| دماوند شمال شرقی |
| ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٥ |
|
میگن تابستون فصل صعود بعضی از اون کوههائیه که زمستوناش چشم دیدن آدمها رو ندارند ، میگن تابستون برای فرار از گرما به طبیعت پناه ببرین ، میگن تابستون کوهپیمائیهاش یعنی دوباره زنده شدن و گریز از زندگی شهری و هزار تا حرف و حدیث دیگه ، ولی من میگم تابستون در عین کوتاه بودنش ، اونقدر بلنده که نمی خواد مهر زمستون دوباره به دلهای ما بشینه . آقا بهنام راننده آژانسی که مدتیست برای برنامه های اطراف تهران زحمت رسوندن مون رو متحمل میشه اینبار هم صبح زود روز پنجشنبه 05/05/85 ما رو به جاده دماوند رسوند ، روستائی که آغاز کار ما با اون شروع میشد ، می گفتند گزنه ست ولی من نه از گزنه چیزی دیدم نه از گزانه (طبق گفته محلی ها ) ، روستائی بود به نام شهیدان که حدود دو کیلومتر با جاده اصلی فاصله داشت ، جاده ی اصلی هم جاده دماوند بود که به سمت آمل میرفت و در 90 کیلومتری تهران قرار داشت . صبح زود رسیده بودیم و پیش بینی میکردم ساعت 4 بعد از ظهر نشده به پناهگاه برسیم ، ولی انگار تصوراتم از این مسیر و توانائی که همیشه با من و دوستان وجود داشت شکل دیگه ای به خود گرفته بود و شرایط هوا رو هم فراموش کرده بودم . به محض رسیدن به اول روستا ، جائی که جاده به سمت آب گرم پیچ میخورد و بالا میرفت ، در سمت راست ورودی ده از کنار درخت نسبتآ قطوری عبور کردیم و خودمون رو برای عبور از رودخونه به کف اون رسوندیم ، کمی که جلوتر رفتیم ، راهی ما رو به سمت بالا و در سمت دیگه ی رودخونه به دامنه ارتفاع مقابلمون می رسوند ، مکانی که راه باریکه ای بیش نبود ، در جوار پرتگاه رودخونه که هر لحظه بر ارتفاع اون افزوده میشد و جوی آبی که وصل به دامنه همجوارش بود و آب رو به بالادستها هدایتگر . به پیشنهاد سرپرست و تعاریف زیادی که از چشمه بزرگ بین راه به نام اسپه شنیده بودیم ، برای جلوگیری از سنگینی کوله ها ، آبی که همراه برداشتیم ، فقط کفاف رفع تشنگی میداد و از بین بردن عطش و حتی از آبهای قابل شرب مسیر هم بی بهره شدیم و هدفمون تسریع حرکت شده بود و رسیدن به جایگاه اول جهت خوردن صبحونه ، ولی نمی شد از آلوچه های بین راه گذشت و ناخونکی به آلبالوهای کوهی نزد ، میوه هائی که زمان قابل توجهی رو به خودشون اختصاص دادند و حواسمون رو از بعد طولانی مسافت کاملآ خارج کرده بودند ، با خارج شدنمون از میان خیل عظیم درخچه ها و درختان ، تازه در مسیر اصلی حرکت افتاده بودیم و پاکوبی رو که شاهد حضور کوهنوردان زیادی در طول سالهای تشکیل شدنش بود تعقیب میکردیم ، میشد از همون ابتدای ده راه رو به سمت یال دامنه ای که از پای اون گذشتیم ، کج کرد و تا انتهای مسیر بر روی خط الرأس قرار گرفت ، ولی نبود آب در اون مسیر تا پناهگاه و عدم شناخت کامل ، ما رو به سمت چشمه اول راه کشوند ، چشمه ای که اکثر مسافران اون راه ، مسلمآ دقایقی از وقتشون رو در کنارش بوده اند و خاطره ای خوش از آب گوارای اون دارند . علیرغم گذشت دو ساعت از آغاز حرکت در مسیر پاکوبی که در قسمتهائی بدلیل رانش زمین بریده شده بود و به سمت ته دره یا بلندی ها سوق پیدا میکرد از چشمه هیچ خبری نبود ، آشفتگی راه موجود و به هم ریختگی شمایل دامنه های مجاور و ریزشهائی که حتی در اون شرایط با چشم قابل رویت و تعقیب بودند ، شک و شبه ای رو برای دوستانی که قبلآ توفیق حضور در اون راه رو داشتند به وجود آورده بود ، ولی نشانه های بدیهی راه ، از قوت گرفتن دودلی ها و تردید ها می کاست . وقتی از دور محل و موقعیت چشمه بزرگی که تعریف اون دائمآ سر زبان دوستان بود مشخص شد ، نگاههای متحیرانه بیش از هر چیزی بر چهره ها به نقش آفرینی مشغول گشت . چشمه کاملآ خشک شده بود و اثری از آب و سر سبزی به چشم نمی خورد ، حتی درخت سایه انداز ، بر آسمون اون جایگاه دوست داشتنی بی برگ بود و به تنهائی روزهای بی رمقی خودش رو از تماشای ایام خوش گذشته بر یادها ، جستجو میکرد . خشک شدن چشمه مجبورمون کرد ، پس از استقرار گروه ، به اتفاق مرتضی و مهرداد در جستجوی آب به پائین رودخونه رفته تا از محل سرازیر شدن جویباری پر آب که از زیر شنهای نشسته بر زمین خارج میشد آب مورد نیاز گروه رو برای صبحانه و ادامه مسیر تهیه کنیم که علاوه بر خستگی ، گذر زمان رو هم برامون به ارمغان داشت ، گذر زمانی که حیاتی بود و غیر قابل جبران . پس از صرف صبحونه و استراحتی طولانی در امتداد همون پاکوبی که از بی نظمی ثبات خاک منطقه رنج میبرد راه رو به سمت دو راهی پهن کوه و خط الرأس ادامه دادیم و اونجا بود که تازه فهمیدیم ، شوق و اشتیاق منطقه بر جابجائی علاوه بر خشکاندن چشمه ها رویش جدید اونها رو هم به همراه داشته ، انگار سفره آب نشسته بر دل اون منطقه با کور شدن یکی از سرریزهاش سرریز دیگه ای رو باز کرده تا از شدت شکم پارگی نترکه و حیاتش ادامه پیدا کنه ، لذا دوباره تجدید آب کردیم و در همون مسیر مشخص و نا مشخص به سمت هدفی که از دور خودنمائی میکرد به راه افتادیم ، هنوز مسافتی گذر نشده بود که به قرارگاه وعده داده شده رسیدیم و باید انتخابی بین دو مسیر پیش رو انجام میشد ، مسیری که ما رو به پهن کوه و شن اسکی های معروف شمال شرقی میرسوند و مسیری که ما رو به خط الرأس و قله منار هدایت گر بود ، تجربه گذشته دوستان و اشتیاق تجربه ای تازه تر برای اونها ، گروه رو به سمت خط الرأس کشوند و شیب تند زیر اون رو پیش روی ما قرار داد ، وجود آب چشمه های جاری شده در این مسیر جبران اوایل راه بود و قوت قلبی برای حرکت تند تر ، ولی شیب تند و گرمای شدید هوا که فرصت رو از باد هم گرفته بود مانعی بزرگ برای پیشروی ما به حساب میومد ، اوج این حرارت در اون شرایط تأثیر بدی بر افراد گروه گذاشته بود و اجازه برداشتن قدمها رو از ما میگرفت ، زمان بسیار زیادی صرف شد تا تونستیم در کنار گرسنگی ، گرما رو شکست بدیم و بر روی گردنه زیر قله منار برسیم ، ولی استراحت طولانی اونجا هم نتونست سرعت حرکت ما رو برای گذر از شیب بسیار تند این قله تسریع ببخشه و یاری گر باشه ، نهار و نماز بر روی قله بود و پس از اون دیگه صعودهامون قابل توجه نبودند ، بیشتر حالت تراورس به چشم می خورد و پائین رفتن تا اینکه پهنه زرد رنگ متصل به شن اسکی مسیر پائین ، نظر ما رو به خودش جلب کرد . دیگه تا جانپناه فاصله زیادی نبود ولی تاریکی بر همه جا چیره شده بود و با وجود نبودن مهتاب زیر نور چراغهای پیشانی راه رو ادامه می دادیم ، راهی که انگار تمومی نداشت ، نای حرکت در وجودمون تموم شده بود و انگار گرما مغزهامون رو هم از کار انداخته بود ، کمی کنکاو در جهت پیدا کردن جانپناهی که در دل تاریکی و توهمات ما گم شده بود ، فرصتی بود تا نفرات گروه اندک استراحتی رو چاشنی استراحت شبانه خودشون کنند که رؤیت جانپناه و حضور در آن ، تکامل بخش این توقف و استراحت بود . جانپناه خلوت بود و دوستان به محض رسیدن ، خواب رو بر هر چیز دیگری ترجیح می دادند . لذا برای صعود فردا به اتفاق مهرداد ، مسیر برفچال سمت چپ و سپس سمت راست جانپناه رو در جهت یافتن آبی که جاری باشه و یخ نزده باشه تعقیب کردیم و پس از گذشت ساعتی با کوله ای پر از آب به دوستانی که هفت آسمون رو سیر کرده بودند پیوستیم ، دیگه نائی برای خوردن شام هم نبود ، چند لقمه و خواب تنها چیزهائی بود که در ذهنم حک شد و بیداری صبح . علیرغم اصرار زیاد جهت آغاز حرکت در اولین ساعت بیداری انگار هنوز خستگی اجازه خروج از کیسه خوابها رو به دوستان نمیداد و فقط کمی جابجا شدن پاسخ در خور برای اصرار من بود . بهرحال پس از آماده شدن و بستن وسایل بدلیل امتناع از صعود یکی از اعضاء ، گروه مقرر کرد که پس از صعود ، از مسیر شمال شرقی فرود انجام خواهد شد ، لذا مواجهه ما با تاریکی با توجه به شرایطی که حکمفرما بود بدیهی و روشن به نظر می رسید . پس از حدود 5 ساعت حرکت با کمی تأخیر نسبت به دوستان و با زحمت بسیار زیاد تونستم یکبار دیگه بر بلندای دماوند بایستم و سجده شکرم رو اینبار بر جایگاهی بجا بیارم که استقرار بر اون بلندا ، یکی از آرزوهای بسیاری از کوهنوردان و غیرکوهنوردان طبیعت دوست است ، برخلاف دفعات قبل بی رمقی و ناتوانی جسمی و روحی که ضعف در حرکت رو حاصلگر بود اجازه نداد از زیبائیهای نهفته در مسیر لذت ببرم و عظمت یخار رو با دیده باز نظاره گر باشم و شکوه دماوند رو به تفکر بشینم ، راه رو میدیدم ، مسیر رو سیر میکردم ، به بالا میرفتم ولی نه اون نشاط با من بود و نه اون انگیزه تا به مرادم برسم ، انگار راهی بود که به ضرب تازیانه های نیاز من رو می بردند و با فریاد غرور تلاش وافر رو بر من تحمیل میکردند ، متنفرم از این گونه صعود که نه عشقی در آن نهفته ست و نه اشتیاقی . در مسیر بازگشت در حالی که با جراحت ضربه های بی رمقی صعود دست و پنجه نرم میکردم ، در سکوتی مرگبار که هیچ شور و هیجانی توان جان بخشی به اون رو نداشت ، خلوتی با خودم داشتم و اونچه که در پیرامونم گذر میکرد ، نگاه دوستان عذاب آورترین حرفها رو داشت و بهترین انگیزه برای دوباره تنها بودن ، کاش می شد همه ما اونقدر در اندازه هامون فراخ سینه می بودیم و به راحتی می تونستیم بر کرده ها و نکرده ها کمی تفکر و تعقل به خرج بدیم ، راز در کنار هم بودن ، گذشت و پذیرفتن برای خود نبودن ست ، چرا نگاه نمیکنیم ، یه زمانی ما هم چه جایگاهی داشتیم و حال به چه رسیده ایم ! همیشه یادمون میره ، تلاش و همت ما رو به اینجا رسونده و درسی که از اساتیدمون گرفتیم ، ولی انگار وقتی به مرحله عمل میشینه می بینیم که نمی تونیم درس ها رو به خوبی پس بدیم ، اگه کمی فکر کنیم ، خواهیم فهمید که اگر عمل به اون درسها در دورها توسط دیگران نبود ما هم اینجا نبودیم . با وجود خستگی زیاد و تاریکی هوا از تأخیری که ناشی از تعلل بنده در حرکت دوستان ایجاد شده بود ، یکبار دیگه آزمونی بر گروه ما چیره شد و ثمرات خوبی رو به بار آورد که اگه به راحتی از کنارش نگذریم و اون رو به اندیشدن وا داریم درس بزرگ دیگه ایست که از مادر طبیعت به ما هدیه شده بود . در دل تاریکی به هوای یافتن مسیری که به واسطه ریزشها و جابجائیها دگرگون شده بود ، بی پروا از سقوط و افتادن تا به انتهای مسیر پا به پای هم حرکت کردیم و در نهایت حدود ساعت 24 روز جمعه روستای آغازین حرکت ، میزبان ما شد و به دلیل نبود وسیله تا صبح رو در کنار جاده آمل به تهران رنج راه زدودیم .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


