| چشم های علم ۲ |
| ساعت ٦:٤٤ ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٥ |
|
ساعت 08:20 دقیقه بود که به اول شن اسکی رسیدم و از منتهی الیه سمت چپ یعنی مکانی که پاکوبی نداشت بالا رفتم تا با تراورس به راست وارد مسیر اصلی بشم ولی به سنگهائی بر خوردم که نمی دونستم بالاتر از اونها راه به سمت راست داره یا نه ، لذا مسیری رو که با زحمت زیاد بالا رفته بودم بازگشتم و در زیر شن اسکی اصلی قرار گرفتم ، حالا هی جون بکن و بالا برو ، هر قدم که جلو میرفتم دو قدم عقب بر می گشتم ، هر چی چپ و راست میرفتم انگار پاکوبهائی که در اون شن اسکی وجود داشت از بین رفته بودند و راهی برای بالا رفتن نبود ، ضعف بدنی که مدتیه گریبان من رو گرفته اجازه نمیداد با استفاده از ترفند سرعت و کم کردن مکثها ، مثل دفعه قبل اون مسیر رو بالا برم ، لذا باز هم به گوشه انتهائی سمت چپ اومدم و با استفاده از سنگهای ثابت مسیر خودم رو پس از گذشت حدود دو و نیم ساعت به بالای خط الرأس رسوندم ، از اونجا به بعد دیگه برام راحت بود ، عبور از سیاه سنگها اونقدر لذت داشت که خستگی یادم رفت و بعد مسافتش کوتاه به نظر میرسید ، فقط یه چیز در مسیر خیلی منو آزار میداد و دائمآ حواسم رو به خودش مشغول میکرد ، اونهم دیدن آدمهائی بود که وجود نداشتند ، در قسمتهائی از مسیر شاهد حضور افرادی بودم که انگار ایستادند و من رو در حال بالا اومدن نظاره میکنند ولی وقتی به اون مکانها می رسیدم و منطقه رو جستجو میکردم ، کسی رو نمیدیدم و اثری از اونها نبود ، اینها توهمات ذهنی بودند که دست از سرم بر نمیداشتند ، توهماتی که یکی دو جا حضورشون دلگرمی شده بود و امید برای رسیدن به حساب میومد ، انگار حامیانی بودند که دورادور مراقب من بودند . وقتی به جانپناه سیاه سنگها رسیدم دو گروهی که صبح زود راه افتاده بودند و در حال بازگشت بودند رو دیدم و من تنها کسی بودم که در اون زمان راهیه قله میشدم ، بالاتر که رفتم تعدادی هم از مسیر حصار چال از منطقه خارج میشدند ، لذا باید دقت بیشتری می کردم تا حادثه ای برام پیش نیاد چرا که دیگه هیچ کی در منطقه نبود . باد سرد قله ، پیشونی عرق کرده من رو مورد هجوم خودش قرار داده بود ، سجده شکر و سپاسگذاری از بانی سلامتی و توانائی تنها کاری بود که از دستم بر میومد ، قله خلوت بود و نگاه سنگها به سوی من ؛ 20 دقیقه در بی وزنی کامل و فارغ از همه اونچه که در پیرامونم وجود داشت سر به سنگ گذاشتم و نگاه به آسمون برداشتم ، خواب عمیقی که من رو از عالم و آدم جدا کرد و بر فراز بلندیها سیر داد ، سوز شدید بادی که از لابلای سنگها به سر و صورتم میخورد بیدارم کرد و ندای بازگشت رو در گوشم زمزمه نمود و باید باز میگشتم. مسیر رفت رو در حالی قصد برگشت داشتم که می خواستم به اون دوستان تهرانی برسم و ادامه راه رو در کنار اونها باشم ولی فاصله ما اونقدر زیاد بود که اواسط راه از این فکر هم منصرف شدم و با خیالی آسوده از اینکه شب رو در سرچال می گذرونم به راهم ادامه دادم ، اما نمی دونم چرا یک ساعت مونده به تاریکی دوباره کوله رو بستم راه افتادم ، راه افتادم در حالی که ابری سفید بر پائین دستها نشسته بود ، دوباره همون راه و دوباره همون مه و ابر ، فقط جلوی پام قابل تشخیص بود ، انگار در برگشت هم اینطوری برنامه نوشته بودند که باز هم اشتباه کنم و راه رو اشتباه برم ، اشتباهی که نهایتش انتهای راه اصلی بود (مسیر جدید نزدیک کشتی سنگ ) ولی اون رو ادامه ندادم و بازگشتم از همون مسیری که اومده بودم و با همون شرایط اومدن به بریر رسیدم و دوباره آقا افشین و دوستش . اینبار مجبور بودم در تاریکی کامل به قرارگاه برگردم ، هیچ ماشینی نبود و هیچ نوری به چشم نمی خورد و دوباره همون چراغهای کوچیک یا بهتره بگم انعکاس دهنده های نور به استقبالم اومدند ولی اینبار با استقبال 5 سگ که چشماشون نور بیشتری داشت رو برو شدم ، خیلی وحشت کرده بودم و فقط نور به صورتاشون پرت میکردم و دوباره یه چوپون دیگه و ادامه راه . یکی دو ساعتی در اون تاریکی و با هوشیاری کامل و دقت در چراغهای منعکس کننده نور که من رو به سمت سنگهای بزرگ و در قسمتهائی از مسیر به سمت تیرک های برق می کشوند مسیر رو طی کردم ، و با وجود توقفهائی که برای عبور اونچه که در اطرافم وجود نداشتند و در ذهنیاتم ساخته میشدند ، دیگه تحمل نکردم و بر روی یکی از سنگهای بزرگ کنار جاده که سطح صافی داشت شب رو به صبح رسوندم ، شبی که لحظه به لحظه آسمونش ابری و صاف میشد ، دقایقی با شمارش ستاره ها چرتی میزدم و لحظاتی برای جلوگیری از خیس شدن زیر بارون احتمالی خودم رو آماده میکردم ، زمان هم انگار خوابیده بود و حرکت نمیکرد . صبح که بیدار شدم خودم رو در جاده ای دیدم که مسئولین اون منطقه با بی سلیقگی فراوان سنگهای زشت و شکل داده نشده ای رو برای تزئین کنار خیابون گذاشته بودند (!) نمیدونم این نماهای بی قواره با اون شماره هائی که بر رویشون نوشته شده بود چرا اون منطقه این چنین زشت کرده بودند (!) .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |





