دوباره اومدم ....
ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ 

     امروز با اونکه خستگی و بیخوابی اجازه نمیده لحظه ای تمرکز داشته باشم ولی نمی دونین چقدر خوشحال و مسرورم از صعود این هفته ، صعودی دلخواه و باب دل ؛ یکی از من پرسید چرا تنها ! اونم شمال شرقی ، از خطرات بین راه که ممکنه گریبانت رو بگیره نمی ترسی ؟ منم بهش گفتم : مرگ یکبار و شیون یکبار ، خطراتش رو میدونم ، با لذت گروهی و با دوستان حرکت کردن هم آشنائی دارم ، ولی دیگه خسته شدم از همه شلوغی ها ، در قید و بند بودن ها ، خسته شدم از اینکه وقتی مجبورم در گروه تابع بی چون چرائی باشم و لذت برنامه رو در سایه دیسیپرین نظامی که همیشه بر گروه حاکمه از دست بدم ، خسته شدم از اینکه اگه بخوام برای تغییر شرایط در گروه پیشنهادی بدم ، مورد دلخوری و آزردگی دوستان قرار بگیرم ، خسته شدم از اینکه یکی دستم رو بگیره و یکی برای حمایت من با مسافتی طولانی از گروه حرکت کنه ، خسته شدم از اینکه باید انرژیم رو بیشتر صرف هماهنگی با گروه کنم تا طی کردن مسیر ، تنها رفتم و همون مسیری رو رفتم که رنج سفر قبل رو به خوشی تبدیل کنم .

     شمال شرقی با دورنمای زیبای یخار ، بام برفی و خط الرأسی که هنوز دو هفته از حضورم در کنارش نمی گذره ، دوباره منو به سمت خودش خونده بود ،  اینبار مسیر پهن کوه رو انتخاب کردم  و 10:00 صبح روز پنج شنبه در حالی که مثل برنامه های اخیر هنوز آثار بی رمقی حاصل از سقوط دنا از من رخت نبسته  حرکتم رو از کنار جاده آغاز کردم ، قصدم قله و سپس جبهه غربی بود تا اگه توان بدنی اجازه میداد با همراهی دوستان دوباره از سیمرغ راهی قله بشم ، ولی لذت توقفها در طول مسیر اونقدر زیاد بود که ساعاتی رو محو طبیعت منطقه شدم و نتونستم زودتر از 18:30 به تخت فریدون برسم ، ابر بزرگی هم که دوست نداشت در خلوت شب کسی تنهائیش رو با قله بهم بزنه ، دلهره ادامه صعود رو بانی شد و اون رو به فرداش منتقل کرد . بهتره بگم خستگی زیاد مایه اصلی موکول کردن صعود به روز بعد شده بود چرا که پس از ساعات اولیه شب قرص کاملی از مهتاب که رنگی متمایل به زردی داشت آسمون رو فرا گرفت و تا ساعتها روشنی بخش منطقه بود .

     شلوغی جانپناه و هیاهوی حرکت در ساعات مختلف و شوق خودم از این صعود اجازه نداد خستگی حاصل رو با خواب از تن بیرون کنم و تا صبح فقط ساعت رو کنترل میکردم که صبح برسه و راهیه قله بشم . صبح هم به اتفاق اون دو کوهنورد بی فکر که بدون کیسه خواب و لباسی مناسب و برای اولین بار از اون مسیر اومده بودند در هوائی کاملآ پر باد که سوز سرمای مختصری با خودش همراه داشت راهیه قله شدم ، صعود ما در کنار آرامش حرکتمون از پناهگاه تا قله حدود 5 ساعت به طول انجامید و با بوسه زدن بر خاک قله به نشانه ارادت به خالق زیبائیها ، به پایان رسید و راه به سمت بازگشت بود و بارگاه سوم ، با وجود اینکه در پس نشانه ها و ملاقات دوستان بر بلندای قله ساعتی رو به ماندگاری گذروندم ولی فقط از روی اتفاق آنا تنها آشنائی بود که در مسیر دیدم . زیبائی این صعود و لذت فراوانش با خبر کشته شدن تعدادی هموطن بر اثر سقوط بالگرد حامل مصالح بارگاه سوم که زین پس نام هتل بارگاه به اون گفته میشه  تباه شد و با مشاهده اونچه که بر مسیر جبهه جنوبی آمده صفای خودش رو از دست داد . امیدوارم یه روزی برسه که خود کوهنوردان ( در مسیر مسجد تا قله دماوند قریب به اتفاق کوهنورد تردد میکنه ) هم طبیعت رو خونه دوم خودشون بدونند و دیگه شاهد انواع آلودگی ها در اون نباشیم .

ورودی ده گزانه

۰

ده گزانه

۰

دماوند از گزانه

۰

۰

۰

۰

۰

۰

کاسه دماوند

عکسها مربوط به برنامه قبل میباشد


کلمات کلیدی: