| فطر |
| ساعت ٥:٠٦ ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٥ |
|
با خودم عهد کردم تا کاری رو که جدیدآ در پیش گرفته ام به سرو سامون نرسونم دست به کار دیگه ای نزنم و همه تلاشم برای متمرکز کردن فکرم بر این کار باشه . یکی دو هفته هم به این وضع گذشت و تقریبآ سمت و سوی خوبی به خواسته ام داده بودم و رنگ و شکل گرفتن اون رو حس میکردم ولی دیگه خسته شده بودم و نمی تونستم ادامه بدم ، انگار تقدیر نمی خواد راهی رو که عمری براش وقت صرف کردم به ثمر برسه و هنوز مثل 5 سال پیش که پا به این شهر گذاشتم ، همون ذهنیات و همون تفکرات مثل بختک دور سرم چرخ بزنند و راه رو برای من ببندند . رمضان امسال تموم شد و عید فطر در کنار بی برنامگی های دولت مشرف با چند روز تعطیلی گردید ، چند روز تعطیلی که با وجود بی پولی و نامساعد بودن شرایط جوی دست و پای بسته شدم و خونه نشین شدن رو بهترین سرگرمی احساس کردم ولی این هم نمی تونست پاسخگوی نیاز درونی باشه لذا دو هفته اعتصاب رو شکستم و فقط کوه میتونست که از تنهائی بیرونم کنه و حالی به این جسم خسته و فکر ملول شده بده . تنهائی همون مونسی که زندگیم رو همیشه با اون تقسیم میکنم گاهی وقتها اونقدر ملالت بار میشه که از همه چی خسته میشم و حتی حوصله خودم رو هم ندارم ، ملالتی رو میگم که با همجواری خانواده نتونسته تسکین پیدا کنه حالا چطور می خواد در دوری اونها به آرامش تبدیل بشه ! خودم هم نمی دونم ! حدود نیمه های شب عید فطر بود که تازه از سر بند حرکت رو آغاز کردم ، نمی دونم چرا از همون اول راه ترس نمی خواست دست از سرم برداره و اجازه بده در کنار تنهائی با ظلمت شب قدم بزنم و نور شهر رو به تمسخر بگیرم ، نوری که راه نشان بود و با آینه آسمون غبار گرفته از ابر و مه ، سایه ساز سنگ ها و درختان شده بود ، مسیر کاملآ خلوت و خالی از هر عاقلی که ناز خوابی رو در آغوش داشت و هفت آسمون خیال رو در ضمیر ناخوداگاه خواب به تصاحب خودش در آورده بود بسر میبرد و صدای نفسهای خسته از ملالت روزگاری که ناشکری ، انگیزه ساز آن بود بی محابا مرا به عقب بر میگرداند و چشمهای از حدقه در آمده را چرخ گردان محیط میکرد و جسمی برنده و کوچک در میان انگشتهای گاه زخم خورده با همان فلز سرد ، امید گذر راه میشد . بادی سرد وزیدن داشت و ستارگان بر سینمای سه وجهی زمین نشسته بودند و جرم و خیانتی را به تماشا می گذراندند ، بادی سردی که بر صورت سرخ شده از هجوم ترس مشت می کوبید ، بوی بهار پائیز را که شمه ای از نگاه زمستان با خود داشت هدیه میداد ، شب بود و در این هیاهوی بی صدای طبیعت مانده بودم که فصل به کدام سو میرود و من کجای مسیر قرار گرفته ام ، راهی که در گذشته ساعتی پیمایش آن به طول می انجامید سالی شد و سایه های موجود جسمهای لرزانی گشتند که در مجلس جادوئی باد به رقص و پایکوبی مشغول بودند . مجلسی با حضور من ، توهمات من و صدای آبی که از دل زمین می جوشید . نور بود و باز هم نور بود که در آن سوز لرز آفرین ، سفره نشین سنگ خاطره ام نمود و ساعتی خواب در آغوش خاک و باد را توشه ای برای ادامه راه و آواز تصادف آرواره هائی که شوق دوست رنج را بر آنان تحمیل می نمود مرا به سوی واقعیت کشاند که باز هم بدانم که کیستم و آنجا چه میکنم . ادامه ی راه را در میان نگاه تک دانه های زرین آسمان که بازیچه ای قدیمی را به تماشا نشسته بودند پیموده میشد و تصور بوسه بر دیدگان خاک اوج گرفته پیمودن راه را آسان می نمود و زمان تنها مهمی بود که ارزش از کف داده ای بیش به شمار نمی رفت ، ساعتی خواب در امیری تکامل بخش کسریات بود و نیرو بخش تن خسته و رنجور از تنهائی که در پس سنگها و نورها برای یکبار در هستی خود با شوق بدنبال همراهی میگشت . باد سرد که سوز صبحگاهی را به یاری گرفته بود بر فضا حکمرانی میکرد ، سوزش برفدانه های معلق که با سرعت باد بر رخسار می نشستند ، در پس شیرینی درد ، چهره از شرم می پوشاندند و آنگاه که دماوند بر آسمان ابرهای سر فرود آورده استوار گونه نمایان شد ، حس ترسها و وحشت ها از نهادم بیرون ریخت و اشتیاق پای بر قله نهادن در وجودم چندین برابر شعله ور گشت ، کاش آنجا بودید و می دیدید پایکوبی باد را که در اولین تلألوهای زرین چه میکردند ، کاش آنجا بودید .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |




