زنگی از کوه - قسمت ششم
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

 اين ديگه كي بود ! اصلا اسم منو از كجا ميدونست ! شماره رو از كجا آورده بود ! ، خدا به خير كنه ، دوباره به خواب رفتم ، اما خواب به چشمهام نمي اومد ، هنوز چرتي نزده بودم كه به يكباره از خواب پريدم ، به سراغ كوله رفتم ، وسايلم تقريبا آماده بودند ، لباس پوشيدم و بدون اينكه به دوستان بگم راه افتادم ، خيلي عجله داشتم و دائم تو راه با خودم حرف ميزدم ، پسر تو ديونه شده اي ، آدم عاقل با يك زنگ تلفن كه اينقدر هوائي نميشه ، ولي صداش كشش خاصي داشت ، هر كسي هم كه جاي من بود شايد همين كار را ميكرد ، نميدونم شايد هم اينكار را نميكرد ، ولي سر آغاز تمام ناآرامي هاي فكري من از همين برنامه شروع شد ، برنامه هاي كه زندگي منو كلي تغيير داد ، اصلا از اين رو به آن رو شد ، شايد افرادي كه قبلا با من آشنائي داشتند ، الان منو ببينند نتونند باور كنند اين همون آدميه كه مي شناختند ، ميگفتم ، خيلي با عجله و بدون فكر به اين موضوع كه روزه هستم سريع پيش ميرفتم ، از آنچه در مسير وجود داشت و افراد بين راه ، چه
آنهائي كه نمي شناختم و چه اونهائي كه تازگي ها كمي خوش و بشي با هم داشتيم هيچي نفهميدم ، فقط احساس تشنگي و ضعف شديدي مرا فرا گرفت ، دست به بطري آب بردم ولي بطري خالي بود ، تازه يادم اومد من روزه هستم و چه اشتباهي در حركتم داشته ام ، اصلا مراعات وضع بدن خود را نكرده بودم ، تازه نصف راه را پيموده بودم و كلي راه مونده بود ، نمي تونستم نرم حركت كنم ، بايد به قراري كه قولش رو نداده بودم ميرسيدم ، قراري كه فقط دعوت شده بودم ، از اون به بعد كمي راحتر حركت كردم ، تا بتونم تا آخر مسير رو برم و شايد به قرار برسم ، فكر اينكه چه كسي ميتونست پشت خط بوده باشه تا آخر مسير مرا همراهي ميكرد ، هر كي رو ميديدم كه كمي به من نگاه ميكنه ، فكر ميكردم خودش باشه ، حتي يكبار هم جلو رفتم تا از يكي از اونها سوال كنم ولي چيزي براي پرسيدن نداشتم . ديگه به قله رسيده بودم ، همه در حال خوردن نهار بودند ، انگار ماه رمضان را  فراموش كرده اند ، منم هوس كردم ولي خودم رو كنترل نمودم ، با اونكه كسي رو ملاقات نكردم ولي حسي به من ميگفت برگرد ، انگار اصلا براي اين موضوع بالا نيامده بودم و فقط مي خواستم برگردم .

ادامه دارد

 

شاد باشيد

 


کلمات کلیدی: