| مسابقه |
| ساعت ۱٢:٠۳ ب.ظ روز ٦ آذر ۱۳۸٥ |
|
دیگه از اینجوری نوشتن خسته شدم و دیگه بیان این جملات برام کسل کننده و ملالت آور شده ، بیان تمام جزئیاتی که دیده می بینه ، گوش می شنوه و مغز از اونها برداشت میکنه ، درست و نادرستش هم بمونه . وقتی می خوام مطلبی رو بروی کاغذ بیارم ، اون وسواس همیشگی گل می کنه و اجازه نمی ده حتی حرفی از قلم بیفته ، ولی وقتی این مطلب صفحاتی رو شامل میشه ، آروم آروم اون عادت همیشگی خودش رو کنار میکشه و اجازه میده خیلی از اون به ذهن اومده ها در پشت نگارش شده ها پنهون بمونند و در پس پرده اونها به ظهور برسند ، اونجاست که یواش یواش ابتدا و انتهای اون مطلب به همراهی پراکندگی افکار انسجامش رو از دست میده و هر جمله به یه موضوع اشاره میکنه . گاهی اوقات وقتی به دست نوشت های قدیمی خودم سری می زنم ، می بینم که چند سطر از یک صفحه رو فقط با یه حرف یا یه علامت سیاه کردم ، حرف و علامتی که بدون هیچ توضیحی وصف حال طول و درازی رو به یادم میاره ، کاش می تونستم درست مثل همون حروف و علائم معنی دار و بدون کش دادن جملات ، هر اونچه که در یک برنامه کوهپیمائی برام به وجود میاد رو در یه جمله خلاصه کنم که شامل همه چیز باشه و حوصله کسی رو هم سر نبره ولی میدونم که این هنر رو ندارم و باید مثل گذشته همه چیز رو توضیح بدم ، حتی اگه کسل کننده هم باشند ، آخه خوندن اونها در آینده های دور اگه باقی باشم خیلی چیزها رو می تونند برام زنده کنند مثل همون مطالبی که قبلآ نوشتم و الان منو برمی گردونند ، به دوران مدرسه و دانشگاه . راستی قبل از نوشتن یادم نره بگم که نمی دونم واقعآ رفتن و جدا شدن یه دوست حتی برای فرصتی کوتاه ، مثل وقت استراحت بین یه مسابقه والیبال می مونه که می تونه من رو به ادامه بازیه موفق هدایت کنه یا از جریان مسابقه ، که به تصور خودم رو به جلو قدم بر می داشت ، باز داره ! مسابقه ای که آخرش میتونه هم به باخت ختم بشه ، هم به برد ، مسابقه ای که در هر صورت یه پایانی داره . دیگه انگار جزو برنامه ها شده که از ساعت 10 صبح زودتر نباید راهیه کوه بشم ، حال هر شرایطی هم که بخواد برام محیا بشه و انگار زمان به گذشته ها بر گشته و باید چه بسیار رفتن هائی رو باز هم به تنهائی برم ، آخه اونروزها وعده اینگونه مقرر شده بوده ، اون وقتها رفتن برای یافتن آشنا بود ولی حالا برای گریز از همه اون آشناهاست . شرایط برام عوض شده ، ولی رفتن همون رفتنه ، نه صدای اون مرغهای شب در اوایل مسیر به گوش میرسه و نه شور اونهائی که برای این عرصه ، انگار تازه بنیاد شده ، دیده میشه ، شایدم هیچی عوض نشده و فقط نگاه من مثل اون روزها نیست ، تنها حضور اندکی از همون آدمهان که بدون ارائه نام و نشونی از خودشون و پرسیدن نام و نشونی از خودت ، میان و می رند و هیچ دخل و تصرفی در بودن و نبودن تو هم نمی کنند ، وقت نیازت دستت رو بی چشم داشت می گیرند و وقت نیازشون نگاهی که شرم کمک نکردن گریبانت رو بگیره ، نثارت نمی کنند ، از هم کلامی باهاشون لذت می بری و از همراهی و هم گامی با اونها جون تازه می گیری ، امید تنهائیهات در همه ساعت کور شبانه روزت در کوه میشند و عشقت برای دوباره به کوه برگشتن ، بدون اینکه نامی از تو بپرسند و نشونی از بود و نبودت خواسته باشند . این هفته هم پس از عبور از کنار همون آدمها ، وقتی به میانه راه قله و جانپناه امیری رسیدم علیرغم وجود ابری سنگین در منطقه ، میشد آسمون صاف و آبی رو اون بالا دید و خورشید پناه گرفته در پس ابرهای رقصان رو با چشم به خوبی رویت کرد ، خورشیدی که می رفت تا فلقی دوباره بسازه و شفقی جدید رو برای ما تداعی کنه ، رنگ پخش میکرد و نور می پاشید و بی ریا روی راحتیه ابر نشسته بود و مثل اون آدمی که به آرومی چشمهای پف کرده و خمار آلودش رو می بنده ، سر پائین می کشید و زیر پتوی ابر و تکیه بر کوه به خواب می رفت ، دلم نیومد نشینم و اون لحظات زیبا رو با چشمام شکار نکنم . وقتی که تاریکی همه جا رو گرفت و هیچ روزنی از نور خورشید وجود نداشت ، ابر سفیدی آسمون شهر رو در خودش پنهون کرد و هر از چند گاهی با وزش باد نورهای ضعیفی رو از شهر به نمایش می گذاشت ، اونجا بود که در پس هر استتاری آسمون رو می قاپیدم و رد کهکشان رو تا دورها تماشا میکردم ، کهکشانی که تا دورترین ستاره هاش رو به یمن تاریکی مطلق می شد دید و با دیدن هر کدومشون می تونستی یه آرزو کنی ، اما ؛ فقط در اون اندک زمان نبود نورهای گریخته از ابر شهر . دب اکبر که از خستگی ، عصای خود رو بر بلندی های زمین تکیه داده بود ، اگر لبریز آب می شد شهر را از سرازیری عصا در سیل فرو میبرد و ماه که انگار از طلب داشته ها گریزان بود ، نیامده زود رفت که اسیر نگاه طالبینش نگردد و ابر همچنان می چرخید و می چرخید . دمی غنیمت بود برای من که خلوتی یافتم در پناه خلوت هائی که ساخته ام .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |




