افطاری
ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٥ 

افطاری

وقتی افطار خونه نباشی این میشه سفره افطارت.

     8 روز از رمضان امسال هم گذشت ، ماهی که دیدگاه های متفاوت زیادی از اون رو می تونیم در میون اطرافیانمون شاهد باشیم . امسال بر خلاف سالهای گذشته این توفیق (آخه از دیدگاه من این یه توفیق به شمار میاد  ) نصیبم نشد تا از روز اول به این مهمونی برم و اون رو به خونه دلم بیارم ، ماموریت ماهشهر دستم رو بست و مجبور بودم مثل همه مسافرها روزه نگیرم .

     پنجشنبه پس از اونکه افطار رو در کنار دوستان خوردم  کوله سبکی محیا کردم و به امید یافتن لحظه ای از اون ساعات  پرخاطره که رمضان سال گذشته در کوه گذرونده بودم قدم به کوه گذاشتم  ، باز هم مثل قبل پس از مدتها دوری از توچال شب رو بهترین زمان صعود برگزیدم و تنهائی خودم رو با تنهائی اون یکی کردم ، گذر سریع از هیاهو و شلوغی اول راه که سایه غول مانند سنگها و صخره های سربند با غول های بی بند و باری اون مکان هم سطح شده بودند ، من رو به فضای آروم و ساکت ده رسوند و فقط جریان آب بود که می تونست با نسیم خنک هم نوا بشه و با مدد حضور رهگذرانی سکوت اون خلوت رو بشکنه .

     به آرومی بالا رفتم و به یاد اون کسانی که میتونستند با من باشند و روزگار مانع این امر شده بود خاطرات خوشی رو که سالها در تخیلات خودم از اون روزها ساخته و پرداخته بودم زنده کردم و لحظاتی رو در اون عوالم ، در خوشی نامحسوس وجودم غرق شدم ، به قول یکی از دوستان دوباره در چیزهائی که وجود نداشتند و امکان وجودشون گاهآ به صفر میرسید سرگردان شده بودم و خودم رو مسرور به ناشدنی ها می کردم . همیشه دوست دارم حداقل ، لذت خواسته هائی رو که امکان دسترسی به اونها برام وجود نداره در ذهنم کسب کنم ، مثلآ وقتی سربند رو ترک میکنم ، ذهنیاتم بهم میگن بیس کمپ اورست رو ترک کردی و داری به سمت اون میری ، جالب اینجاست که هر بار یه قله رو صعود میکنم و مسیر های ندیده اونها رو خودم شکل و شمایل میدم ، حتی کوههای داخلی رو هم که صعود نکردم به همین شکل بارها و بارها در ذهنم تجسم کردم و زمانی که موفق به صعود واقعی اونها شدم ، وجود تفاوت ها و شباهتهای درک شده و غیر واقعی ساخته های ذهنم ، اونقدر زیبا و لذت بخش بوده که وصف اون در زبان و نگارش برای من مقدور نیست ، لذتی که بعضی ها اون رو بازی کودکانه ای بیش تصور نمیکنند .

     دیگه به جائی رسیدم که برای من نام سنگ خاطره ، به خودش گرفته و فرصتی پیدا کردم کمی استراحت رو چاشنی برنامه داشته باشم و ساعتی در اون مکان بودن زمینه ای فراهم کرد که ادامه مسیر رو در کنار میکائیل طی کنم . گاهی فاصله به وجود اومده ی بینمون لحظاتی من رو در خودم فرو میبرد و گاهی هم صحبتهای اون  من رو محو لذتش از کوه میکرد و تاریکی تنها پرده ای بود که در سایه های پنهان شده ، فاصله انداز بین ما بود . هر دو یک وجه مشترک داشتیم ، اونهم لذتی بود که از تنهائی خود با کوه می بردیم . صدای آب در کنار صدای وزش باد اونقدر همراهیش رو با ما ادامه داد که به جانپناه امیری رسیدیم . آسمون پر از ستاره بود و آینه دل ما از خط سیر شهاب سنگها خط خطی میشد ، حالا که تابستون رفته و پائیز حضور نامحسوسش رو با بوی خودش آغاز کرده ، سرما منطقه رو به جولانگاه مبدل ساخته و دست ما رو از حضور در نواحی کم تردد بریده ، توچال تنها مامنیست که میشه چهار فصل گاه و بیگاه به سراغش رفت . لذا دوباره میشم خطی اون مسیر و بازیچه بچه های آسمون ، دوباره ماه رو میبینم و سنگهائی که در طول راه باهام حرف میزنند ، دوباره اون بوته کوچیک کنار سنگم رو آب میدم و لابلای صخره ها و کنار پاکوب مسیر دوست براش پیدا میکنم ، نگهبان آسمونش رو میبینم و غروب و طلوع خورشیدش رو نظاره گر خواهم بود ، دلم خیلی براش تنگ شده بود و بی صبرانه اون رو می طلبیدم .

      میکائیل ترجیح داد ساعتی در امیری استراحت کنه لذا برای اینکه قبل از اذان صبح قله باشم با کمی استراحت حرکت خودم رو به تنهائی ادامه دادم ، باد سردی می وزید و سوزش سرما رو در دستها و صورت به خوبی میشد حس کرد ولی هوا صاف بود و نور شهر همه مسیر رو روشن کرده بود . هنوز چهار صبح نشده بود که به جانپناه قله رسیدم ، اونجا آدمهائی رو دیدم که یا خوابیده بودند یا درون کیسه هاشون وول میزدند و خودشون رو زده بودند به خواب ، یکی دو تا هم از شدت سرما دست و پا رو درون شکمشون جمع کرده بودند و انتظار رسیدن دوستانشون رو میکشیدند ، چائی دم کردم و در کنار تعدادی که بعد از من به قله رسیدن سحری و چای خوردیم ، سرو صدای ما برای اونهائی که فکر میکردند قله خوابگاه ست مزاحمت ایجاد کرده بود که تعدادی رو بیدار کرد ، ولی چاره ای نبود و سرو صدا ها اجتناب ناپذیر ، پس از اونکه بعد از مدتها ساعتی رو در قله سپری کردم ، اذان نشده به سمت پائین راه افتادم تا هنوز سوز آفتاب همه جا رو نگرفته به پائین برسم ، دیدن دوستانی در بین راه که مدتها بود ازشون دور بودم اونقدر من رو خوشحال کرد که وسوسه صعود دوباره پس از به پائین رسیدن در سرم چرخ میزد ولی رمقی در من نبود ؛ اگر هم وجود داشت عواقبش لذت اون پیمایش رو از من میگرفت لذا ترجیح دادم ادامه روز رو در منزل سپری کنم .


کلمات کلیدی: