" شب قبل کلی بارون باریده بود و حتی در ارتفاعات هم میشد پیش بینی کرد که ارتفاع برف ممکنه به نیم متر هم برسه ، وقتی برگه مرخصی رو گذاشتم رو میز رئیسم با خودم گفتم حالا که تصمیم گرفته شده ، باید به هر قیمتی که میشه اون رو به اجرا بگذارم حتی اگه از آسمون سنگ هم بباره . ولی وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم ، دیدم مثل همیشه تصمیمم رو بر پایه احساسات گرفتم و عقل رو در اون دخیل نکردم ، لذا اول به سراغ آسمون رفتم تا برای یکبار هم شده عاقلانه تصمیم بگیرم ، خدا هم ما رو دوست داشت و اونقدر ستاره در دل آسمون ریخته بود که فقط کافی بود سبدی بیاری و دونه دونه ، اونا رو درونش بچینی ."
خوب یادم هست که 15 آبان 84 بود و برای خلوتی دوباره در تاریکی روز که حضور دیگری در کنار خود احساس نمی کردم ، عازم مکانی شدم تا تنهائیه ، تنها آمدن در این روز را در آن صعود به خوبی حس کنم . صعودی که :
" آخه این صعود با بقیه کلی فرق داشت ، خیلی ها دوست دارن این روز رو ، در زندگی شون طوری برنامه ریزی کنند که در کنار دوستان و بخصوص بهترین عزیزانی که براشون اهمیت زیادی دارند باشند و در خلوتشون حضور اونها رو با چشم دل و دیده حس کنند ."
و من هم اینگونه میخواستم لیکن افسوس … ، لذا امسال هم به یادمان اولین برف آن سال ، میان هفته ای را برگزیدم تا این روز را با خودی باشم که از با من بودن فراریست .
" و من در سرگردانی اهل ، چشم بر این دنیا گشودم ،
آنروز منی بودم در میان همه ی من های غربت ، در میان همه ی من های عزلت،
منی بودم که سایه سار عشق را بر خود نمی دیدم و حیران و ماتم از وصالی زیبا ، که رباینده ای مهربان محرومیتی ابدی بر من نثار داشت ، ] وصل را[ از من ربوده بود . اشک میریختم در تاریکی موجود و حاصل ، زجه میزدم از دوری نا آشنای وجود و رنجی که بر من مستولی بود .
و کاش آنروز بلواقع من نبودم.... "
سکوت مطلق حاکم ، حرف از زیبائی می زد و جلوه زیبای طبیعت آرامش بخش راه بود ، برف میبارید و در پس آن باران . باد می وزید و در پس آن طوفان ؛ نمی دانم نه آسمان راه میداد و نه زمین ، نه توان بود و نه مکان ، فقط عشق به بودن بود که مرا پیش میبرد و در پس ناملایمت جوی زمین گیر میانه راهم شدم و باید ساعتی را در تفکر آمدن و بودن می گذراندم که این سال چه بر من گذشت و آینده چه خواهد شد و برگشت تنها بازمانده ای خواهد بود که از یادمان روز تولد من بر جای خواهد ماند .