فردا
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸٥ 

     همون طور که با قدمهای کوتاه مسیر رو طی میکردم یه چیزی مثل اون آهنگی که گاهی وقتها یا ما رو به هیجان میاره یا از شور و شوق میندازه ، اجازه نمی داد سرعت حرکتم بالا بره و لحظه به لحظه از اون فضائی که درونش قدم میزدم فاصله میگرفتم ، خودم اونجا بودم ولی انگار فکرم اونجا نبود ، درون ذهنم مطالبی رو زیر و رو میکردم که شاید چند سالی میشه از عمرشون گذشته . صفحه های اون خاطرات رو اونقدر آروم ورق میزدم که چیزی از دستم در نره و تک تک لحظه هاش رو به وضوح ببینم ، شادیها ، غمها ، خنده ها ، گریه ها ، بازیها و نگاهها و خیلی چیزهای دیگه که فقط مختص همون زمان و همون دوران بودند ، زیاد با الان فاصله ای ندارند ولی دیگه نمیشه مثل اون موقع ها بود و اون کارها رو کرد ، بارها و بارها شاید بگم بیش از صد بار در این مدت کوتاهی که توفیق آشنائی با توچال رو پیدا کرده ام ، این مسیر تکراری رو پیموده ام ، مسیری که هنوز هم نمی تونم ازش دل بکنم و با شرایط جدیدی که به وجود اومده باز هم به سراغش میرم ، ولی نمی دونم چرا این هفته یه حس آشنا که کمی فاصله با من داشت در طول این مسیر ، درونم شعله ور شده بود ، راه همون راه و زمان با کمی پس و پیش مثل هفته های قبل بود ولی یادی از احساسی که چند سال قبل در من به وجود اومده بود ، دوباره من رو به اون روزها برگردوند ، روزهائی که با یک زنگ تلفن شروع شدند و ساعات زیادی از زندگیم رو  به خودشون مشغول کردند ، روزهائی که نمی دونم وجودشون خیر بود یا شر ، پختگی حاصل از اون تجربه برای من به قیمت گزافی تموم شد که مهمترین ثمره اش بی اعتمادی و بی انگیزه گی بود ، شوری رو درونم خاموش کرد که هنوز هم  نتونستم باهاش کنار بیام و اون رو دوباره هیجان بدم ، بهتره بگم زندگیم دست خوش همین اتفاق که شاید برای خیلی ها به وجود اومده باشه ، مسیرش عوض شد و راه خودش رو در هدفی که براش وقت گذاشته بودم گم کرد و سرگردانی نامحسوسی رو دامن زد ، خود اتفاق برام مهم نیست ولی تاثیری رو که بعضی رویدادها در زندگی میتونند داشته باشند نباید به راحتی از کنارشون بگذریم . بدترین دوران زندگی آدم زمانهائیه که خودت رو گم می کنی و نمی دونی چه جایگاهی داری ، تلاش برای فرار از اون حالت دقیقآ مثل دست و پا زدن درون باتلاقی می مونه که هر چه بیشتر همت پای اون میگذاری بیشتر درونش غرق میشی ، یا بهتره بگم درونش حل میشی ، اونقدر که دنیات عوض میشه و همه چی رو با پرده ای از نا واقعیتها می بینی ، راه نجات از اون دنیا فقط اراده ایه که تنها با (نمی دونم چطوری بگم تا سوء برداشت نشه ) ندای درونی میتونه حاصل بشه ، که گروهی اون رو ایمان نام میدند و گروهی هم چیزهای دیگه ، ولی باید بدونیم اصلشون یکیه و از یه جا منشاء میگیره .

      بهر حال اون شب یه جوری داشت تمام اون حرفهائی که در این سالها برای توجیه کوتاهی های خودم در ذهنم به وجود آورده بودم ، دور سرم میچرخیدند و واقعیاتی رو می خواستند به نمایش بگذارند ، اونقدر در این شرایط غرق بودم که مهتاب زیبا رو حس نکردم و اصلآ نفهمیدم روز بود یا شب ، خلوت مسیر هم که مدیون سرمای حاصل از بارندگی های اخیر بود اونقدر من رو در این راه کمک کرد که حضور هیچ آدمی رو در اونجا حس نکردم . باد شب که از فراز کوه بر نشیب دره ها می وزید آهنگی رو می ساخت که بتونم با نغمه خشن آب تمام بدیهای ذهنم رو بشویم و بوی لطیف زندگی رو با اون حس پاک که ناشی از بیرون ریزی زشتی های آدمیست بچشم ، ولی حیف که فقط برای همون لحظات بودند و نمی تونستم همیشه اونها رو برای خودم داشته باشم ، تلنگر اون شب هم درست مثل همون زنگ تلفن من رو از مسیرم جدا کرده ، فقط نمی دونم اینبار راهش رو درست انتخاب میکنه یا نه !

     با اونکه راه تا قله فاصله زیادی نداشت و هنوز هم میتونستم در همون دنیای خیالی خودم ساعات رو بگذرونم ولی سرما و باد شدیدی که بر یال آخر می وزید ترس از جا کنده شدن رو چنان بر من مستولی کرد که همه چیز رو فراموش کردم و تمام تمرکزم بر گذر از میان میله های راهنما تا جانپناه قله استوار بود ، با وجود آسمانی پر از ستاره که گاه و بی گاه در پس پرده ابر پنهان میشدند ، چنان بادی می وزید که درب ورودی جانپناه قله باز نمی شد و اجازه ورود به خسته ای چون من نمی داد ، توقف چند دقیقه ای در میان خفتگان قله ، خواب رو بر من چیره کرد و چاره ای جز بازگشت در اون شرایط بد هوائی که بر شدتش افزوده شده بود نداشتم لذا با تکیه بر تیرک های راهنمای بین راه در فواصل زمانی طولانی تیرک به تیرک خودم رو به جائی رسوندم که امنیت همه جا رو در خودش غرق کرده بود ، اونجا بود که حضور گرم فلق رو میشد به وضوح دید .  دوست دارم حس اون شب رو فردا هم داشته باشم ، حداقل برای فردائی که شاید بشه گفت عامل اصل ستمی که بر من نوعی به عنوان بشری عاجز در عالم خاکی روا شد ، ناشی از خنده ها و شادی های افرادی بود که حضور من رو برای جبران ظلم بر خود رفته ، آرزو میکردند ، آره اون سالهای دور رو میگم که نگذاشتند در راحتی نیستی عمر سپری کنم و بی خیال دنیای حاضر باشم . فردا اون روزه .


کلمات کلیدی: