| ماه |
| ساعت ۳:۳٢ ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳۸٥ |
|
گاهی وقتها حرفهائی درون دل آدمهاست که به اقتضای زمان و مکانی که درونش قرار گرفتند ، نمی شه به زبون بیان و عینیت خودشون رو نشون بدند ، اینبار هم وقتی خلوتی با مسیر به قول دوستان تکراری و به بیان خودم پر از درس توچال داشتم ، موضوعی که با یک تماس تلفنی در ذهنم زنده شد کل وقت من رو به خودش اختصاص داد و تا طلوع خورشید ادامه پیدا کرد . وقتی مهدی تلفنی گفت که سربند میبینمت ، اولش ناراحت شدم ، آخه خلوت شبهای کوهستان ، اونهم زمانی که ماه ، قرص کاملش رو به نمایش میگذاره و شب رو چون روز نورانی میکنه یه جلوه دیگه ای پیدا میکنه و یه صفای دیگه از اون میشه برداشت کرد ، لذا نمی خواستم با همجواری با رفقا از اون موهبت بی نصیب باشم ، همیشه به اطرافیانم میگم چرا وقتی به کوه میریم چشمامون رو میبندیم و اونهمه زیبائی سر راه رو نمی تونیم ببینیم ، اونقدر غرق در یکدیگر و یا اونقدر محو تنهائی میشیم که نمی تونیم بینیم ماه با چه گشاده روئی و بشاشیتی لبخند زندگی رو در چهره ما پدید میاره و زمین و آسمون رو با پل نور پیوند میده ، ولی اینبار خودم هم یه جورائی هوس کرده بودم همراهی مثل اون در کنارم باشه ، شاید بشه اطرافم رو با وجود اون یه جور دیگه ببینم . همراهی من و مهدی باعث شد علیرغم چند برنامه اخیر که کندی و سستی حرکتم که من رو از اون روزهای پر انرژی فاصله داده ، سرعتی بگیرم و نفسی به زحمت بندازم ، صحبتهای مهدی هم که ترکیبی از گزارشات نانوشته برنامه های اخیرش بود فاصله ها رو کوتاه میکرد و زمان ها رو به غنیمت میگرفت . سرعت حرکتمون که چندان هم قابل بیان نیست بهترین هدیه ای که به من داد ، دور کردن من از اوایل مسیر بود که دیگه با توجه به جاده کشی و تخریب راه طبیعی قبل ، صدای اون شب خون درخت های اول راه در اون نیست و حضور همدم تنهائی هنوز دور نشده ی گذشته رو احساس نمی کنم ، دیگه نمی تونم ساعتی رو اوایل راه بشینم تا صدای جیغی رو بشنوم که هر چند ثانیه یکبار قلب فضا رو ضربان میداد و نگاه طبیعت رو به اون نقطه جلب میکرد ، از اونجا زود دور شدیم تا به جائی برسیم که چراغ آسمون رو کامل ببینیم و نگاهی به نگاهش تلاقی بدیم . هنوز شب به نیمه نرسیده بود که با حضور در کنار آتش بر پا شده توسط دوستان مهدی در شیرپلا دوباره سرنوشت من رو تنها به سمت قله راهی کرد تا با خلوت آسمون شریک بشم و در پس پرده ابرهائی که باد اونها رو این سو و آن سو میبرد داستان دیگه ای از ذهنیاتم رو بارور کنم . موضوع بحث دوستی بود و ارادت ، ارادتی که با لبخند ماه شروع شد و با نور افشانی اون ادامه حیات یافت ، جانفشانی اون بی حد و حساب بود و از خود گذشتگیش در فرار از دیوار بلند ابر در خور ستایش ، نگاهش نگاه محبت بود و سخنش سکوت رضایت ، چرخش فلک میکرد و آسایش ما دغدغه داشت ، راز با ما میگفت و ساز با باد میزد ، ساعات را به بازی گرفته بود و شرق تا غرب را می پیمود ، تا بحال دوستی به این باوفائی ندیده بودم و با همدمی به این مهربانی همراهم نشده بودم ، نوای چشمه دور دست چون آواز قناری شب ، با برج امیری همراهی لشگر نور میکردند و پیکان مسیر قله نشان میدادند و نشان از آشنایانی داشتند که می آمدند و میرفتند و آنقدر مسرور بودم که سجده درک قله من را بیدار کرد و خوابیدگان بیدار قله را پیش رویم قرار داد ، باد می وزید و سرما پایکوبی میکرد ، استراحت و اندکی میوه و تنقلات فرصتی داد که مخل آسایش خواب رفتگان بشم و بهانه ای برای شکم پرستان و مفهوم دوستی ، حدیثی بود که دستاویز بهانه ها شده بود . کوله را بستم و با خداحافظی به سرزمینی قدم گذاشتم که دوستیه بی ریا داشت و نگاه صادقانه را از دیدگانش میشد خرید . صرف سحری در جمعی که بهانه بودند تا امید صعود اذان صبح همراهیم کرد ، و راه تا شیرپلا نقطه مرگ لذتها بود . رنگش کاملآ خونین و غم را به راحتی میشد از پکیده گی چهره اش احساس کرد ، چشمان غمبارش تمام زیبائیهائی را که هدیه داده بود به یکباره ربود و به چشم بر هم زدنی با خود برد ، گرفتگی دل در کنار فراق او افسردگی جدائی را بر رخسار پدیدار گشت ، گوشه ای خزیدم و بر آخرین طلیعه های نگاهش خیره شدم و این سوال در ذهن گذراندم که چرا ؟ مگر وفا مطرح نیست ! مگر عشق در میان نیست ! یا بقولی ، مگر دوستی بین ما بر قرار نشده است ! و گیج و گنگ بر این سوالات به آن سو مبهوت ماندم . باد که از این حالت من به شگفت آمده بود ، پس از شنیدن حرفهایم به آرامی کنار گوشم این گونه زمزمه کرد : " دوستی تو و ماه ، راز خنده بر ملا کرد ، عشق زمینیه او با تو نبود که زمین را با خود داشت ، بر برافروختگی وداع او غم مخور که بشارت طلوع دیگری را شنیده بود ، دوستیه بی ریای او تنها در یک نگاه حقیقت داشت و بس ، فکر خویش باش " بلی باد این را گفت و رفت و آن شب من روز شد و بی آنکه بفهمم کجا رفتم و چه کسانی را دیدم و دوستی بهتر از خود برای خود نپسندیدم .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |



