تراورس رو ادامه دادیم تا به منتها علیه مسیر برسیم و بتونیم راهی برای صعود به سه سنگ پیدا کنیم ، وجود سبزه ای تازه از دور که سمبل آب به شمار میومد علیرغم خستگی زیاد ، ما رو به مقصود رسوند و در شیب زیر گردنه ای که میشد به سه سنگ صعود کرد مکانی رو در جوار چشمه ای برای استراحت و شب مانی نشون گر ما شد .

     شبی به یاد ماندنی ، در پیشانی دماوند ، خستگی اونقدر فشار آورده بود که به محض توقف و جابجائی وسایل به درون کیسه خواب رفتم و چند ساعتی رو فارغ از اونچه در پیرامونم میگذشت ، سپری کردم ، فکر کنم در طول عمرم خوابی به این سنگینی تا به حال نداشته ام . انگار مرده ای بودم که قرار بود دوباره به این دنیا قدم بگذارم . اونچه که بیش از همه این شرایط رو برام فراهم کرده بود ، پیرو گروه بودن بود ، آخه من به هیچ وجه با گروهی کار کردن موافق نیستم ، طوری به خودم عادت دادم که همیشه مطابق نیاز سیستم بدنی خودم کارام رو تنظیم کنم ، وقتی تابع یه گروه میشم نمی تونم از نیمی از توانائیهام استفاده کنم ، معمولآ باید ابزار تصمیم دست خودم باشه ، حتی اگه اشتباه در اون وجود داشته باشه و چون بر عهده گرفتن مسئولیت دیگران با توجه به تصمیمات شخصی برام مقدور نیست سعی میکنم در کارهام همیشه انفرادی عمل کنم ، اینجاست که نامشخص بودن مسیر برای همه اعضاء گروه و تصمیمات متعدد در جهت پیشروی و توقف باعث گردید خیلی کمتر از اونی که از خودم انتظار داشتم ، باشم .

    سیاهی شب جاش رو با روشنائی روز عوض کرده بود که از خواب بیدار شدیم ، مطابق همیشه بساط صبحونه و مزاح صبحگاهی به راه بود ، اون خواب طولانی که فرصت شام خوردن رو هم از من گرفته بود ، انرژی زیادی به من بازگردوند ، لذا کاملآ آماده شده بودم تا مثل قدیما پیشاپیش بقیه مسیر رو طی کنم ، پس از حرکت در شیبی نسبتآ تند و رسیدن به گردنه ای که از روز قبل نشون کرده بودیم کوله ها رو گذاشتیم و راهیه قله ای شدیم که برای رسیدن به اون ،  راه زیادی رو پائین رفته بودیم ، اگه اشتباه نکرده باشم سه سنگ اصلی با ارتفاع 4130 میزبان ما بود و اجازه داد تا از بلندای اون به مسیر طی شده نگاهی بندازیم  و به سمت پائین سرازیر بشیم . اونجا بود که فهمیدم اشتباه کردم و هنوز هم اون بی رمقی و ناتوانی در من وجود داره و مطمئنآ اجازه نمیده که بتونم از زیبائیهای اطرافم حداکثر استفاده رو ببرم ، عبور از کنار دو قله اریم با 4160 متر و قله ای فرعی با ارتفاع 4020 متر ما رو به تخت برفی ( 4080 متر ) و مخروط سر (4260 متر) رسوند ، مخروط سری که با اون تخته سنگهای بزرگش شاخص خوبی به شمار میومد ، لذا از سمت چپ اون تراورس کوتاهی توفیق صعودش رو از تعدادی گرفت و انتظار بازگشت دوستان از قله ، فرصت استراحتی برای ما بود تا از طریق تیغه ای نسبتآ کوتاه از لحاظ مسافت و شیبی تند به سمت بلندترین قله مسیرمون حرکت کنیم ، دو خواهرون شرقی و غربی که 4300 و 4338 متر ارتفاع داشتند ، لحظاتی ما رو به بررسی خط الراسها و کوههای اطراف مشغول کردند و ادامه مسیر که نمائی از یک دشت رو به نمایش میگذاشت رو در پیش رویمون قرار دادند ، کم کردن ارتفاع علاوه بر آرامش حاصل از رسیدن به دره های زیبای مسیر ، مزیت دیگه ای نیز برای ما داشت ، هر چه ارتفاع کم میکردیم به آب نزدیکتر میشدیم و مجبور نبودیم آب زیادی رو با خودمون حمل کنیم ، اگه راستش رو بخواهین ، ما در هیچ کدوم از قسمتهای مسیر از آب درون کوله ها استفاده نکردیم ، وجود چشمه ها و آبهای جاری از زیر برف ها ، آب مورد نیاز ما رو برای خوردن تأمین میکرد .

      دیگه پایان مسیر از دور برامون کاملآ آشکار شده بود ، از دوخواهرون که سرازیر شدیم ، سمت چپمون می تونستیم تخت خرس (4178 متر ) ، کهو ( 4150 متر ) و چپکرو (4260 متر ) رو شاهد باشیم ، چپکروئی که از دور دستها شیب تند زیر پاش دلهره آور بود ، ولی وقتی در جوارش قرار می گرفتی ، چیز دیگه ای رو می دیدی . بعد از عبور از تخت خرس و قله قبل از اون که در هنگام عبور کمی ما رو به زحمت انداخت ، مناظر زیبای پای دیواره هاش برای زمان کوتاهی ما رو مجذوب خودش کرده بود و اجازه نمی داد اونجا رو ترک کنیم ، ولی باید هر چه زودتر به چپکرو می رسیدیم و تا روشنائی روز دره پای کبود رو به سمت یال رود تموم میکردیم ، نهار رو قبل از کهو  و در کنار آبگیری که از ذوب شدن برفهای نشسته بر پناه دامنه اون به وجود اومده بود خوردیم ، مکانی که از روی رد پاها میشد گفت آبشخور حیوونهای اون منطقه ست و پوکه تفنگ شکاربانها ، که به احتمال زیاد در جهت حفاظت از شکار یا خرسی شلیک شده بود !

     وقتی از آخرین ارتفاع برنامه پائین اومدیم ، همه به اتفاق شادی این صعودها رو در چهره ی خسته شون نشون میدادند و میتونستیم بگیم که برنامه ای خوب رو پشت سر گذاشتیم . بعد از اون باید از دره ای که شیب زیادی هم داشت پائین میرفتیم تا به مکانی که در دور دستها نشون کرده بودیم برسیم و شبی دیگه رو در جوار رودخونه ی جاری مسیر به صبح برسونیم ، اون شیب بی پاکوب که در قسمتی از خود برف رو به یادگار از زمستون نگه داشته بود ، با اونکه درست انتخاب نشد ، ولی ما رو به مکانی رسوند که جائی برای بر پا کردن چادر ها وجود داشت . اونشب با توجه به خستگی زیاد ، پس از خوردن سوپی خوشمزه به درون کیسه خوابها رفتیم و خودمون رو برای پیاده روی درون دره تا ده یال رود آماده کردیم .

     چون محل توقف شبونمون رو ، یه دره در سمت راست دره اصلی فرود ،  انتخاب کرده بودیم به اجبار صبح روز بعد ، بعد از خوردن صبحونه بر روی یال سمت چپ مسیرمون قرار گرفتیم و تا ته دره یال رود پیش رفتیم تا علاوه بر پیدا کردن راه ، تا ده از مناظر بسیار زیبا و دست نخورده سر راه هم بهره ای ببریم ، و حتی آب تنی درون آب سرد رودخونه تونست تکمیل کننده لذات موجود در این برنامه باشه .

      خوبیها و دیدنیهای زیبای این برنامه اونقدر زیاد بود که بد قولی راننده و انتظار طولانی ما رو تحت پوشش خودش قرار داد و اجازه نداد خستگی ناشی از طولانی بودن مسیر بدخلقی در هیچ کدوم از همنوردان ایجاد کنه .

     

عکسهائی از این برنامه :

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.


کلمات کلیدی: