دماوند غربی
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٥ 

غروب خورشید از جانپناه سیمرغ

غروب خورشید از جانپناه سیمرغ دماوند

     باد خنکی می وزید و آسمون رو تکه ابرهای سیاه و سفید گرفته بودند ، سرعت حرکتم رو اونقدر بالا بردم که تپش قلبم رو به خوبی می شنیدم ، باید هر طوری شده بود خودم رو زودتر از بقیه به جانپناه سیمرغ می رسوندم ، اگه دیر میرسیدم با توجه به نداشتن چادر و گروههای پر تعداد بین راه ، شب رو باید در سرمای بیرون جانپناه سر میکردم دقیقآ مثل اون دو ، سه گروهی که از شدت سرما و ریزش های پراکنده جوی تا صبح خواب درستی نداشتند .

     از آخرین گروه که گذشتم و وقتی خیالم از بابت پیدا کردن جای مناسب راحت شد حرکتم رو نرمال کردم و با آرامش خوبی که بشه از مناظر و طبیعت منطقه استفاده کرد ، خودم رو به سیمرغ رسوندم ، جانپناهی که به نظر بنده یکی از زیباترین جانپناههای موجود در جبهه های دماوند به شمار میاد . میشه گفت جز اولین نفرهای اونروز بودم که به اونجا میرسیدم ، بجز یک نفر همدانی و هفت نفر همراهش که به قله رفته بودند ، کسی در اون مکان نبود ولی سیلی از کوهنوردان با رقابتی دوستانه برای کسب مکان استراحت در جانپناه ، شلوغی از دست رفته ی اونجا رو در حال تدارک بودند . اینبار هم تنها رفتم ولی مگه میشه در محیطی پر از کوهنورد پا بگذاری و تنها باشی ! حسن ، مهدی ، کامران ، ... و دیگران اونقدر صمیمی و خودمونی بودند که انگار سالهاست با هم آشنائی داریم و یکدیگر رو میشناسیم ، حتی دیدن چهره اون کوهنورد خسته و عصبانی که نمیشد دو کلام باهاش حرف زد زیبا و دوست داشتنی بود .

     با همه شلوغی ها و سروصداها و رفت و آمدهائی که انجام میشد در تاریکی شب ، وقتی که آسمون رو فقط ستاره ها برای خودشون داشتند و در نسیم ملایمی که تصویر غروب زیبای خورشید رو از ذهنمون پاک میکرد ، سکوتی دوست داشتنی فضای منطقه رو در بر گرفت و همه اهالی اون محل رو به خوابی عمیق فرو برد تا برای همتی دوباره زندگی رو نفس بکشند ، دوست داشتم ساعتها زیر خط کهکشان بشینم و شهاب سنگهائی که میسوختند و تموم می شدند رو بشمارم ، قله رو نگاه کنم و اون چراغ پیشونی ها رو تا خود قله دنبال کنم ، ولی خواب که دوومی در اون نمیدیدم ، چشمهای من رو هم به اسارت خودش در آورده بود .

    صبح در حالی که توان ساعت حرکت روز قبل رو نداشتم در تنهائی خودم عازم مسیر پر شیب و سرد غربی شدم ، مسیری که بیشتر گروهها برای صعودش نیمه های شب رو انتخاب کرده بودند . آفتاب طلوع کرده بود ولی شکوه و عظمت این قله تا پاسی از روز ما رو از نعمت بهره مندی از گرمای صبحگاهیش محروم کرد ، باد خنکی هم که ردی از سرمای حاصل برف و تگرگ روز قبل رو به همراه داشت بدن خیس و عرق کرده رو اجازه نمیداد از درون بادگیرا خارج کنم ، توقف هم برای طولانی مدت ممکن نبود و باید ریتم حرکت رو طوری انتخاب میکردم که با کمترین استراحت به قله برسم . حرکت آروم و روون سه کوهنورد باعث شد فاصله خودمو از اونها کم کنم و پا به پای اونها تا خود قله پیش برم تا هم از تنهائی که همیشه در پی اون میگردم خارج بشم و هم در اون مسیر خلوت که تقریبآ میشه گفت آخرین نفراتی بودم که حرکت رو آغاز کرده بودم ، امنیت حضور دیگران رو داشته باشم .

     هر چه بالا میرفتم و به قله نزدیکتر میشدم ، از سیمرغ دور میشدم و حسرت دوباره دیدنش رو در دلم میکاشتم ، نمیدونم آیا باز هم به اونجا خواهم رفت و روی اون سنگهای بزرگ کنار آبریز شمال جانپناه که خشک شده بود خواهم نشست یا نه ؟ نمیدونم باز هم اونقدر توان جسمی و روحی خواهم داشت و یا شرایط بهم اجازه خواهد داد که غروب زیبای خورشید رو در حالی که به دیوار جانپناه تکیه دادم و روی سکوی اون نشستم ببینم  یا نه ؟

     با ریتم یکنواخت و آرومی حرکت به سمت بالا انجام میشد  و در حالی که حدود 6 صبح حرکت رو آغاز کرده بودیم ، رأس ساعت 11 همگی بر فراز قله ای ایستادیم که به قول یکی از همون دوستان همراه ، جایگاه سنجش اراده هاست ، کاسه پر برفی که اونروز میهمان کمی داشت و خلوت رو بر گزیده بود ، چند دقیقه توقف و راهی مسیر جنوبی شدن پس از خداحافظی از اون دوستان جدید ، تنها به یاد مونده هائی ست که می تونست بر دفتر خاطرات ذهن جا خوش کنه ، برنامه ای آروم و زیبا از مسیری که انگیزه کوهنوردی رو در من شدت بخشید و نقطه عطفی شد در کنار سایر دلایل استمرار کوهنوردی بنده .


کلمات کلیدی: